نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 6, 2012

نامه‌ى پنجم

يك‌باره يادم امد وقتى به سفرى طولانى رفته بودى من ديوانه عكست را، همان عكسى كه دوست‌پسرت ازت گرفته بود و چون نمى‌توانستى به خانه ببرى، دادى‌ش به من، به ديوار زده بودم.

چه احمق بودم من.

چه ناسپاس بودى تو.

همين.

با مهر
مهروش

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: