نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژانویه 3, 2012

تويي كه نخواستمت

ديشب تا صبح در خواب من بوديد، تو و آن كسي كه من ِ سال آخر دبيرستاني را با رمز و راز موسيقي غربي آشنا كرد.

ديشب تا صبح برخلاف تمام اين ١٥ سالي كه از رفتنت مي‌گذرد، دوستت داشتم، عاشقانه تماشايت مي‌كردم و با ديدنت قلبم فرو مي‌ريخت.

ديشب تا صبح تو هماني بودي كه در سال‌هاي دور مي‌خواستم باشي، يا خيال مي‌كردم هستي.

ديشب تا صبح من جوان و عاشق و خوش‌بخت بودم.

Advertisements

Responses

  1. مهروش عزیز
    من دیشب خیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم… چند تا نوشته رو خوندم و دیدم مثل اینکه نمیشه و باید آرشیو رو هم بخونم… خیلی خوشحالم که دوباره می نویسی…


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: