نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 15, 2012

من خواب ديده‌ام كه كسى مى‌آيد…

اين روزهاى من رو مى‌شه در دو واژه‌ى خواب و درد خلاصه كرد. دو تا دندونى كه سه سال پيش در تهران پر كرده بودم ناگهان شكستند و دست من رو گذاشتند توى حنا. قبل از اون كه بفهمم بايد عجله‌ى بيشترى به خرج بدم ريشه‌ها چرك كردند و تا خشك نشن نمى‌شه كارى‌شون كرد. هنوز آنتى‌بيوتيك‌ها كه در برابر آنتى‌بيوتيك‌هاى ايرانى مثل اسمارتيز هستند تأثير نكرده و تموم نشده‌اند كه يكى از دندون‌ها رسما سياه شده. از درد هم كه ديگه چى بگم، دندون و لثه و گوش و گلو همه با هم درد مى‌كنند. خب طبيعتا من هى مسكن مى‌خورم و هى خوابم مى‌بره. ديشب ساعت هشت روى كاناپه خوابم برده تا نه صبح امروز. عصر باز خوابيده‌ام و الان كه يك نيمه‌شبه وسط همه‌ى جملاتى كه مى‌نويسم يه چرتى هم مى‌زنم.

چى‌ها توى ذهنم بود كه بنويسم و چى‌ها نوشتم. همون بهتره كه بگيرم بخوابم. چه خوبه كه فردا هم تعطيله. هپى مارتين لوتركينگ’ز دى.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: