نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 12, 2012

بوى خوش آلو…

براى شام پلو با خورش مرغ و آلو پخته‌ام، بعد از شايد دو سال، فقط براى اين كه قهرمان وقت بيرون بردن باربى، دخترك را هم برده بود و من يك ساعتى تنها بودم، لابد اين هم بعد از دو سال، و چه حالى خوش‌تر از اين كه تلويزيون را روى زنانه‌ترين و شخصى‌ترين برنامه‌ى ممكن بگذارى، امروز پراجكت ران‌وى، و سر فرصت در كابينت محبوبت را باز كنى و گوش بدهى ببينى كدام ادويه صدايت مى‌كند…

ديگر اين كه پيش از آمدن خورشيد، خبر زلزله‌ى مازندران آمده بود و روزم را با صداى مامى شروع كرده بودم، و خنده‌دار است شايد، اما خورش مرغ و آلو براى من با مامى و آشپزخانه‌ى آبى‌اش و روزهاى تاريك زمستان پيوندى ابدى دارد.

حالا خانه حال و هواى زمستان‌هاى دهه‌ى هفتاد سارى را دارد و من نشسته‌ام جلوى تلويزيون روشن كه گلم فيرى پخش مى‌كند استخوان جويدن باربى و غر زدن دخترك را تماشا مى‌كنم، نه نگرانم كه دخترك به جاى درس خواندن براى امتحان فردا دارد زير ميز ناهارخورى خانه درست مى‌كند، نه مى‌خواهم قهرمان را از سر كارش بلند كنم بيايد شام بخوريم، فقط مى‌نشينم همين جا و هواى زمستان‌هاى دهه‌ى هفتاد آشپزخانه‌ى آبى مادرم را تنفس مى‌كنم…

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: