نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 9, 2012

کاردیولوگی هوسپیتول!!!

اين نوشته را در تاريخ 5 مرداد 1388 (27 جولای 2009) در باکو نوشته ام و ديشب در گوشی نوکيای قديمی م پيدایش کردم.

.

.

.

شب دیدیم هوا خیلی خوب است، فکر کردیم برویم نریمانف بگردیم. نریمانف میدانی است نسبتا نزدیک به خانه‌ی ما که پارک بزرگی دارد با وسایل بازی برقی و ایستگاه مترو و مک‌دونالد و خلاصه گردشگاه محسوب می‌شود. روی اتوبوس‌ها کلا می‌نویسند نریمانف بازار!

رفتیم و کمی در پارک گشتیم و دخترک سوار چرخ و فلک شد و بعد قهرمان گفت حالش خوب نیست و اول برویم آپتک (داروخانه) بپرسیم این دور و بر جایی هست که فشارش را اندازه بگیرند، بعد برگردیم پارک.

مسؤول آپتک نبش میدان گفت همین پشت تعجیلات (اورژانس) صلیب سرخ است، و خیابان کناری را نشان داد. ما راه افتادیم توی آن خیابان و تقریبا تا پایان خیابان رفتیم و چیزی ندیدیم. در اواسط خیابان یک داروخانه‌ی دیگر بود که در آن‌جا به ما گفتند بله توی این خیابان تعجیلات هست، ولی نمی‌دانیم این طرف ماست یا آن طرف. ته خیابان سه تا جوان ایستاده بودند از آن‌ها پرسیدیم، چراغ راهنمایی سر میدان نریمانف را نشانمان دادند و گفتند چراغ بیرینجی (اولی) نه، ایکینجی (دومی) را بپیچید به چپ، می‌رسید. این می‌شد درست صد و هشتاد درجه خلاف جهتی که داروخانه‌چی اولی گفته بود.

دوباره برگشتیم سر نریمانف. قهرمان گفت از کی بپرسیم؟ و یاد مسابقه‌ی «از کی بپرسم» افتادیم (اسم مسابقه چی بود؟ به من بگو چرا؟  نه این اسم آن کتاب چهارجلدی اطلاعات عمومی دوران دبستانمان بود.) و قهرمان گفت «از خودم، این‌جا فقط باید از خودمان آدرس بپرسیم وگرنه دیوانه می‌شویم».

این وسط دخترک هم دل مک‌دونالدی‌ش درد گرفته بود.

یک‌هو چشم قهرمان افتاد به یک ساختمان تقریبا ده طبقه (یا بیشتر) سیاه رنگ که بالایش بزرگ و قرمز نوشته بود اکسیژن و زیرش خیلی ریز نوشته بود medical center. خوش و خرم دوان دوان به سمت آن رفتیم. از هیچ طرف در نداشت. بالاخره با توجه به قراین و شواهد (تابلوی راهنما؟ شوخی می‌کنید؟) ته یک کوچه‌ی بن‌بست درش را پیدا کردیم. خب. چه معنی دارد ساعت 9 شب یک مرکز پزشکی باز باشد؟ و چه معنی دارد که نگهبان داشته باشد؟ یا تابلویی باشد که نشان بدهد چه ساعت‌هایی کار می‌کنند؟

رفتیم سر خیابان دیگری که به میدان ختم می‌شد. ساختمان بزرگی را دیدیم که بالایش درشت و قرمز نوشته بود life center. به قرینه‌ی medical center فکر کردیم بیمارستان است و به سمت آن رفتیم، دیدیم مرکز خرید است. به قول این‌ها تیجارت مرکزی که مختصرا می‌نویسند TM.

از آن‌جا که مک‌دونالد درست کنارمان بود دخترک دیگر بی‌طاقت شد و تا خواستم راضی‌اش کنم که اول برویم دنبال دکتر و درمانگاه، قهرمان خودش رفت توی مک‌دونالد تا دخترجانش غصه نخورد. من می‌دانم که قهرمان فقط وقتی به صدا در می‌آید و دنبال دکتر می‌گردد که از شدت مریضی دم مرگ باشد. یک هپی‌میل برای دخترک گرفتیم و چون جایی برای نشستن نبود، لب باغچه نشستیم و مردم را تماشا کردیم.

مثلا دیدیم مرد میان‌سالی آمد نشست سر یکی از میزهای حیاط و هی داد و بی‌داد کرد که بیایند میز را تمیز کنند و هی نیامدند (خیلی شلوغ بود) و بعد یک‌هو دیدیم عصبانی شد و تمام سینی‌ها و لیوان‌ها و هر چه که روی میز بود با دست ریخت روی زمین. آن قسمت رسما به آشغال‌دانی تبدیل شد. بعد موبایلش زنگ زد و از جا پرید و ایستاد و با دست اشاره کرد و زنی بسیار جوان با پیراهن بلندی که فقط تا بالای سینه بود (از این دکولته‌ها که بند ندارد) و مطابق معمول خانم‌های این‌جا با کفش‌های پاشنه ده سانتی و موهای آراسته آمد و خیلی راحت روی آشغال‌ها پا گذاشت و رفت نشست. مرد که جلوی پای خانم از جا بلند نشده بود، کمی دم تکان داد و خودشیرینی کرد و بعد رفت توی صف که بسیار طولانی بود. خانم هم در حالی که تا مچ پا در آشغال بود، با خونسردی نشسته بود. بعد آقا با دو تا بستنی آمد. خیلی مسخره است که این‌جا برای دو تا بستنی یا قهوه یا حتا چای تی‌بگی در لیوان کاغذی، مدت‌ها در صف مک‌دونالد می‌ایستند، در حالی که دو قدم آن طرف‌تر کافه هست و همه چیز سرو می‌کند. ارزان‌تر هم هست.

به قهرمان گفتم واقعا برای این آدم مهم نیست زیر پایش پر از آشغال است، کافی است روی میز جلویش آشغال نباشد. گفت دلم می‌خواهد بروم به این خانم بگویم وقتی کارش با تو تمام شد تو را هم مثل این آشغال‌ها از جلوی چشمش دور می‌کند و می‌اندازد زیر پایش.

یا مثلا بچه‌ای را دیدیم که رفت توی باغچه، به چراغی که به نخل وسط باغچه نور می‌تاباند آن‌قدر لگد زد تا چراغ خاموش شد، و مهم این که مادرش ایستاده بود نگاه می‌کرد و منتظر بود کار پسرش تمام شود تا بروند بنشینند شامشان را بخورند.

بعد از آن، به قهرمان گفتم بیا یک تاکسی بگیریم ما را ببرد یک بیمارستان. گفت بهتر شده‌ام و نمی‌خواهم دوباره صد منات برای پیدا کردن یک آدرس پول بدهم (داستان این یکی بماند برای روزی دیگر). رفتیم آن طرف میدان توی یک داروخانه‌ی دیگر. دو تا خانم دکتر میان‌سال خیلی خوش‌اخلاق آن‌جا بودند. یکی‌شان فشار خون قهرمان را اندازه گرفت و ابروهایش رفت بالا. 18 روی 10 بود. تازه می‌گفت حالش خوب شده است. من خیلی عادی برخورد کردم چون فشار خونش کلا و به طور معمول بالاست، بعد دیدم خانم دکتره فورا یک صندلی آورد قهرمان را نشاند و یکی دیگر هم رفت یک قرص (به قول خودشان حب) آورد. فکر کنم اسم دارو اناپرول بود. قهرمان گفت خانوادگی به این دارو آلرژی دارند و آنزیم‌های کبدی‌شان نامنظم می‌شود. خانم دکتره گفت که زود سوار تاکسی بشویم و برویم کاردیولوگی هوسپیتول (قهرمان گفت آهان، کاردیالاجی هاسپیتال و آن‌ها گفتند نهههه، کاردیولوگی هوسپیتول)، کافی است به تاکسی بگوییم نومره بش هوسپیتول و کرایه هم یک منات است.

رفتیم به تاکسی‌ها گفتیم، اول که نفهمیدند کجا را می‌گوییم و هوسپیتال چیست، بعد بالاخره فهمیدند و گفتند آهان، نومره بش خسته‌خانا؟ اوچ منات. این که به بیمارستان می‌گویند خسته‌خانه خیلی جالب بود. لابد از دوران دبیرستان یادتان هست که «خسته» در فارسی به معنی «زخمی» است. با یکی‌شان چانه زدم و با دو منات ما را برد. تقریبا یک چهارراه آن‌طرف‌تر بود. به قهرمان گفتم با اتوبوس‌های جلوی داروخانه می‌آمدیم چهل کوپک می‌شد، گفت کار قلب به دقیقه است، ابن فشار خون برای یک آدم چهل ساله یعنی مرز سکته.

بیمارستان تابلو نداشت. من تا حالا سه چهار بار از جلویش رد شده‌ام و نفهمیده‌ام بیمارستان است. از در ورودی که ماشین‌رو نبود و نگهبان نداشت رفتیم تو. در ماشین‌رو سه چهار تا قفل داشت. احتمالا شب‌ها مریض اورژانسی نمی‌پذیرند. (راستی اصلا اورژانس نداشت که!؟) روبه‌روی در ورودی، ساختمان بزرگی بود با حدودا ده پله. گفتم یعنی مریض قلبی باید از پله بالا برود؟ رفتیم، در بسته بود. در زدیم، یکی با دمپایی و لخ‌لخ کنان آمد در را باز کرد و گفت کاردیولوگی این‌جا نیست بروید آن پشت.

کل ساختمان را دور زدیم و رسیدیم به یک بیابان. منظورم البته زمین بزرگی است که درش نه ساخت و ساز شده بود نه گیاه‌کاری. دوباره برگشتیم. رفتیم پشت ساختمان کناری. حالا قهرمان دارد چکه چکه عرق می‌ریزد و هیچ هم نمی‌گوید. پشت ساختمان کناری یکی ایستاده بود سیگار می‌کشید. گفت کاردیولوگی این‌جا نیست بروید آن پشت. و پشت ساختمان دیگری را نشان داد. قهرمان گفت قاعدتا در بدو ورود باید من را می‌گذاشتند روی برانکار، مثلا من بیماری‌ام که دیروقت شب به بیماستان قلب مراجعه کرده‌ام.

دوباره راه افتادیم رفتیم آن پشت که گفته بودند. ورودی ساختمان به جای پله یک شیب وحشتناک داشت. وسط‌هایش نفس من بند آمد چه برسد به قهرمان که آریتمی شدید داشت. رفتیم در زدیم و یک نگهبان جوان تپل کوتاه‌قد خیلی شاد و شنگول در را باز کرد و هر چی قهرمان به انگلیسی می‌گفت او می‌گفت yes I do. بالاخره من گفتم دکتر وار؟ گفت وار. و ما را برد پیش یک خانم دکتر ظریف که لااقل اصطلاحات علمی و پزشکی را به انگلیسی می‌فهمید.

خانم دکتر پرسید از کجا آمده‌ایم و بعد با یک جور احترام خاص گفت ایران کاردیولوگی چخ یاخچی ده. انگار که مثلا کاردیولوگی هوسپیتول! ایران برای او چیزی است شبیه سرزمین موعود. فشار قهرمان را گرفت و فورا یک قرص از سر تاقچه برداشت داد بهش که بخورد و یکی را صدا زد بهش آمپول بزند. طرف آمد و تا کاغذ دور سرنگ را باز کرد از یک جایی تلفن کردند گفتند برای پذیرش بیمار حاضرند. سرنگ را گذاشت روی میز و با خانم دکتر او را بردند نوار قلب گرفتند و برگشتند. بعد خانمه با همان سرنگ که نیم ساعت باز و روی میز مانده بود و پنبه‌ی الکلی که کاملا خشک شده و الکلش پریده بود، بهش آمپولی زد که نمی‌دانیم چه بود.

بعد خانم دکتر کلی سوال و جواب کرد در این باب که چه داروهایی می‌خورد و در این هفته چقدر استرس داشته است و چقدر مایعات می‌خورد و باز دو تا قرص دیگر از سر تاقچه برداشت و پیچید لای یک کاغذ و داد بهش که دو شب دیگر هم بخورد. قهرمان نام دارو را پرسید و خانم دکتر با تعجب نگاهش کرد که برای چی می پرسی؟ و جواب هم نداد. قهرمان اصرار کرد که من باید بدانم این چیست و معلوم شد فنازپام است و آرام‌بخش.

خانم دکتر یک کاغذ حدودا 5 در 5 هم برداشت رویش اسم یک دارو را نوشت که برویم از داروخانه بخریم. نه نسخه‌ای نه مهری نه نظام پزشکی‌ای.

کارمان تمام شده بود. قهرمان ازش پرسید چقدر باید پول بدهیم و گفت هیچ. فکر کرد خانم دکتر حرفش را نفهمیده، پس دوباره پرسید و دوباره خانم دکتر سر تکان داد که هیچ. قهرمان با تعجب تشکر کرد و بلند شد. واقعا عجیب بود در باکو که تاب و سرسره ی توی پارک هم پولی است، دکتر متخصص قلب (البته ما نمی دانیم متخصص بود یا نبود و اصلا دکتر بود یا نبود) پول نخواهد.

در را باز کرده بودیم برویم بیرون که یک‌هو خانم دکتر از جا پرید که آن‌جا (در اتاقی که نوار قلب گرفته بودند) از شما چقدر گرفتند، قهرمان گفت بیست منات، دوباره پرسید چقدر؟ گفت بیست منات، گفت این‌جا هم ده منات بدهید. دادیم و آمدیم بیرون. رسیدی هم که در کار نبود. قهرمان گفت آن یکی خانمه که نوار قلب می‌گرفت به ترکی از این پرسید چقدر بگیرم، این گفت دوازده منات. بعد که این رفت بیرون، او به من گفت بیست منات. من هم نگفتم که ترکی بلدم و می دانم بهت گفته اند دوازده منات بگیری. خانم دکتر هم لابد فکر کرد حالا که کلاه گذاشتن بر سر ما آسان است چرا او نگذارد؟ ده منات هم ده منات است.

خلاصه بیمارستان کاردیولوگی پایتخت این کشور را هم دیدیم. نه پرونده‌ای تشکیل می‌شود، نه قبضی صادر می‌شود، نه حتا به قول قهرمان اگر با خوردن این داروهای بی نام و نشان سر تاقچه‌ای بیفتد بمیرد، اسم دکتره یا اسم دارو را می‌دانیم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: