نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 16, 2012

اگر به خواب من آمدى…

سلام،
مى خواهم از شما بپرسم چرا ديشب به خواب من آمديد آقاى محترم؟ از زمانى كه روزى تقريبا دوازده ساعت با هم كار مى كرديم، بيش از هشت سال گذشته است. هر چه فكر مى كنم دليلى نمى بينم كه شما در خواب من ظاهر شويد.

راستى گفتيد صاحب يك جفت دختر دوقلو شده ايد. مبارك است -حتا اگر فقط در خواب من اتفاق افتاده باشد- اما اسم هايى را كه برايشان انتخاب كرده بوديد دوست نداشتم. طبعا بهتان نگفتم كه ناراحت نشويد، اما آن اسمى كه «هوولا» مى نوشتيد و جور ديگرى به زبان مى آورديد جور عجيبى بود. به قول اهالى اين جا «ويرد» بود. من را به ياد كلمه ى «هيولا» مى انداخت. باز آن اسم ديگر، «هيوا»، بهتر بود.

ديگر اين كه سپاسگزارم كه من را تا مقصدم رسانديد -اگرچه هرگز در عالم واقع و در معدود روزهايى كه ماشين نداشتم، اين كار را نكرديد- اما همان طور كه در خوابم به شما گفتم، شخص مورد نظر در آن ساختمان نبود و همان جايى بود كه من گفتم و شما نپذيرفتيد و نرفتيد. مجبور شدم كلى از راه را پياده برگردم، و خب بد هم نبود، در راه مادرم را ديدم و پس از مدت ها با هم ناهار خورديم.

و اما نكته ى آخر، چه كسى يا چه حسى به شما گفت كه من دلم مى خواسته شما را ببوسم؟ سؤالتان در زمان خداحافظى عجيب و بى ربط بود وقتى كه هر دوى ما از نخستين روز همكارى مان همسر و فرزند داشتيم. در خواب جوابتان را ندادم چون جواب ابلهان خاموشى است اما از فكرم بيرون نمى رود. آيا واقعا در آن سال ها چنين فكرى مى كرديد؟ يا چنين خيالى در سر داشتيد؟

بعد از هشت سال، به خاطر همه ى ساعت هاى اضافه كارى كه با هم تنها مى مانديم، احساس ناامنى مى كنم.

با احترام،
مهروش

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: