نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 14, 2013

کمی هم از دخترک بگم

– مجبور می شه مدادرنگی ها و وسایل نقاشی اش رو از روی میز ناهارخوری جمع کنه. از شدت تنبلی عصبانی می شه و شام نخورده می گه «گود نایت» و می ره بخوابه. چند دقیقه بعد میاد از توی هال آی پدش رو برمی داره و می ره. می گم «اگه گود نایت، پس آی پد هم نمی تونی ببری». می گه «باشه، پس گود نایت نه، بد نایت»و چراغ رو روشن می کنه و انگار نه انگار.

– نوبت اونه که تراس رو بشوره. شستنش که تموم می شه، شیر آب رو می بنده و میاد تو. می گه مامان هر چی شیر آب رو می بندم خاموش نمی شه. «turn off» رو به فارسی برگردونده و چون برای خاموش کردن چراغ هم همین عبارت به کار می ره، اشتباه کرده. می گم «چی خاموش نمی شه؟ مگه چراغ روشن کرده بودی؟». البته که می دونم منظورش چیه، و البته که ساعت چهار عصر کسی چراغ روشن نمی کنه. جمله اش رو از اول و شمرده شمرده تکرار و اشتباهش رو پیدا می کنه.

– داره با دوست ایرانی اش در مورد این که می خواد نبات (گربه اش)  رو به جشن بازگشایی مدرسه ببره حرف می زنه، می گه  «آی نو دیس ایز سوءاستفاده فرام مای لیتل گربه، بات آی وانت تو یوز ایت که خیلی فست دوست جدید پیدا کنم». بعد به من که می رسه چون می دونه اصلا در مورد انگلیسی و فارسی مخلوط حرف زدن شوخی ندارم، کلمات قلنبه سلنبه به کار می بره و مثلا می گه «کنار غذا مخلفات هم داریم؟»

Advertisements
نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 7, 2013

بهشت زير پاى مجسمه‌ى آزادى است

همه‌ى چيزهاى ديگر به كنار، همين كه ساعت يازده شب، وسط تماشاى سريال هوس آبجو كنى و بلند شوى با همان پيژامه‌ى پلنگى‌ات بروى سر خيابان چيپس و ماست و آبجو بخرى و برگردى، نمونه‌اى از نعمات بهشت است…

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 16, 2013

آی لاو یو تکنولوژی

پنج سال پیش در تهران، دوستم خاطره ای رو از سفرش به دوبی تعریف کرد. امروز من در ارواین، یادم افتاد و همی طور که هرت هرت می خندیدم وکس زدم بهش که در بریزبن زندگی می کنه و تجدید خاطره کردم. یعنی من هر چی از عشقم به تکنولوژی بگم، کم گفتم.

.

ضمنا یک نفر به این ساروی کیجای عشق تکنولوژی بگه که چرا فیدلی روی کامپیوترش کار نمی کنه و فقط از اپ آیفونش می تونه استفاده کنه. :-)

یا بگید که روی دسکتاپ چه جایگزینی برای گودر دارید. هزاران ساله وبلاگ دوستان رو نخونده ام.

.

.

پ.ن. عجالتا دارم به شیوه ی قدیم، توی ستون کناری لینک می گذارم. این قدر هم با گودر تنبل شده بودم که آدرس وبلاگ نزدیک ترین دوستان رو هم نمی دونم. هی سرچ می کنم و هی لینک به لینک می گردم بچه ها رو پیدا کنم. لطفا خودتون هم کمک کنید.

پ.ن.2. چه دردناکه وقتی می بینم این قدر از دوستانم بی خبر مونده ام که مثلا یکی شون توی ذهنم هنوز بچه ی اولش رو حامله است، در حالی که در واقعیت بچه ی دومش یک سالگی رو گذرونده.

پ.ن.3. با توجه به بی خبری طولانی، دیگه نباید دردناک باشه که لینک وبلاگم توی بیشتر وبلاگ ها حذف شده.

پ.ن.4. برای وبلاگ های پرشین بلاگ مطلقا نمی تونم کامنت بگذارم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 15, 2013

من زر می زنم پس هستم

واقعیت اینه که من در همه ی ساعت ها، روزها، و حتی سال هایی که وبلاگم رو آپدیت نکردم، در ذهنم یک نفس مشغول وبلاگ نویسی بودم. واقعیت کوچک دیگری هم هست، که تابستون پارسال از بس حرف زدنم می اومد و نوشتنم نمی اومد، حرف هام رو ضبط می کردم و قصد داشتم فایل های ضبط شده رو به جای پست وبلاگی هوا کنم. اون وقت حالا در همین چند روز که هی میام و زور می زنم که عصاره ی تنبلی رو از خود وبلاگ نویسم دور کنم، انگار کلا هیچ چیز ندارم که بنویسم، هیچ چیز به فکرم نمی رسه، هیچ حرفی برای گفتن ندارم. همه ی گفتنی ها به نظرم مسخره، سطحی، بی فایده و در واقع نگفتنی هستند. با این حال قصد دارم کوتاه نیام و همین نگفتنی های مسخره و سطحی رو هم بنویسم، باشد که رستگار شوم.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 15, 2013

بى هيچ دليل روشنى..

خوابم مى‌آيد و بى‌دليل و به زور خودم را بيدار نگه مى‌دارم. توى سرم پر از صداست، مثل شب‌هايى كه از مهمانى برمى‌گرديم و همهمه‌ى مهمانى را درون جمجمه به خانه مى‌آوريم.

خب از مهمانى هم برگشته‌ام در واقع. اگرچه پيش از به خانه آمدن، خريد هم رفته‌ام. پيتزا هم مى‌خواستم براى شام، اما فرصت نشد. آمدم باقى‌مانده‌ى ناهار ديروز را خوردم كه شويدباقالى‌پلو بود با مرغ.

پلك كه مى‌زنم چشم‌هايم دوباره باز نمى‌شوند. ساعت ١:٤٠ نيمه‌شب/صبح است. من چرا بيدارم؟ اين‌جا چه مى‌كنم با اين مغز پر از بخار خواب‌آلود؟

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 13, 2013

خواهى بيا ببخشا، خواهى برو جفا كن…

خونه رو تغيير دكور داده باشى، هاپو رو پارك برده باشى، با دخترت خريد رفته باشى، شام همبرگر شاهكار اين‌ان‌آوت خورده باشى، آيفون جان در دست دراز كشيده باشى، دخترك تپلى خواب‌آلودت توى بغلت باشه، هاپو بعد از بوسه‌هاى بسيار زير پات دراز كشيده و دستش رو روى پات گذاشته باشه و خروپف كنه…

ديگه چه اهميتى داره كه شوهرجان خسته از كار، بداخلاق و غرغرو رفته باشه اون اتاق و بدون شب‌به‌خير گفتن خوابيده باشه؟ هان؟ :-)

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 12, 2013

آغاز تفکر و استانداردسازی در مورد خانه ی ایده آل

همون طور که در پست دیروز نوشتم، به این فکر افتاده ام که توجه کنم چه جور خونه ای مورد علاقه ی منه و از زندگی درش لذت می برم. 

مجددا همون طور که در پست دیروز نوشتم، اولین جرقه درباره ی «سالن» بود. جایی که ما بهش می گیم/می گفتیم پذیرایی. پذیرایی نباید تکه تکه، ال شکل، پله دار، زاویه دار یا هر کوفت دیگری باشه. باید دقیقا «سالن» باشه، با پنجره های بزرگ (به قول مامی تا زمین) و پرنور، با سقف بلند، منظورم البته سقف خیلی بلند نیست، منظورم در واقع اینه که زیادی کوتاه نباشه. طبیعتا کف موکت نخواهد بود ولی مهم نیست چون کف رو می شه عوض کرد. سقف کاذب و نور مخفی و گچ بری هم که خوشبختانه این جا مد نیست و لازم نیست نگرانش باشم. 

ناهارخوری خوبه که به پذیرایی متصل باشه یا راه داشته باشه. بزرگ باشه. جا داشته باشه که میز ناهارخوری دوازده نفره بشه گذاشت و دور میز هنوز جای راه رفتن وجود داشته باشه. یک لحظه فکر کردم که میز ناهارخوری ده نفره هم خوبه ولی بعد دیدم خب یعنی فقط دو تا از اینی که الان داریم بیشتر؟ به چه درد می خوره؟ 

نشیمن داشته باشه. نشیمن دوست دارم. 

آشپزخونه اش.. وای آشپزخونه اش.. یعنی فکر کنین آشپزخونه اش پنجره نداشته باشه.. اصلا می شه به خونه ای که آشپزخونه اش پنجره نداره، گفت خونه؟ نه جان من می شه؟ نکته ی مهم دیگه ای که تازه توی این خونه مون کشفش کرده ام (چون نداریم) وجود میز یا کانتر (یا فضای کافی برای گذاشتنش) در آشپزخونه است، برای صبحانه خوردن یا مهمون دوستانه داشتن. دیگه کابینت زیاد داشتن که گفتن نداره. 

حیاط بزرگی که استخر تمااااااااام سطحش رو نپوشونده باشه. به نظرم زیاد جالب نیست که همه ی حیاط بشه استخر و فقط بتونی دورش راه بری. حیاط یه معنی مشخصی داره واسه ماها. نمی دونم البته، هنوز زیاد بهش فکر نکرده ام. 

بخش «اندرونی» و اتاق های خواب بمونه برای بعد. الان دیگه کار دارم باید برم. 

ایده آل شماها چیه؟

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 11, 2013

همین جوری

1- دیروز خونه ی دوستم بودم. مثل بیشتر دوستان فعلی ام، ایشون هم مامان دوست دخترک است در واقع، که بعد همشهری و هم سن و سال از کار دراومدیم و دوست شدیم. تازه خونه خریده اند و خیلی هم زیبا دکور کرده اند، اما من وقتی خونه شون رو تماشا می کردم فکر کردم «من این خونه رو نمی خریدم». بعد برای اولین بار متوجه شدم که «سالن» دوست دارم، یعنی دلم می خواد خونه ام سالن بزرگی داشته باشه. اول به این دلیل که دلم باز بشه، دوم به خاطر مهمونی گرفتن با تعداد مهمون های زیاد. بعد متوجه شدم که هنوز استانداردهای خونه ی ایده الم رو در ذهنم مشخص نکرده ام. اصلا هیچ وقت بهش فکر نکرده ام. همیشه فکرم این بوده که آدم وقتی خواست خونه بخره می ره چند تا خونه می بینه و یکیش رو می پسنده، اما الان دارم فکر می کنم که نه، خوبه آدم بدونه دقیقا چی می خواد. مگه نه این که وقتی ما دنبال خونه برای اجاره بودیم، مشخص می کردیم که خونه باید هم کف باشه، دو خوابه باشه، و تراس داشته باشه؟ چرا فکر نکردم که موقع خونه خریدن هم باید بدونیم چی می خواهیم؟

2- امروز صبح با این فکر از خواب بیدار شدم که رشته ی تحصیلی ام توی کالج رو عوض کنم. نمی دونم خواب نما شدم یا چی. بعد هنوز چشمم رو درست و حسابی باز نکرده تکست دادم به خواهرجان که من الان با این تصمیم بیدار شدم تو به جای من فکر کن که کارم درسته یا نه. :-))

3- باربی خانوم عشق مادر روی عرض تخت ما خوابیده و یک خروپفی می کنه که بیا و ببین.

4- جمعه عصر با دخترک رفتیم وسایل مدرسه خریدیم. مدرسه ها هر سال لیست وسایل مورد نیاز رو روی وبسایتشون می گذارند و والدین پرینت می گیرند و خرید می کنند. بعضی از فروشگاه ها هم لیست مدارس اطرافشون رو پرینت می گیرند و توی فروشگاهشون می گذارند برای مشتری هایی که یادشون رفته لیست رو بیارند. نمونه ی مربوط به مدرسه ی دخترک رو می تونید توی این لینک ببینید. خلاصه ما هم لیست به دست رفتیم خرید و عجیب بود که سریع ترین و بهترین خرید عمرمون رو انجام دادیم. در تفاهم کامل همه چیز رو انتخاب کردیم و هیچ دار و دعوایی راه نیفتاد. نمی دونم من سر حوصله بودم یا دخترک بزرگ شده!؟ فکر می کنم دومی، چون سر انتخاب جامدادی گفت «من دلم می خواست این یکی رو بردارم که عکس گروه وان درکشن روش هست ولی می دونم که شما دوست ندارین عکس سلبریتی روی وسایلم باشه». بعد من شدیدا تحت تاثیر این مراعات کردنش قرار گرفتم و گفتم که اشکال نداره هر چی دلش می خواد برداره ولی اون هم کوتاه نیامد و گفت «نه اصلا اشکالی نداره، این یکی که برداشته ام بیشتر با وسایلم جور است». همچنین کمی بعد گفت «دلم خیلی از این استیکرها می خواد ولی حتما شما می گین به دردم نمی خوره» که مجددا چون قلبم از این همه مراعات کردنش و فهمش خیلی پروانه ای شده بود گفتم که می تونه بخره. خلاصه هر دومون راضی و خوشحال از خرید برگشتیم. حالا مونده لباس «اول مهر» دخترمون.

5- بعله بنده همچنان به روز اول مدرسه می گم «اول مهر» و هیچ اهمیتی برام نداره که «دومین سه شنبه ی سپتامبر» است و مثلا امسال می شه ده سپتامبر/19شهریور.

6- صبح یکشنبه ی تنبلانه ای رو دارم می گذرونم در حالی که قراره با دوستی برم جایی و هنوز حاضر نیستم.

7- همین دیگه. چیز دیگری به فکرم نمی رسه فعلا.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 7, 2013

درباره ی «امبر الرت» یا amber alert

دوشنبه شب، دخترک خوابیده بود و قهرمان با یکی از دوستانش بیرون از خونه، و من نشسته بودم سر میز ناهارخوری و در حالی که سریال اعصاب خردکن «از بوسه تا عشق» رو می دیدم، لیست کارهایی رو می نوشتم که در طول هفته باید انجام می دادم. آیفون جانم هم نیم متر اون طرف تر از من در حال شارژ شدن بود.

ناگهان یک صدای خیلی عجیب و بلندی از گوشی ام شنیده شد. مثل صدای شیپور مثلا، اما بدتر، مثل صدایی که توی فیلم های قدیمی پخش می کنند که یعنی کارخونه تعطیل شده. طبعا از جا پریدم، اول به خاطر بلندی صدا، و بعد از نگرانی آیفون جانم که خیلی جدی دوستش دارم. دیدم این پیام روی گوشی ام ظاهر شده:

Amber Alert

Amber Alert

خب من اولین بار بود که با پدیده ای به نام «امبر الرت» مواجه می شدم. پیام فقط شماره ی پلاک یک ماشین نیسان ورسای چهار در آبی رو اعلام کرده و اسم شهری رو نوشته که وقتی سرچ کردم دیدم 138 مایل/222 کیلومتر دورتر از ماست. بلافاصله سرچ کردم، بله من آدم کنجکاو و حتی فضولی هستم، و فهمیدم که امبر الرت مخصوص کودکان گم شده است، به ویژه اون هایی که در معرض خطرات جدی یا مرگ قرار گرفته اند.

قبل از این که در این مورد توضیح بدم، این رو بگم که قبلا دو بار پیش اومده بود که تلفن خونه زنگ خورده بود و وقتی برداشته بودیم، پیامی از پلیس ارواین پخش شده بود، یک بار گفتند که در مرکز خرید دو تا چهارراه اون طرف تر از خونه ی ما شیشه ی یک ماشین رو شکسته اند و ما حواسمون به پارکینگ محل سکونتمون باشه و آدم های مشکوک رو گزارش بدیم، یک بار هم گفتند که در مجتمع مسکونی فلان که توی خیابون ماست، یک پسربچه هنوز از مدرسه برنگشته خونه و لباسش فلانه کیفش بهمان و اگه دیدیمش خبر بدیم. اون وقتی هم که هنوز تلویزیون رو قطع نکرده بودیم، معمولا ماهی یک بار چند ثانیه برنامه متوقف و همین بوق وحشتناک پخش می شد و می نوشت که خیلی ببخشید داریم سیستم اخطار به شهروندان رو تست می کنیم.

این بار اولی بود که پیام رو روی گوشی دریافت کردم و البته الان متوجه شدم که کلا اولین بار بوده این سیستم رو اجرا کرده اند و از این پس اخطارهای این چنینی به صورت اتوماتیک به موبایل های واجد شرایط (ساکن در محدوده ی مورد نظر) ارسال خواهد شد.

و اما «امبر الرت» چیست.

همون طور که می بینید توی صفحه ی ویکی پدیا نوشته شده که امبر مخفف America’s Missing: Broadcasting Emergency Response است. اما از سوی دیگه یادآور دختری به نام «امبر هیگرمن» هم هست که در سال 1996/1374 در سن نه سالگی و در شهر آرلینگتون ایالت تگزاس، دزدیده و کشته شده. طبق قانون آمریکا، امبر الرت باید در کانال های رادیویی، رادیوهای اینترنتی، رادیوهای ماهواره ای، ایستگاه های تلویزیونی و شبکه های کابلی تلویزیونی تمام ایالت اعلام بشه، و همون طور که گفتم، از دو روز پیش ارسال به موبایل ها رو هم شروع کرده اند. اما این اعلام عمومی شرایطی هم داره، یعنی گم شدن کودکان به طور عمومی شامل این اخطار نمی شه، بلکه در شرایطی «امبر الرت» اعلام می کنند که:

1- برای قانون و نماینده ی قانون مسجل بشه که آدم ربایی اتفاق افتاده و مثلا بچه فرار نکرده یا اتفاق دیگه ای براش نیفتاده

2- بچه در معرض خطر آسیب دیدگی جدی یا مرگ باشه

3- اطلاعات توصیفی کافی از بچه، آدم ربا یا ماشین آدم ربا وجود داشته باشه

4- بچه ی دزدیده شده زیر 18 سال باشه

وقتی که شروط بالا محقق بشه، امبر الرت رو اعلام می کنند. البته الان خیلی از گروه های فعال در این مورد، در حال تلاشند که شرط دوم رو بردارند، و همین امسال ایالت وست ویرجینیا به عنوان اولین ایالت این شرط رو حذف کرده.

این طور که صفحه ی ویکی پدیا نوشته، کانادا هم از همین سیستم امبر الرت استفاده می کنه، و وقتی پلیس حدس بزنه که رباینده داره به سمت کانادا می ره یا وارد کانادا شده، همین اخطار اون جا هم فعال می شه. اما مکزیک با این که در مورد رباینده های فراری به اون جا کاملا همکاری و از سال 2011 امبر الرت رو هم دریافت می کنه، هنوز سیستم اخطار مشابهی رو راه اندازی نکرده.

حالا براتون بگم از اخباری که در مورد این امبر الرت پریروز ما هست:

یک خانواده بودند به نام اندرسون. برت و کریستینا پدر و مادر، و هانا و اندی دختر 16ساله و پسر 8ساله. این خانواده همسایه ای داشتند به نام جیمز، که دوست صمیمی پدر خانواده هم بود و بچه ها عمو صداش می کردند. مدتی پیش برت و کریستینا از هم جدا شدند، البته طلاق نگرفتند و فقط جدا زندگی کردند. جیمز همچنان هم با برت و هم با کریستینا و بچه ها در تماس بود. روز دوشنبه خونه ی جیمز در شهر سن دیه گو آتش گرفت و طبعا آتش نشان ها رفتند و آتش رو مهار کردند، اما جناب جیمز که صاحب خونه بود، در خونه نبود، و به جاش جنازه ی سوخته ی خانم کریستینا در کنار سگ مرده شون در بیرون خونه پیدا شد. همچنین همون جا یک جنازه ی سوخته ی بچه پیدا کردند اما به حدی سوخته بود که هیچ جوری نتونستند شناسایی کنند و نتیجه ی بیوپسی هم چیزی نشون نداده که آیا اندی 8ساله است یا نه. بچه ها هم طبعا ناپدید شده بودند و در تمام آخر هفته ای که گذشت کسی ازشون خبر نداشت. بلافاصله امبر الرت اعلام شد. هنوز هیچ دلیلی برای این کار پیدا نشده و هیچ کس چیزی نمی دونه. حتی کسی نمی دونه که هر دو بچه با جیمز هستند یا اندی کشته شده و فقط هانا با اوست. برت، پدر خانواده، دائم پیام می ده که بیا هانا رو تحویل بده و هر چی دارم بهت می دم، اما طبعا جوابی در کار نیست. فامیل و همسایه ها همگی می گن که جیمز یک دوست خیلی خوب برای اون خانواده بوده و بچه ها واقعا اون رو مثل عموی واقعی خودشون دوست داشتند. حتی برای تولد 16 سالگی هانا، که این جا برای بچه ها خیلی مهمه، به عنوان هدیه اون رو به هالیوود برده. همه ی همسایه ها می گن که جیمز بسیار باادب، معاشرتی، مهربان و همسایه ای فوق العاده بوده. پلیس دائما اعلام می کنه که هانا، اگه می تونی فرار کن!

این هم لینک خبر فوری یکی از شبکه های تلویزیونی در این مورد.

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 6, 2013

من توییتری نیستم، بلاگرم.

چند روز پیش نوشته ای در وبلاگم گذاشتم، دوستی به نام یاسی، کامنت گذاشت که «کاش بیشتر بنویسی. خیلی نوشته هات رو دوست دارم. توصیف جزییات و مسیر فکریت به من خیلی شبیهه ولی من استعداد نوشتن را مثل تو ندارم. به جای وقتی که تو توییتری بیا وبلاگ بنویس. تو استعدادت اینجاست.»

چند روزه که دارم به نوشته اش فکر می کنم. چند روزه که می رم توی توییتر، نوشته های کسانی رو که فالو می کنم می خونم و می بینم با نظرات و نوشته های نود درصدشون مخالفم، از غلط های املایی شون بدم میاد، از فحش دادن هاشون نفرت دارم، از این که توییت ها عمری به اندازه ی یک آه دارند خوشم نمیاد، و باز به کامنت یاسی فکر می کنم و فکر می کنم.

جدا چرا موضوعی رو که می تونم مثل یک پست وبلاگی بنویسم باید در 140 کاراکتر خلاصه کنم؟ منی که دلخورم چرا دیگران در اینترنت محتوای فارسی درست و حسابی تولید نمی کنند، چرا خودم دست از نوشتن برداشته ام؟ چرا نمی نویسم؟ می دونم همه اش از بر باد رفتن اون وبلاگ قدیمی شروع شد، و شاید با فیلتر شدن وردپرس در ایران بدتر شد، اما مگه کسی بدون فیلترشکن به اینترنت میاد؟ مگه من در وبلاگ جدید نوشته ام و چراغش رو روشن نگه داشته ام و کسی نیامده؟ وبلاگی که از 2011 تا حالا سوت و کوره، چرا باید خواننده و بیننده داشته باشه؟ من در توییتر چه غلطی می کنم؟

دلیل دیگه اش آیفون جانمه. کلا آنلاین بودن با گوشی، استتوس نوشتن و توییت زدن رو می طلبه نه وبلاگ نویسی. شاید ننوشتنم از اون روزی شروع شد که لپ تاپ از روی زانوم افتاد زمین و دیگه روشن نشد!؟ از سه روز پیش که دخترک برای خودش لپ تاپ خریده من هم دلم برای لپ تاپ جانم تنگ شده. این یکی که دخترک خریده، ویندوز هشت داره و من باهاش راحت نیستم، برم مال خودم رو بدم تعمیر و باز بنویسم. اصلا هر چی، هر جا، پای کامپیوتر قهرمان یا لپ تاپ دخترک یا آیفون خودم، مهم اینه که بنویسم، من باید بنویسم، باید چراغ این وبلاگ رو روشن نگه دارم، به خاطر خودم، به خاطر دل خودم.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: