نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 21, 2012

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند، ولی…

امروز یک ساعتی در جایی منتظر نشسته بودم که یک خانم سیاه پوست میان سال رو دیدم، با شلوار گل گلی و یک سربند پارچه ای زیبا، تقریبا مثل بیشتر زنان سیاه پوست میان سال. ناخن هاش بلند و مانیکور شده بود، آرایش مناسبی داشت، نسبتا زیبا بود و داشت با موبایلش با کسی حرف می زد. آخرین حرف هاش در این زمینه بود که «بهش بگو من اون رو به شکل یک ملکه دیدم بس که زیبا شده بود»…

تلفنش که تموم شد، نشسته بود آرام، تنها، و از پنجره به بیرون نگاه می کرد.

کمی بعد آروم آروم با دست روی پاش زد و لب هاش هم تکون خورد، گویا ترانه ای رو با خودش زمزمه می کرد. بعد ساکت شد. دوباره آرام و تنها از پنجره به بیرون نگاه کرد.

چند لحظه بعد، زد زیر خنده. بلند. غش غش خندید. بعد ساکت شد. دوباره آرام و تنها از پنجره به بیرون نگاه کرد.

چند لحظه بعد، دوباره از خنده ریسه رفت. ضعف کرد اصلا. بعد ساکت شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

چند لحظه بعد از شدت خنده با دست به روی پاش می کوبید. اشکش از خنده در اومده بود. طبعا باز ساکت شد و…

نکته ی مهم برای من این بود: بار اولی که خندید همه برگشتند نگاهش کردند، چون انتظار داشتند اتفاق خاصی افتاده باشه که متوجه نشده اند و او الان اون اتفاق رو برای دیگران تعریف می کنه تا همه با هم بخندند. وقتی متوجه شدند جریان چیه، در تمام اون یک ساعت هیچ کس، مطلقا هیچ کس، حتا نوجوان هایی که حضور داشتند، بهش نگاه نکرد و واکنشی نشون نداد. به جز منِ جهان سومی البته که به بهانه ی پنجره نگاهش می کردم.

دلم خواست مرز باریک بین عقل و جنون رو طی کنم و بنشینم کنارش، با هم از پنجره به بیرون نگاه کنیم و یک دل سیییییییییییییییر بخندیم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: