نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 10, 2012

نامه‌ى ششم

مدت‌هاست برایت نامه‌ای ننوشته‌ام. به نظر می‌رسد نامه نوشتن برای تو سخت‌تر از فکر کردن به توست، اگرچه همیشه فکرهایم را برایت نوشته‌ام و نه چیزی بیش از آن.

دیگر نمی‌دانم نامه‌ها دوری آدم‌ها را کم‌تر می‌كنند یا دور بودنشان از هم را به آن‌ها اثبات می‌كنند؟ آخر خیلی وقت‌ها دوری‌ها را انکار می‌كنيم، همین که خط و ربطی از دوستی در اینترنت می‌بينيم تصور می‌كنيم که از او باخبریم، همین که ای‌ميلى برایمان فوروارد می‌كند یا استتسی در صفحه‌های اجتماعی اینترنت می‌گذارد، دلمان را خوش می‌کنیم که از او خبر داریم. بعد انکار می‌کنیم که دلمان می‌خواهد با او بنشینیم سر یک میز، که شاید رومیزی‌اش هم قرمز باشد یا نارنجی، و دو فنجان چای جلویمان باشد که بخارش در فضای مابین ما پیچ و تاب بخورد، و حرف‌هایمان برسد به آن ته ته دل‌هايمان که همیشه درش بسته است و همه چیزش بوی نای خوشایندی می‌دهد که نه کهنگی آزارنده است و نه فساد، که همه‌اش گذر زمان است.

می‌دانم که دیگر زمانی برای نشستن و چای نوشیدن و از ته ته دل سخن گفتن با تو نخواهم داشت، حتا شاید حرف زدن با تو هم دیگر همان حس و حال سال‌های گذشته را نداشته باشد، حتا شاید نامه نوشتن به تو هم کاری بی‌هوده است، این‌ها را بدون دلیل نمی‌گویم، مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام و می‌ترسم که تنها دست‌آورد نامه نوشتن برای تو سرخوردگی باشد، یا ناامیدی؛ شاید.

اصلا بگذار دقیقا بگویم کی بود که فهمیدم اگر باز ببینمت نه تو همانی که بودی و نه من، 13 آگوست 2010 (تاریخ شمسی‌اش را نمی‌دانم، يك روزى در مرداد ١٣٨٩، و اين كه چرا تاريخش به يادم مانده، بماند..) رفته بودم به کافه‌ای که نیمی از شهر را می شد از تراسش دید، سینی چای و شیرینی‌ام را گرفتم و رفتم روی تراس که شهر را از پشت بخار فنجان چای‌ام تماشا کنم. بعد دیدم که میزها همه چهارنفره و دونفره‌اند و من تنها بودم، مثل همه‌ی کافه‌هایی که رفتم و تو نبودی، پس کیف دستی‌ام را گذاشتم روی صندلی روبه‌رویم، كه صندلى خالى نباشد. بخار فنجان چای که تمام شد حواسم رفت پی ابرها. بعد بادبادکی به چشمم خورد که نارنجی بود و خط‌های زرد داشت، تو فکر کن که انگار تکه‌ای از خورشید به نخ دست پسرکی گیر کرده باشد و در تقلای فرار.. دور و بر بادبادک پر بود از پرستوهایی که بلند بلند یک‌ديگر را صدا می‌کردند، و دقایقی بعد در شهودی ناگهانی دریافتم که دیگر مرا به یاد کسی نمی‌اندازند، دیگر مرا غمگین نمی‌کنند، دیگر با دیدنشان قلبم فشرده نمی‌شود و می‌توانم با چشم‌هایی که اشک‌آلود نیستند به دم‌های دوشاخه‌شان نگاه کنم و حتا بی عذاب وجدان غر بزنم که چه‌قدر سر و صدا می‌کنید آخر..

اصلا مهم نیست. بگذریم. می‌روم بخوابم.

با مهر

مهروش

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: