نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 28, 2012

يه ذره منو دوست دارى؟

پسرك شبيه تو بود، جوان‌تر از آن روزهاى بيست و يك سالگى‌ات اما، كه موهاى روشنت را روى پيشانى‌ات پريشان مى‌كردى. شايد هفده هجده ساله بود، شايد كم‌تر، شايد هنوز مانده تا جلسومينايش را پيدا كند و مثل تو يك‌ضرب بهش دروغ بگويد، شايد نه.

پسرك ايستاده بود با لب‌خند، مثل تو بلند و باريك و سرشار از اعتماد به نفس بود، و مثل تو با آرامش و طمانينه حرف مى‌زد -گيريم به انگليسى-، و مثل تو پوست پريده‌رنگ و انگشت‌هاى باريك داشت.

ازش برمى‌آمد جلسومينايش را جُسته باشد. شايد دروغ هم بهش بگويد، مثل تو كه كوچك‌تر از جلسومينا بودى و نمى‌گفتى. مثل تو كه دانش‌جوى مهندسى كامپيوتر بودى، فقط براى جلسومينا. مثل تو كه شاگرد دكان/شركت پدرت بودى و به جلسومينا مى‌گفتى مديرعاملى. مثل تو كه پژوى مادرت و بنز پدرت ماشين‌هاى خودت بودند وقتى به دنبال جلسومينا مى‌رفتى..

پسرك از بالا به ديگران نگاه مى‌كرد، نه به خاطر قد بلندش، يك‌جور لب‌خند عاقل اندر سفيه مى‌زد، يك‌جور لب‌خند حاكى از بزرگ‌ترى و عقل و كمال، مثل تو، و من اجازه مى‌دادم فكر و خاطره‌ى تو و جلسومينا بيايد و تمام آن ثانيه‌هاى كوتاه را پر كند، تا بعد از سال‌هاى سال يادم بيايد آن عشق كوتاه و پرشور و نوميدانه‌ى جلسومينا را، كه حتا او را پاى ميز احمقانه‌ى يك دعانويس نشاند تا هفت هزار تومنِ پانزده سال پيش را بدهد و يك تكه آهن بگيرد كه بگذارد در آتش تا تو عاشقش بشوى، و نشدى.

پسرك در را بست، درست مثل تو كه ناگهان گم شدى، و من ماندم با خاطره‌ى گريه‌هاى جلسومينا، وقتى كه ازت مى‌پرسيد «يه ذره منو دوست دارى؟»

Advertisements

Responses

  1. بسیار دوست داشتنی


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: