نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 22, 2012

خاطرات خوش با هم بودن

يك وقت‌هايى هست كه آدم يه چيزى مى‌خونه يا مى‌شنوه، بعد انگار روى يك جمله‌اش، يك عبارتش، يا حتا يك كلمه‌اش نورافكن روشن مى‌شه و تا مدت‌ها اون رو همه جا و همه وقت جلوى چشمت و توى ذهنت به صورت كاملا واضح و بزرگ و نورانى مى‌بينى و محكومى كه روزى هزار بار، يا دقيقه‌اى يك ميليون بار بخونى‌ش.

بعد اين عبارت هيچ‌وقت هم خوشحال‌كننده و افتخارآفرين نيست، هميشه عذاب مجسمه فقط.

سه روز مى‌شه فكر كنم كه جلوى چشمم و توى ذهنم يه تابلوى نئون گننننننننده نصب شده كه محكومم هى بخونمش: «خاطرات خوش با هم بودنمان».

اين رو يك نفر كه خوب نمى‌شناسم براى يك نفر كه خوب مى‌شناسم نوشته بود و باعث شد برام ثابت بشه كه هرچى در مورد رابطه‌شون (مدت‌ها پيش) فهميده بودم و انكار مى‌كردند درست بوده، و نتيجه هم اين كه بله، دم خودم گرم كه اين قدر باهوشم و حواسم جمعه، همين، اما نمى‌تونم اين تابلوى «خاطرات خوش با هم بودنمان» رو از ديوار مغزم پايين بكشم.

تازه امروز كه يك‌شنبه است و تعطيل و من طبق عادت جديدم پيش از ساعت ٦ صبح بيدار شدم, از سر بى‌كارى هى به اين تابلو نگاه مى‌كنم و مى‌كوشم اين «خاطرات خوش» رو در ذهنم بازسازى و تماشا كنم كه فضولى‌م ارضا بشه.

.

.

.

پ.ن. دلم ويفر موزى مينو مى‌خواد… همين الان..

Advertisements

Responses

  1. سلام وقتت بخیر
    خیلی دوست داشتم
    عضو سایت من بشی واز مطالب زیبات کابران ما هم استفاده می کردن
    هرروز برام ایمیا میاد از سایت شما خیلی زیبا وپر محتوا هستش
    http://fafacebook.ir/
    منتظرت هستم

    پس از عضویت برام پیام بذار


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: