نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 1, 2016

رفيق روزهاى سخت 

شكسته بودم. افتاده بودم يه گوشه به سقف نگاه مى‌كردم. اومد و بلندم كرد. نوازشم نكرد. لوسم نكرد. بوسم نكرد. هلم داد كه راه بيفتم. بهم گفت ساده.. بهم گفت احساساتى.. بهم گفت اين‌قدر ساده‌اى كه عين پينوكيو از هر گربه‌نره و روباه مكارى گول مى‌خورى.. بهم گفت زشته براى تو.. بهم گفت نگاه كن ببين نوشته‌هاى وبلاگ ساروى‌كيجا چقدر با امروزت هم‌خوانى داره.. بهم گفت من ازت تفكر مى‌خوام.. بهم گفت من دليل نمى‌خوام، سكوت و تفكر مى‌خوام ازت.. 

رفيقمه.. رفيق.. از اون‌ها كه پاى خوبى و بدى رفيقشون مى‌ايستند.. از اون‌ها كه وقتى دعواتون مى‌شه جواب سلام فردا صبحت رو يه جورى مى‌دن كه از بداخلاقى‌هات شرمنده نشى.. از اون‌ها كه حواسشون بهت هست وقتى تنبلى مى‌كنى، وقتى از زير كار در مى‌رى، وقتى كارهات رو پشت گوش مى‌اندازى.. از اون‌ها كه اگه كوه هم كنده باشى با يه آفرين گفتنشون خستگى‌ات در مى‌ره.. از اون‌ها كه وقتى بابت مشكلات احمقانه ناله مى‌كنى مى‌گن خودت رو جمع كن وگرنه بلاكت مى‌كنم.. از اون‌ها كه مى‌گن زود باش غرهات رو بزن كار دارم مى‌خوام برم.. از اون‌ها كه دوستت دارند، اما به روش خودشون.. محبت مى‌كنند، اما به روش خودشون.. رفيقند، اما به روش خودشون.. رفيقمه.. دوستش دارم..

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: