نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 5, 2014

آتش عشق تو در جان، خوش‌تر است…

یک سالی هست که جز در مسیرهایی که خیلی دورند، یا راه دیگری ندارند، در بزرگ‌راه رانندگی نمی‌کنم. بیشتر خوش دارم نرم‌نرمک در خیابان‌های آشنا و ناآشنا برانم و خانه‌ها و پارک‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را تماشا کنم. خوش دارم همین طور که رادیوی کیس‌اف‌ام روشن است و رایان سیکرست از زمین و آسمان حرف می‌زند و ترانه‌های تکراری پخش می‌کند، با خودم بگویم گوشواره‌ی این پسرک ماشین کناری را ببین چه بدقواره است، آن خانمی که دارد سگش را می‌گرداند چه موهای قشنگی دارد، یادم باشد بیاییم در این پارک گردش کنیم، این خانه را اگر مفت به من بدهند نمی‌خواهمش (که خب البته دروغی است بس بزرگ و خانه که سهل است، آلونکی را هم مفت بدهند به دیده منت دارم) و از این قبیل. این رانندگی‌ها بهترین فرصت است که به عادت دیرینه‌ام بپردازم (که دست مادرم بابت ایجاد این عادت شیرین در من، درد نکند) و همه چیز را بخوانم، پلاک ماشین‌ها، اسم کوچه‌ها، تابلوی مغازه‌ها، برچسب روی شیشه‌ها، تابلوهای فروش خانه، شماره‌ی پلاک خانه‌ها، و واقعا همه چیز.

اوج خوشی هم که در ثانیه‌های ایستادن پشت چراغ قرمز است و بس. سعی می‌کنم بفهمم ماشین سمت راستی به چه کانال رادیویی گوش می‌دهد، سرنشینان ماشین سمت چپی در مورد چه حرف می‌زنند، صاحب ماشین جلویی چند تا بچه دارد (چندین سال است مد شده به تعداد افراد خانواده و سگ و گربه‌هایشان عکس‌برگردان می‌چسبانند به شیشه‌ی عقب) و راننده‌ی ماشین پشت سری چه شکلی است.

امشب در راه کلاس و درس و مدرسه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. داشتم به تابلوی استارباکس نگاه و فکر می‌کردم بروم چای بگیرم یا نه. از شیشه‌ی سمت راننده‌ی ماشین سمت چپی یک کله‌ی کوچولو با دو تا گوش تیز بیرون آمد. سگی بود کلا دو وجب و نیم، اما پدرسوخته‌ی دو عالم. شیطنت از بندبند تنش بیرون می‌زد. دورادور با هم دوستی و عشق‌بازی و شوخی کردیم. برگشتم ماشین سمت راستی را نگاه کردم. یک زن و شوهر پیر درش نشسته بودند. البته وقتی می‌گویم پیر، منظورم پیر در مقیاس آمریکاست، نه ایران که حالا لابد به من و قهرمان هم می‌گویند پیر.

خانمه خیلی زیبا بود. از این پیرزن‌های خوشگل که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند، با گوشواره‌های مروارید و ماتیک قرمز. موهای طلایی سفیدشده‌اش را مثل پیرزن‌های طبقه‌ی متوسط، در آرایشگاهی ارزان‌قیمت کوتاه نکرده بود که رد قیچی روی کوپ موهایش پیدا باشد، بلکه موهایش را حلقه حلقه و یک جور خوبی روی سرش مرتب کرده بود. دست‌هایش را که تکان می‌داد، ناخن‌هایش مرتب بود و یک انگشتر بزرگ داشت. داشت حرف می‌زد و لبخند روی لبانش بود. در حال صحبت، به آقای پیر راننده نگاه می‌کرد و نگاهش را مثل زن‌های بی‌حوصله‌ی ایرانی از پنجره به بیرون ندوخته بود. گاهی سرش را خیلی شیرین تکان تکان می‌داد.

بعد یک چیزی گفت و سرش را به عقب داد و قاه‌قاه خندید. آقای پیر هم شروع کرد به خندیدن. چند ثانیه‌ای دو نفری خیلی هم‌دل و خوب خندیدند. بعد هنوز خنده‌شان به پایان نرسیده بود که آقای پیر دست راستش را دراز کرد و با پشت انگشت‌هایش، گونه‌ی چپ خانم پیر را نوازش کرد. بعد چراغ سبز شد.

من هنوز دوازده مایل دیگر در پیش داشتم، و خب، تقریبا در همه‌ی این دوازده مایل تصویر زیبای آن نوازش آرام و عاشقانه در ذهنم بود. بارها از فکرم گذشت که «همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند..»

نمی‌دانم چند سال است که همدیگر را دوست دارند، نمی‌دانم چقدر از سال‌های عمرشان، همدیگر را دوست داشته‌اند، نمی‌دانم کی بودند، از کجا می‌آمدند و به کجا می‌رفتند، ولی می‌دانم همدیگر را دوست دارند، همدیگر را دوست داشتند، حداقل در همان لحظه‌های کوتاه پشت چراغ قرمز..

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: