نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 16, 2012

بدبختى‌هاى سگ يك زن ديوانه

باربى به جاى اين كه مثل هر شب بچه‌ى آدمى‌زاد- وار بيايد سرش را روى پاى من بگذارد و بخوابد، رفته پشت صندلى قهرمان كه دارد پاى كامپيوتر كار مى‌كند ولو شده روى زمين و چرت مى‌زند.

من اينترنت‌بازى‌ام را كرده‌ام و چشم‌هايم مشغول چيدن آلبالو و گيلاسند، فقط جاى خالى سر باربى روى پاهايم آزارنده است. انگار همان‌طور كه او تا پاى مرا نليسد خوابش نمى‌برد، من هم تا پايم ليسيده نشود خوابم نمى‌برد.

از جا بلند مى‌شوم به هواى رفتن به دست‌شويى از جلوى باربى رژه مى‌روم.. برخلاف هميشه كه سايه به سايه تعقيبم مى‌كند، فقط سرش را در مسير حركت من مى‌چرخاند. خواب‌آلودم و شده‌ام عين بچه‌ها. لجم مى‌گيرد.

به تخت كه برمى‌گردم باربى هم پشت سرم مى‌آيد و خودش را زير پايم گلوله مى‌كند. من اما سر لجم هنوز و پايم را زير پتو پنهان مى‌كنم. باربى از همه جا بى‌خبر سعى مى‌كند پايم را پيدا كند، عصبانى از جا بلند مى‌شوم و بيخودى پنجره را كمى باز مى‌كنم (و ديرتر، نيمه‌هاى شب، وقت بستنش پايم را روى دم باربى مى‌گذارم و صدايش را درمى‌آورم). غمگين نگاهم مى‌كند و برمى‌گردد پشت صندلى قهرمان.

دقيقه‌اى بعد باز دلم مى‌خواهدش. پايم را از زير پتو بيرون مى‌برم و تكان تكان مى‌دهم، اهميت نمى‌دهد. اشاره مى‌زنم كه بيا، رويش را برمى‌گرداند. با كف دست مى‌كوبم روى تخت كه يعنى بيا بنشين اين‌جا تا من نازت كنم، زل زل نگاهم مى‌كند. عصبانى در دل مى‌گويم پيش از خواب هم پاى قهرمان جانت را بليس (او به باربى چنين اجازه‌اى نمى‌دهد) و بهش پشت مى‌كنم.

مى‌آيد گوشه‌ى پتو را مى‌كشد، اهميت نمى‌دهم. با دست به پايم مى‌زند كه يعنى پايت را مى‌خواهم، به روى خودم نمى‌آورم. بلند بلند غر مى‌زند، عاشق اين مدل حرف زدنشم اما چشم‌هايم را باز نمى‌كنم. سرخورده به پشت صندلى قهرمان برمى‌گردد. با خودم فكر مى‌كنم فردا صبحانه‌ات را هم از قهرمان بخواه.. آبت را هم از توالت بخور اصلا.. به خوراكى‌هاى ممنوعه‌اى كه يواشكى بهت مى‌دهم فكر هم نكن..

هنوز خوابم نبرده كه پايم گرم مى‌شود. بى آن كه رويم را برگردانم به عادت هرشبه با پا نوازشش مى‌كنم. گلايه‌كنان غر مى‌زند و خودش را جابه‌جا مى‌كند.

پيش از اين كه خوابم ببرد فكر مى‌كنم اين سگ بى‌نوا امشب هيچ چيز از اين ديوانه‌بازى‌هاى من نفهميد و فقط خودم بى‌جهت حرص خوردم. چند هزار بار در زندگى همين مسخره‌بازى را با آدم‌ها و حتا اشيا درآورده و فقط و فقط خودم را آزار داده‌ام؟؟

Advertisements

Responses

  1. فوق العاده بود این نوشته…

  2. چه گرفتاری شده طفلکی


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: