نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 16, 2012

time is flying

دخترک راست راستی بزرگ شده انگار. دیروز لباس های شسته شده را مرتب می کردم که بروند سر جایشان، یکی از شلوار جین ها را طول کشید تا بشناسم و بفهمم مال کداممان است. شام ماهی درست کرده بودم می گفت میل ندارد، گفتم من نمی توانم دو جور غذا درست کنم، گفت خودم می کنم و برای خودش مک اند چیز درست کرد. شب رفته دوش گرفته، بعد نشسته جلوی آینه موهایش را عین آرایشگرها با کلیپس دسته بندی کرده و هر دسته را فر داده، بعد آمده به من می گوید برای روز اول مدرسه به این که موی من صاف باشد حتا فکر هم نکنید. دیروز غروب چند تکه لباس و وسایل مدرسه خریدیم، شب ساعت سه و نیم بیدار شدم دیدم بیدار نشسته کتاب می خواند، گفت این قدر به مدرسه فکر کردم خوابم پرید. فکر و خیال می کند یک وجب بچه. انگار نه انگار که همین چند سال پیش باید پوشک بهش می پوشاندیم و حمامش می کردیم.

با همه ی این حرف ها، خوابش که می گیرد، بوسه که می خواهد، لوس که می شود، همان نی نی خوشمل یک ساله ی خودم می شود…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: