نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 1, 2013

ریشه های عمیقی که هر چه زور می زنیم، نمی خشکند

دخترک و پارمیس، نوه ی همسایه، دارند با هم بازی می کنند. من شیرینی های بزرگی خریده ام، تعدادشان هم نسبتا زیاد است. دو تایش را می گذارم توی یک بشقاب و می برم برای خانم همسایه، سلطان خانم، که موهایش سفید سفید است و تنها زندگی می کند و هر روز با بلندترین صدای ممکن حریم سلطان می بیند و کلی از من عقب تر است، آن قدر که نمی توانیم با هم در مورد سریال محبوبمان حرف بزنیم.

بشقاب شیرینی را به دستش می دهم. کلی تشکر می کند، بعد می پرسد مناسبتش چیست؟

در یک لحظه، یک آن، یک پلک به هم زدن، یک آه، نمی دانم، یک میلیونیم ثانیه، از ذهنم می گذرد که شب جمعه است!!! انگار که در ته ته قلبم طلب فاتحه ای، حمد و سوره ای، داشته باشم برای جماعت درگذشتگانی که می شناسمشان…

همسایه زرتشتی است، من بی دینم.

Advertisements

Responses

  1. کاش بیشتر بنویسی. خیلی نوشته هات رو دوست دارم. توصیف جزییات و مسیر فکریت به من خیلی شبیهه ولی من ااستعداد نوشتن را مثل تو ندارم. به جای وقتی که تو توییتری بیا وبلاگ بنویس. تو استعدادت اینجاست.

    • ممنونم از لطفت. باشه سعى مى كنم.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: