نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 27, 2013

دلتنگى هاى آدمى را باد ترانه اى مى خواند…*

يك ربع ساعت ديرتر از هميشه آمده ام چاى هرروزه ام را بنوشم. دليل؟ يكى از مديران كه چهار ماه پيش از جورجيا آمده بود، داشت به فلوريدا مى رفت. تازه فهميديم كه اصلا تحت يك دوره ى آموزشى آمده بود اين جا و داشت براى مديريت مستقل يك شعبه آماده مى شد.

خب، مدير اصلى گل و هديه تهيه كرده بود، لابد به خرج شركت، از همكاران هم يك نفر يك كارت مناسب خريده بود و همه رويش براى «جان گرنت عزيز» يادداشت خداحافظى مى نوشتند.

من نوشتم «هرگز كسى جاى خالى تو را پر نخواهد كرد»، و فكر كردم «ارواح عمه ات». از او بدم نمى آمد اما اين قدر احساسات هم طبعاً نداشتم.

بعد نوبت عكس خداحافظى رسيد. همه سعى مى كردند در عكس به «جان» نزديك تر باشند، من سعى مى كردم پشت ديگران بايستم كه چاقى ام در عكس معلوم نشود. انگار نه انگار كه چهار ماه با هم كار كرده ايم و مى داند چه حجم عظيمى هستم من.

بعدتر رفتيم دم در كه بدرقه اش كنيم. يك به يك بغلش كرديم و چيزى گفتيم. بيشتر آرزوى موفقيت بود و دعاى خير و اميد به ديدار دوباره. من خواستم متفاوت باشم، گفتم «اصلاً از همين الان دلم برايت تنگ شده است». كيتى و كريستين و اشلى زدند زير گريه. پاتريك بغض كرد و صورتش را گرفت آن طرف و گفت «so sad.. So sad..». يك چيزى در مايه هاى «آه چه غم انگيز..» ما. من توى دلم گفتم «ارواح عمه ات.. ارواح عمه ى همه تان اصلاً.. مگر دل آدم اين قدر براى همكارش، تازه همكار هم نه، مديرش، تنگ مى شود؟». بعد فكر كردم هيچ كس نه و من، كه دلم هيچ وقت براى هيچ كس تنگ نمى شود، كه وقتى دوست نازنين مهربان و خوشگلم، شرى، به من گفت «تو واقعاً دلت براى كسى تنگ نمى شود، نه!؟»، كلى خوشحال شدم كه بالاخره يك نفر در اين دنياى پهناور اين را فهميده و درك كرده است. بعد فكر كردم نه، من دلم براى هيچ كس تنگ نمى شود، حتى پدر و مادرم.

بعد..

بعد… يك چيزى مثل پتك خورد توى صورتم.

بعد… ناگهان دلتنگى آوار شد روى سرم.

بعد… ديدم دلم براى مادر و پدرم تنگ شده است. دلم براى مادر و پدرم و چاى نوشيدن در كنارشان و حتى دعوا كردن باهاشان تنگ شده است. بدجورى هم تنگ شده است.

بعد… ديدم دلم براى خيلى آدم ها، خيلى چيزها، خيلى جاها، تنگ شده است، حتى براى خانواده ى كوچكم كه فقط پنج ساعت است نديده امشان.

*

*

يادم باشد به شرى بگويم.. به تنها كسى كه راز مرا فهميده بود…..

.

.

* شعر از مارگوت بيكل

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: