نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 24, 2012

روزی روزگاری…

تاریخ این نوشته ژوئن 2009 است، اما برای من انگار که صد سال پیش…

.

.

امروز صبح دندان‌پزشکی بودم. یک پوسیدگی سطحی داشتم و جرم‌گیری و فلورایدتراپی. صبح زود رفته بودم و وقتی کارم تمام شد، می‌دانستم هنوز قهرمان و دخترک بیدار نشده‌اند و رفتم برای خودم در مرکز خرید نزدیک مطب بگردم. از بس مغازه‌ها نیمه‌بسته بودند، سر از راه‌روی طلافروشان درآوردم. نزدیک دو ساعت با دقت تمام به ویترین‌ها نگاه کردم و بالاخره گوش‌واره‌ی سوراخ دومی گوشم را برای تعمیر بردم (فنرش ایراد پیدا کرده بود، بالاخره هم درست نشد و مدلش را تغییر دادم، یعنی به طرف گفتم قسمتی از آن را قیچی کند و به جایش گیره‌ی پشتی را به من بدهد). بعد دست‌بندی را که دو بار پاره شده بود و دیگر نمی‌خواستم به دستم بگذارم، با دست‌بند دیگری تعویض کردم و سرآخر دست بند قدیمی‌ای را فروختم و یک آویز فروهر برداشتم و سی‌صد تومان باقی را برای لپ‌تاپ کنار گذاشتم.

بعد در آرامش کامل نشستم یک اسنک پر از سس خوردم، با یک کوکاکولای کوچک.

تازه بعد به قهرمان و دخترک زنگ زدم تا به من بپیوندند. نتیجه این شد که دخترک هم النگو و زنجیر ایتالیایی ظریفش را داد و یک زنجیر کلفت گرفت که مثل خط‌چین است، هر یک سانت در میان ساده و توپی.

بعد رفتیم آژانس هواپیمایی دنبال ویزا. می‌گویند چون کشور شلوغ شده، آن‌ها هم ویزا را گران کرده‌اند و هم دیر می‌دهند. ناهار مزخرف و گران‌قیمتی هم در رستورانی همان نزدیکی خوردیم.

بعد رفتیم مجتمع کامپیوتر پایتخت و بالاخره امروز برای خودم یک مینی‌لپ‌تاپ خریدم، 350 هزار تومان. از همین لپ‌تاپ‌های ایسر با مانیتور 8 اینچی که درایور سی‌دی و مودم ندارد ولی wifi و lan دارد. قهرمان به عنوان هدیه‌ی تولدم (اگرچه هنوز دو هفته مانده است) یک دی‌وی‌دی رایتر اکسترنال خرید، 75 هزار تومان. لپ‌تاپ را به خاطر دل دخترک صورتی‌رنگ انتخاب کردم. قرار است در آن سوی آب‌ها لپ‌تاپ دیگری بخرم و این لپ‌تاپ را کلا به دخترک ببخشم. فعلا قرار است با هم شریکی از آن استفاده کنیم. دخترک یک ماوس صورتی به شکل قلب هم برداشت که قیمتش 12 هزار تومان بود.

در نمایندگی سونی در ورودی مجتمع پایتخت اتاقکی ساخته‌اند که مثلا اتاق دختر نوجوانی است و دخترک هر بار مست و مدهوش دیزاین آن اتاقک می‌شود. امروز در فکر بود که چرا رنگ قاب ام‌پی‌تری‌پلیرش نقرآبی است و صورتی نیست. می‌خواهد با لاک صورتی‌اش کند. شگی صورتی اتاقش را کنار گذاشته که به مادربزرگش بسپارد تا او برایش freight کند. من هم یکی دو تکه‌ی دوست‌داشتنی از وسایلم را پک کرده‌ام برای freight کردن. فکر می‌کنیم آدم دور که می‌شود عزیز می‌شود و لابد هر چه کنار بگذاریم صرف نظر از هزینه‌ی ارسال، برایمان می‌فرستند.

حالا لپ‌تاپ روی شارژ است. من داشتم آشپزخانه را مرتب می‌کردم که به فکرم رسید این‌ها را بنویسم. بالاخره این‌ها هم بخشی از خاطرات سفر است دیگر.

خانمی که آینه‌ی دست‌شویی را می‌خواست، زنگ زد و گفت تمام چیزهای دیگر دست‌شویی را هم می‌خواهد، آتاژور و جاصابونی و باقی. همه را دو سال پیش، بیش از 100 هزار تومان خریده بودیم، حالا می‌دانم که اگر 25 هزار تومان هم قیمت بدهم خانم چانه خواهد زد. خریدارها فکر می‌کنند چون می‌خواهم بروم باید همه چیزم را خیرات کنم.

در عوض خانمی که یخ‌چال و فریزر را خریده است، زنگ زد و گفت هنوز یخ‌چال خودش را نفروخته است و نظرش این است که با این گرمای هوا، یخ‌چال را تا روز آخر ماندنمان نگه داریم.

مردم کلا عجیب و غریبند.

جز رکود بیش از حد هیچ حسی ندارم. در این لحظه البته.

دخترک دارد مغز مرا می‌جود که چرا لپ‌تاپ باید هشت ساعت شارژ شود و هی می‌خواهد از شارژ برش دارد و با آن بازی کند. می‌روم به او رسیدگی کنم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: