نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 4, 2012

ده تا قرص ريز نارنجي، لطفا

امروز از آن روزهاي زيباست، هوا در اين لحظه كه ٧:٤٦ صبح است ٤٨ درجه‌ي فارنهايت (٩ درجه) است، دقيقا هم‌دما با ساري در این لحظه، اما يك جوري‌ست اين ٩ درجه كه آدم سردش نمي‌شود، بهاري و لطيف.

من اما از ٥ صبح سرم به دوران افتاده است، مرضي كه بعضي وقت‌ها به جانم، يا به جان سرم!؟، مي‌افتد. دارويش را دوست نازنيني كه دكتر خانوادگی مان هم بود برايم مي‌نوشت، اما اسم دارو را نمي‌دانم، هیچ وقت سؤال نكردم. هميشه دكترمان حاضر بود و داروخانه هم كه آشنا بود و من با شوخي و خنده «از آن قرص‌هاي ريز نارنجي» مي‌خواستم و تمام مي‌شد.

امروز صبح آخرين «قرص ريز نارنجي» باقي‌مانده از دو سال و نيم قبل را خوردم، تأثير هم نداشت، جعبه ندارد كه تاريخ مصرف رويش نوشته شده باشد. حالا به قول مادرشوهرم مانده‌ام حيران.

بهتر است بروم داروخانه‌ي آشناي ارواين و «tiny orange tablet» بخواهم، شايد معجزه‌اي شد و دادند.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: