نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 11, 2013

همین جوری

1- دیروز خونه ی دوستم بودم. مثل بیشتر دوستان فعلی ام، ایشون هم مامان دوست دخترک است در واقع، که بعد همشهری و هم سن و سال از کار دراومدیم و دوست شدیم. تازه خونه خریده اند و خیلی هم زیبا دکور کرده اند، اما من وقتی خونه شون رو تماشا می کردم فکر کردم «من این خونه رو نمی خریدم». بعد برای اولین بار متوجه شدم که «سالن» دوست دارم، یعنی دلم می خواد خونه ام سالن بزرگی داشته باشه. اول به این دلیل که دلم باز بشه، دوم به خاطر مهمونی گرفتن با تعداد مهمون های زیاد. بعد متوجه شدم که هنوز استانداردهای خونه ی ایده الم رو در ذهنم مشخص نکرده ام. اصلا هیچ وقت بهش فکر نکرده ام. همیشه فکرم این بوده که آدم وقتی خواست خونه بخره می ره چند تا خونه می بینه و یکیش رو می پسنده، اما الان دارم فکر می کنم که نه، خوبه آدم بدونه دقیقا چی می خواد. مگه نه این که وقتی ما دنبال خونه برای اجاره بودیم، مشخص می کردیم که خونه باید هم کف باشه، دو خوابه باشه، و تراس داشته باشه؟ چرا فکر نکردم که موقع خونه خریدن هم باید بدونیم چی می خواهیم؟

2- امروز صبح با این فکر از خواب بیدار شدم که رشته ی تحصیلی ام توی کالج رو عوض کنم. نمی دونم خواب نما شدم یا چی. بعد هنوز چشمم رو درست و حسابی باز نکرده تکست دادم به خواهرجان که من الان با این تصمیم بیدار شدم تو به جای من فکر کن که کارم درسته یا نه. :-))

3- باربی خانوم عشق مادر روی عرض تخت ما خوابیده و یک خروپفی می کنه که بیا و ببین.

4- جمعه عصر با دخترک رفتیم وسایل مدرسه خریدیم. مدرسه ها هر سال لیست وسایل مورد نیاز رو روی وبسایتشون می گذارند و والدین پرینت می گیرند و خرید می کنند. بعضی از فروشگاه ها هم لیست مدارس اطرافشون رو پرینت می گیرند و توی فروشگاهشون می گذارند برای مشتری هایی که یادشون رفته لیست رو بیارند. نمونه ی مربوط به مدرسه ی دخترک رو می تونید توی این لینک ببینید. خلاصه ما هم لیست به دست رفتیم خرید و عجیب بود که سریع ترین و بهترین خرید عمرمون رو انجام دادیم. در تفاهم کامل همه چیز رو انتخاب کردیم و هیچ دار و دعوایی راه نیفتاد. نمی دونم من سر حوصله بودم یا دخترک بزرگ شده!؟ فکر می کنم دومی، چون سر انتخاب جامدادی گفت «من دلم می خواست این یکی رو بردارم که عکس گروه وان درکشن روش هست ولی می دونم که شما دوست ندارین عکس سلبریتی روی وسایلم باشه». بعد من شدیدا تحت تاثیر این مراعات کردنش قرار گرفتم و گفتم که اشکال نداره هر چی دلش می خواد برداره ولی اون هم کوتاه نیامد و گفت «نه اصلا اشکالی نداره، این یکی که برداشته ام بیشتر با وسایلم جور است». همچنین کمی بعد گفت «دلم خیلی از این استیکرها می خواد ولی حتما شما می گین به دردم نمی خوره» که مجددا چون قلبم از این همه مراعات کردنش و فهمش خیلی پروانه ای شده بود گفتم که می تونه بخره. خلاصه هر دومون راضی و خوشحال از خرید برگشتیم. حالا مونده لباس «اول مهر» دخترمون.

5- بعله بنده همچنان به روز اول مدرسه می گم «اول مهر» و هیچ اهمیتی برام نداره که «دومین سه شنبه ی سپتامبر» است و مثلا امسال می شه ده سپتامبر/19شهریور.

6- صبح یکشنبه ی تنبلانه ای رو دارم می گذرونم در حالی که قراره با دوستی برم جایی و هنوز حاضر نیستم.

7- همین دیگه. چیز دیگری به فکرم نمی رسه فعلا.

Advertisements

Responses

  1. یهو دلم براتون غش رفت. خیلی دوست داشتم اینجا بودین هاااااا.
    به قول شماها میس یو ئه لات.

  2. چرا دوست ندارین عکس سلبریتی روی وسایل یسنا باشه ؟

    • يسنا كلا وقتى فن يه چيزى مى‌‌شه (عين مامانش) زياده‌روى مى‌كنه، اون وقت فكر كن مثلا از در و ديوار خونه‌مون بايد عكس وان دركشن بريزه.. دو روز بعد هم يه سبيل‌كلفت ديگه.. :-)))
      دليل خاص ديگه‌اى ندارم. البته الان هم پوسترشون رو زده به ديوار اتاقش.. :-)))

  3. چه قدر خوب که دوباره می نویسید . من از زمان دانشجوییم (یعنی حدودا ده سال پیش) نوشته هاتونو دنبال می کردم و دوست داشتم اما یک باره بعد از اون ماجراهای مرجان و دارو دسته اش و هم چنین بعد از مسائل سال 88 به نظرم می اومد که با برخی از مخاطبان خودتون مشکل پیدا کردین و فضای نوشته ها هم عوض شد . حتی همین الان هم اینجا نوشتید «من نسبت به آنچه شما از من در ذهنتان مي‌سازيد، مسؤوليتي ندارم» . خلاصه که امیدوارم مهوش خونسرد و خوش قریحهء سال های جوانی من به نوشتن ادامه بده و نه کسی برداشت اشتباه درموردش بکنه و نه اون در مورد دیگران سریع قضاوت کنه.

    • آره كاملا درست مى‌گى. اتفاقا اون نوشتهه هم از همون وقت مونده اون بالا. :-))
      ممنون از لطفت و جداً اميدوارم كه دوباره اين جا رو رها نكنم.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: