نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 27, 2012

صد سال تنهایی در آشپزخانه

صحنه ی یکم

یک همکار اسپنیش دارم به اسم ماریا، اهل مکزیک. یک روز که حالم خیلی خوب بود، در زمان استراحتم از در اتاق استراحت کارکنان وارد شد و من از سر سرخوشی خط اول ترانه ی «ماریا.. ماریا..«، ساخته ی کارلوس سانتانا را خطاب به او سر دادم، و در نهایت حیرت متوجه شدم که نه فقط این ترانه را هرگز نشنیده، که اصلا کارلوس سانتانا را نمی شناسد.

صحنه ی دوم

همکار اسپنیش دیگرم اسمش آئورلیانو است، پوستی تیره و قدی کوتاه دارد، و من همیشه او را به هیأت «آئورلیانو بوئندیا«ی سوم می بینم، اگرچه بوئندیاها همه قدبلند بودند. آئورلیانو بداخلاق است، هیچ یک از همکارها دوستش ندارند و با او گپ نمی زنند، جز یکی به اسم خولیو، که گویا از پیش با هم دوست بوده اند و حتا آئورلیانو او را برای استخدام معرفی و پشتیبانی کرده است. آئورلیانو چنان به قوانین محل کار احترام می گذارد که خود وضع کننده ی قوانین هم چنین انتظاری نداشته است. مو لای درز کارش نمی رود، و چهارده سال سابقه ی کار دارد، اما هرگز ترفیع نگرفته است، چون اولا اسپنیش است و طبق قانون نانوشته ی کالیفرنیا اسپنیش ها قرار نیست به سطوح بالاتر شغلی بروند، و ثانیا انگلیسی را خوب نمی داند. آئورلیانو شیفت های ده ساعته می گیرد، هرگز خسته نمی شود و معمولا اشتباه نمی کند. آئورلیانو کم حرف می زند، برای خودش به زبان اسپنیش آواز می خواند و سی ساله است.

یک روز ازش پرسیدم از این که هم نام یکی از شخصیت های معروف داستان مارکز است چه حسی دارد. اول خوب نگاهم کرد تا مطمئن بشود حرفم را درست فهمیده است. بعد گفت کی؟ گفتم آئورلیانو بوئندیا دیگر.. گفت نه، آن یکی اسمی که گفتی کی بود؟

اول خوب نگاهش کردم تا مطمئنم شوم حرفش را درست فهمیده ام. بعد گفتم مارکز!؟ گفت آها، آره، کی هست این مارکز؟

صحنه ی سوم

اسم اصلی و اسپنیش کتاب صد سال تنهایی را در اینترنت پیدا می کنم، اسم نویسنده را به اسپنیش زیرش می نویسم، لینک خرید آنلاین از آمازون را هم. می برم سر کار و می دهم به آئورلیانوی بداخلاقی که مارکز را نمی شناسد.

غروب که می روم کیفم را از اتاق استراحت بردارم، کاغذ دست نوشته ی من روی زمین افتاده با لکه هایی از کف کفش هایی که بی هوا از رویش رد شده اند. کاغذ را برمی دارم. آئورلیانوی سوم ذهن من دیگر قدکوتاه نیست. همکار اسپنیشم بداخلاق و نچسب است و هیچ ارتباطی به صد سال تنهایی محبوب من ندارد.

صحنه ی چهارم

در آشپزخانه ی کوچک خانه دور خودم می چرخم و شام را آماده می کنم. گاهی لازم نیست حتا قدمی بردارم، وسط که بایستم دستم به هر دو طرف می رسد. ناهار مرغ داشته ایم و با آب مرغ سوپ درست کرده ام برای شام. ورمیشل و جو، هر دو را ریخته ام. اصلا به قول مادرم جارو و خاک انداز به دست گرفته و هرچه دستم آمده ریخته ام در سوپ. کرفس و هویج و جعفری دارد، سیب زمینی هم، رب گوجه اضافه نکرده ام اما فراوان آب لیمو ریخته ام. در خنکای غروب و سر شب داغی سوپ عجیب مزه می دهد. قابلمه را می گذارم روی پیشخوان آشپزخانه. در ذهنم، آئورلیانوی اول، پسرک کوچولوی ساکت و جدی می گوید «الان دیگ می افتد». منتظر می شوم جنبشی قابلمه را فرا بگیرد و نیرویی از داخل آن را به لبه ی پیشخوان براند. قابلمه ی سوپ محکم سر جایش نشسته است و بخار می کند. به آئورلیانوی کوچولوی ساکت و جدی ذهنم می گویم برود در خانه ی خودش بازی کند، و دخترک و قهرمان را برای شام صدا می کنم. 

Advertisements

Responses

  1. از بس که بی ریشه اند …من هم همچین چیزی رو تجربه کرده ام ….انگار با گاو حرف زدی و علف پلاستیکی نشونشون دادی …زیر پاهاشون له میشه و نمی تونند هضمش کنند … بی ریشه …اصلا دوست نداره چیزی بدونه از خودش از پدرانش …چون از همه چیز و همه کس و کل دنیا متنفره …بی ریشه گی محض ! از باد هوا ساخته شده !
    اون وقته که آدم دلش برای خودش می سوزه که با اینها یه جا افتاده !

  2. بسیار دوست داشتم


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: