نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 29, 2013

دانى از زندگى چه مى‌خواهم؟

يك ساعت پيش كه حين كار متوجه شدم حواسم پرت شده و رفته براى خودش در خيابان‌هاى اطراف ميدان بهارستان قدم مى زند و كارت هاى عروسى را تماشا مى كند، به اين فكر افتادم كه واقعاً در اين لحظه چه مى خواهم؟ آيا واقعاً آنچه در اين لحظه مى خواهم تماشاى كارت هاى عروسى مغازه هاى دور ميدان بهارستان است؟ (اين جمله را با لحن احمدى نژاد بخوانيد، وقتى كه در مورد مدل موى جوانان مى گفت «آيا واقعاً مشكل مملكت ما اينه؟»)

خب، طبعاً اولين چيزى كه در آن لحظه مى خواستم و در اين لحظه مى خواهم و گويا تا اطلاع ثانوى خواهم خواست، وجود فيزيكى مادر و پدرم در همين صندلى هاى آن طرف ميزم است.

اما خواسته ى دم دست تر و ممكن ترم اين است كه در خانه روى مبل ولو باشم و در تلويزيونى با صفحه ى بزرگ تر از مال خودمان، برنامه هاى الكى تماشا كنم، كارتون اسپونج باب ببينم مثلاً، و اين چاى هر روزه ام را در ليوان شيشه اى دم دستم داشته باشم نه در اين ليوان استايروفوم بى ريخت، و قهرمان و دخترك به تفريحات پدر-دخترى رفته باشند و باربى عزيز دل مادر غذايش را خورده باشد و بازى اش را كرده باشد و در تختش كه بالاخره روزى آن پتوى قهوه اى را به آن خواهم دوخت، خوابيده باشد…

خواسته ى كمى دورتر از دست هم اين كه شر كارهاى ناتمام يا هنوز شروع نشده ى آن دفترچه ى سياه توى كيفم را كم كنم و نفسى به راحتى بكشم، همچنين شغلم را عوض كنم، همچنين خانه را عين دسته ى گل نگه دارم.

خواسته هاى غير ممكنم هم يكى اين كه همين الان زمان كش بيايد و بيش از يك دقيقه به پايان زمان استراحتم مانده باشد، ديگر اين كه شب بخوابم و صبح شصت كيلوگرم لاغرتر از خواب بيدار بشوم، جورى كه همه دلشان به حال لاغرى بيش از حد من بسوزد…

.

.

.

* تيتر، مصراعي از اشعار فروع فرخزاد است

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: