نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 18, 2013

پاشو ما بنشینیم

دوشنبه شب همینجوری که توی خونه ولو بودیم و با سارا گفتگوهای دل انگیز می کردیم، یهو در اثر گرسنگی و شام نداشتن پا شدیم بدون هیچ گونه آراستگی و لباس عوض کردن و غیره،سارا رو برداشتیم و رفتیم رستوران هن-هاوس-گریل. همین بغل گوشمون توی ارواین. نمی دونم می شه بهش گفت رستوران یا نه، چون در اصل یک مغازه است و نه چندان بزرگ. اما این قدر غذاش خوب و خوشمزه است که با اعتماد به نفس تمام رفته دیوار به دیوار هولسام-چویس باز کرده و مشتری هم آه! فول!

خلاصه..

میزهاش کوچولو و دونفره است. تعداد که زیاد باشه میزها رو می چسبونند به هم. ما چهار نفر بودیم و رستوران حسابی پر بود. فقط اون وسط یک میز خالی بود و میز کناریش هم یک آقایی با ته ریش و کاپشن چرمی و موهای آشفته نشسته بود با خدا چای می نوشید.

من به جای این که صبر کنم گارسون بیاد برامون میز درست کنه، تصمیم گرفتم خودم وارد عمل بشم و برم به آقاهه بگم پاشو برو سر یکی از اون میزهای کناری بنشین بذار ما زندگی مون رو بکنیم. اصلا به قیافه اش می اومد بره بیرون بنشینه که یک پاکت سیگار دود کنه مثلا. اما خب رستوران کوچک بود و میزها تنگاتنگ و راه نبود برم به جون آقاهه غر بزنم.

ناگهان دیدم ئه، قهرمان که مشغول بازیگوشی با دخترکه، اگه فقط به عقب بچرخه و یک قدم برداره، بالای سر آقاهه است. گفتم بدو برو اون آقاهه رو بلند کن ما بنشینیم، چه معنی داره مرتیکه آشفته حال نشسته واسه خودش چای می نوشه ما خانم ها این جا یه لنگه پا ایستاده ایم. قهرمان گفت کی؟ کی رو بلند کنم؟ و چرخید به عقب تا آقاهه رو که داشتم با انگشت نشونش می دادم، ببینه…

… بعد دخترک رو ول کرد و به سرعت یک قدم بلند برداشت و رفت سر میز آقای آشفته حال و در حالی که من داشتم افتخار می کردم که قهرمان این قدر به حرف من توجه داره و به این سرعت در راستای اجرای خواسته های من می کوشه، با آقاهه خیلی محکم دست داد و احوال پرسی و روبوسی کردند و تا زمانی که گارسون اومد برامون میز درست کرد، به حرف زدن ادامه دادند.

ما رفتیم نشستیم سر میزمون و اندکی قیافه گرفتیم. بعد آقای آشفته با قهرمان اومد سر میز ما برای سلام و علیک و قهرمان معرفی اش کرد: آقای دکتر فلانی، استاد اخترفیزیک دانشگاه یو-سی-ال-ای.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: