نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 26, 2013

و چشمانت با من گفتند، فردا روز ديگرى است…*

دوباره ساعت ده و نيم صبح است و نشسته ام به نوشيدن چاى هر روزه كه شايد خستگى چهار ساعت كار را از تنم به در ببرد. اگرچه كارم آن قدر تكرارى است كه ديگر حتى خسته ام هم نمى كند.

نشسته ام به آدم ها نگاه مى كنم، به پدربزرگى كه با نوه ى سه ساله اش آمده و هر دو آب پرتقال و شيرينى دارچينى سفارش داده اند و به هم كمك مى كنند تا همه چيز خوب پيش برود، نوه نايلون بسته ى دستمال كاغذى را باز مى كند چون دست هاى لرزان پدربزرگ نتوانسته است و پدربزرگ شيرينى دارچينى را تكه تكه مى برد چرا كه دست هاى تازه كار نوه نتوانسته است كارد را مهار كند.

نشسته ام به آفتاب دل انگيز بهارى نگاه مى كنم، به برگ هاى درختان كه آرام آرام تكان مى خورند، به خط سفيد و طولانى به جا مانده از هواپيماها بر آبى آسمان، به مرغ هاى دريايى كه دسته شده اند و در يك دايره ى بزرگ، دور هم مى گردند، به چرخ خريد تنها و كوچكى كه در باغچه رها شده، به آسمان، به زمين.

نشسته ام به ساعت نگاه مى كنم كه مى دود و مى دود و مى رود و مى رود و من را به سوى فرداهايى مى كشاند كه نمى دانم چه در خود دارند و چه با خود مى آورند و چه با من مى كنند و آيا اولين روز از بقيه ى زندگى منند يا آخرين روز از همه ى زندگى من..

.

.

.

* از شعر «شبانه»، احمد شاملو

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: