نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 24, 2013

شعرهای حامد عسکری

صبح زود یک بیت شعر بسیار زیبا خوندم در مورد بم، اون هم در میان توییت های پر از غلط املایی پروفایل غریبه ای، این قدر به دلم نشست که دنبال شاعرش گشتم و بعد دنبال شعرهای دیگرش و این قدر لذت بردم که خواستم این جا نگهشون دارم برای روزهایی دیگر.

من «ارگ بم» و خشت به خشتم متلاشی / تو «نقش جهان»، هر وجبت ترمه و کاشی

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها / از آه زیاد است، نه از خوردن آشی

از تُنگ پریدیم به امید رهایی / ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

 یک بار شده بر جگرم  زخم نکاری؟ / یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 هر بار دلم رفت و نگاهی به تو کردم / بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

 از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار / بایست بمیریم چه باشی، چه نباشی

*

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای / رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار / با واسطه «سلام» برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد / از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است / گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می خندی و برات مهم نیست… ای دریغ / من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من… فلک زده من… بدبیار من… / امروز عصر چای ندارم… تو مانده ای!

*

ای لب تو قبله ی زنبورهای سومنات / خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنوی هفت من، زیبایی ات / ابــــروانت، فاعلاتـن، فاعلاتـن، فاعـلات

من انار و حافظ آوردم، تو هم چایی بریز / آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من، آهوی کوهستان شـعر / این گوزن پیر را بیچاره کرده خنده هات

می رود، بو می کشد، شلیک، مرغی می پرد / گردنش خم می شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود / می کشد آهی، کـه آهــو، جان جنگل به فدات

سروها قد می کشند از داغی خون گوزن / عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کرده زنی در نخجوان / شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

*

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام / من رعد و برق و زلزله‌ام؛ ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز / داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم / کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم / من، این من غبار؛ چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز / این سر که سرشکست? نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست / از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار / نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند / من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

*

داغ داريم نه داغی كه بر آن اخم كنيم / مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد / «عاشقی شيوه‌ی رندان بلاكش باشد «

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند / از كوير آمده‌ها بغض سفالی دارند

بنويسيد گلوهای شما راه بهشت / بنويسيد مرا، شهر مرا، خشت به خشت

بنويسيد زنی مرد كه زنبيل نداشت / پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند / نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

زلف ها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود / «دوش می‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد / هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود / از در و پنجره‌ ها ضجه‌ی مرگ آمده بود

شهر آن قدر پريشان شده بود از تاريخ / شاه قاجار به دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخم نمک می‌خورديم / دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كه بم مظهر گمنامی ‌هاست / سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كه بم تلی از آوار شده است / بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند / مرد هم زير غم زلزله‌ای می‌شكند

زير بار غم شهرم جگرم می سوزد / به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش / هر قدر اين ور آن ور بپرم می‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكوبيده به خير! / که در اين شهر پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است / دل به هر سرو قدی می‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غم دنيا گله‌ای نيست عزيز! / گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم / آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم / بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تن ترد همه ی چلچله ها در خاك و / پای هر گور، چهل نخل تناور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر / پشت هــر حنجره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست / بم همين طور نمی‌ماند و برخواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينید قبول! / تبری هم نفس باغ نبينيد قبول!

هيچ جای دل آباد شما بم نشود / سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد / داغ ديديم، اميد است دعامان بكنيد

بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد / «نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد «

*

چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد / آواره ی  آن ماه  دهاتی  شده  باشد

چوپان شده  در جنگل بادام  بچرخد / تا مست چهل چشم هراتی شده باشد

شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض / منجر به غزلواره ی آتی شده باشد

سخت است ولی می‌گذرم از نفسی که / جز با نفس گرم تو قاطی شده باشد

از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست / در لیقه ی موهات دواتی شده باشد

تو، چایی بی‌ قند، و یک عالمه زنبور / شاید لب فنجان شکلاتی شده باشد

*

گیرم تمام شهر پر از سرمه ریزها / خالی شده است مصر دلم از عزیزها

داش آکل و سیاوش رستم تمام شد / حالا شده است نوبت ابرو تمیز ها

دیگر به کوه و تیشه و مجنون نیاز نیست / عشاق قانعند به میخ و پریزها

دستی دراز نیست به عنوان دوستی / جز دست های توطئه از زیر میزها

دل نیست آن چه جز به هوای تو می تپد / مجموعه ایست از رگ و این جور چیزها

خانم بخند! که نمک خنده های تو / برعکس لازم است برای مریض ها

چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ / پس دست می زنم به تمامی جیزها

*

عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است / بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام، يعقوب يادم داده است: / دلبرت وقتی کنارت نيست کوری بهتر است

نامه هايم چشم هايت را اذيت می کند / درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن، خسته ام از تلخی نسکافه ها / چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات؟ يا تو سرت بر شانه ام؟ / فکر کن خانم، اگر باشم چه جوری بهتر است؟

*

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه / عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد / با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

 موی من مانند یال اسب مغرورم سپید / روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق / کنده ی پیر بلوطی سوخت، نه یک مشت کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود / یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن / آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند / «دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه»

*

الان بالاخره آدرس وبلاگ ایشون رو هم پیدا کردم. بفرمایید لذت ببرید: باغکوچه

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: