نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئن 9, 2012

با تو خوشبخت تر مى شدم شايد…

آدميزاد است ديگر.. دو دقيقه خواب مى بيند دو هفته درگيرى ذهنى پيدا مى كند..

سه چهار روز است هى از خودم مى پرسم با او خوشبخت تر مى شدم آيا؟ يك زندگى معمولى در يك شهر كوچك راضى ترم مى كرد آيا؟ طلا خريدن و مو مش كردن و با فاميل شوهر سر و كله زدن را بيشتر دوست مى داشتم آيا؟

به حواشى زندگى با او فكر مى كنم، به خودش هرگز.. هنوز پاسخم يك «نه» محكم است.

اما آن جور زندگى آسان تر نمى بود؟

 

 

 

Advertisements

Responses

  1. با او می بودی اون وقت همش به فکر زندگی این ور بودی …از محدودیت به آزادی اندیشیدن سخت تره تا از غیر محدودیت به محدودیت فکر کردن. من هم همیشه به این موضوع مثل تو فکر میکنم .


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: