نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 25, 2012

هوس سفر نداری؟

تاریخ این نوشته آگوست 2010 است.

.

.

هر چه به پایان آگوست نزدیک تر می شویم، حس مسافر بودن بیشتر و بیشتر می شود. همه چیز نشان از همان روزها دارد، چمدان های باز در هر اتاق، لباس های ولو روی مبل ها یا تا شده کنار چمدان ها، هر شب کیسه ای پر از آنچه که نمی خواهیم یا نمی توانیم ببریم بیرون در گذاشتن، نیمه خالی بودن فریزر و خرید نکردن، خالی بودن کابینت مواد غذایی ذخیره که بهش می گوییم سوپرمارکت، لباس های نو برای فصل آینده، فرش های جمع شده در کنار اتاق ها، سطل خالی برنج، حال ما..

باد خنک /یا گاهی سرد/ از پنجره می وزد. نشسته ام روی تخت، توی اتاق خوابمان. پارسال این موقع ها هنوز این جا اتاق خواب ما نبود. چهار روز مانده تا روزی که این خانه را اجاره کردیم. پارسال این روزها دنبال خانه می گشتیم.

تنها تفاوت این روزها، با همین روزها در سال گذشته، صدای تار قهرمان است که در خانه می پیچد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: