نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 5, 2013

خام بدم، پخته شدم، سوختم

اين مجسمه يكى از عزيزترين يادگارهاى تركيه است. از شهر كُنيا، همان كه قبلاً قونيه بوده و در رسم‌الخط جديد تركى كُنيا شده، درست از چند مترى مرقد مولانا خريده‌ام؛ فرداى روزى كه مراسم سماع را تماشا كرده بوديم.

به مولوى ارادت خاصى ندارم، ديگر ندارم، مدت‌هاست ندارم. اما حس و حال عجيب شهر كُنيا، خاك دامن‌گيرش، گنبد فيروزه‌اى مرقد مولانا، مزار غريب و مظلوم نى‌زن‌ها، سماع نفس‌گيرش، حتى فيرين‌كباب شاهكارش كه همان خوراك ماهيچه‌ى خودمان است، همه و همه از خاطرات و احساسات فراموش‌نشدنى من هستند.

هيچ وقت فراموش نمى‌كنم كه وقتى فروشنده قيمت اين مجسمه را گفت، از مغازه‌اش بيرون آمدم كه گران است، نمى‌خواهم؛ اما عاقبت قهرمان كه مى‌دانست در برابر چرخش نرم و زيباى مجسمه از خود بى‌خود شده‌ام، اين بهترين يادگار كُنيا را برايم خريد. نمونه‌هاى ارزان‌تر نمى‌چرخيدند، نمى‌رقصيدند، سماع نمى‌كردند، اما اين عزيز دل، تا بهش دست بزنى دو سه بارى سماع كرده و تا يكى دو پله‌ى آسمان بالا رفته…

20130605-223930.jpg

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: