نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مه 28, 2011

enough!!

دم غروب، بعد از دو روز زهر به روح خودم ریختن با فکر کردن درباره ی آدم هایی که ارزشش را ندارند، نشسته ام پای تلویزیون و دقیقه های آخر فیلم Tooth Fairy را تماشا می کنم. این فیلم را البته قبلا دو بار دیده ام و الان که نشسته ام دلیلش انتظارم برای فیلم بعدی است که قرار است Our Family Wedding باشد.

زهر.. زهر.. زهر.. زهر همه جای روحم را پر کرده و حس های بد، حس های نفرت انگیز از من فوران می کند و هر چه زور زده ام اهالی خانه را گرد هم جمع و کانون خانواده را گرم کنم، نتوانسته ام، چرا که تمهید اولم شام مکزیکی بود با taquitos و تورتیلا چیپس با سالسا ورده، که دخترک گفت دلش شام مکزیکی نمی خواهد و تمهید دوم تماشای شرک سه، که نیم ساعت نشده گودر را باز کردم و نشستم به خواندن، و قهرمان غر زد که من هم کامپیوتر دارم ها، می خواستیم یک فعالیت خانوادگی داشته باشیم، و من زهر ریختم و قهرمان رفت توی اتاق نشست به ساز زدن و دخترک هم رفت اتاق خودش شرک تماشا کند و بازی هم بکند.

بعد من نشسته ام کانال HBO را روشن کرده ام و منتظر فیلمی شده ام که صبح تبلیغش را دیده ام و هی فکر کرده ام که آن آدم های دیگر که دو روز است حرصشان را می خورم چند دقیقه از روزشان را به من فکر می کنند؟ و اصلا من کجای زندگی آن ها هستم که آن ها این طور زندگی من را به گند کشیده اند؟ و اصلا کی زندگی من را در این دو روز به گند کشیده جز خودم؟ که هی نشسته ام فکر کرده ام که من این کار را کردم و فلانی آن کار را نکرد و من این کار را نکردم اما بهمانی آن کار را کرد؟

و هی دارم فکر می کنم چه آخر هفته ی مزخرفی شد این، از صبح من ولو شده ام جلوی تلویزیون و روشن گذاشته امش اما یک دقیقه هم تماشایش نکرده ام و هی سرم توی لپ تاپ بوده آن قدر که چشم هایم دارد سیاهی می رود و قهرمان در اتاق خواب مشغول کارهای شخصی خودش بوده که نمی دانم چیست، چون از جایم تکان نخورده ام و نمی دانم پای کامپیوتر بوده یا خوابیده بوده یا کتاب می خوانده یا کمدش را مرتب می کرده یا هر چی، و دخترک صبح کارتون دیده و عصر کمی تمرین اضافه ی ریاضی انجام داده و اتاقش را مرتب کرده و لباس های کثیفش را جمع کرده ریخته توی سبد رخت چرک و بعد رفته بقیه ی تمهید ناکام من را /همان شرک سه/ در اتاقش تماشا کند.

بعد یک هو یک بچه ای در حیاط، یا محوطه ی ساختمان، یا هر چه که اسمش هست، جلوی ساختمان آن طرفی که ما از پنجره می بینیمش، بلند بلند کسی به اسم pam را صدا می کند، بارها و بارها، بی وقفه، و وسط هایش یکی دو بار هم می گوید hello، و من اول توجه نمی کنم، بعد که این صدا زدن هی تکرار می شود، می گردم دنبال حس آشنایی که دارد از پاهایم بالا می آید و درونم را پر می کند. رویم را به سمت پنجره برمی گردانم و تا چشمم به ابرهای خاکستری دم غروب می افتد، یاد بچه ای می افتم که در ترکیه هر روز همین ساعت ها در حیاط، یا محوطه ی ساختمان، یا هر چه که اسمش هست، جلوی ساختمان آن طرفی که ما از پنجره می دیدیمش، بلند بلند صدا می کرد Anne، بارها و بارها، بی وقفه، و وسط هایش یکی دو بار جیغ هم می کشید، و من همیشه دوست داشتم مادرش را ببینم و ازش بپرسم چرا جواب بچه را نمی دهد.

بعد، اول دلم برای زندگی مان در ترکیه تنگ شد، بعد که خوب مزه مزه کردم آن لحظه های نشستن روی تخت چوبی تراس و تماشای غروب های زیبای ترکیه را، یادم آمد یک روزی که داشتم مثل امروز زهر به کام خودم می ریختم و این قدر عصبانی بودم که حتا اسم طرف هم یادم نمی آمد، روی همان تراس ایستادم و به خودم گفتم دیگر نمی گذارم رفتار کسی که حتا اسمش یادم نمی آید این طور لحظه های من و خانواده ام را زهرآگین کند.

حالا این جا نشسته ام و نفس های عمیق می کشم و نمی خواهم باز سردرد داشته باشم و نمی خواهم باز این قدر اخم کنم که پیشانی ام درد بگیرد و نمی خواهم زهرآگین باشم و نمی خواهم به هیچ کسی جز افراد خانواده ام فکر کنم و نمی خواهم این آخر هفته هم که تمام شد مثل هفته ی پیش بگویم «چرا دوباره دوشنبه است، من که هنوز خسته ام» و نمی خواهم اسم آدم هایی را به یاد بسپارم که به قول یکی از بچه های گودر، فکر می کنند من به دنیا آمده ام که پل پیشرفت آن ها باشم اما خودشان برای من پله هم نمی شوند.

Advertisements

Responses

  1. Afarin… in behtarin tasmimie…va cheghadr neveshtat vaghei va samimi bud. lazat bordam. manam bayad tamrin konam… bazi vaghta bad joori zahr be kame khodam va hamsaro bacham mirizam.

  2. این احساست خیلی برای من آشناست . شده گاهی چند روز از دست یک نفر ناراحت بودم و البته دلیلش هم منطقی بوده اما بعد از مدتی که می شینم و فکر می کنم می بینم اگر چه اون شخص با رفتار خودش من رو اذیت کرده اما این خودم هستم که حالا با این بهانه خودم رو آزار می دم . جالبه که این تجربه بارها و بارها برام تکرار شده و ازش درس نگرفتم :( اگر تو راه حلی براش پیدا کردی بگو تا من هم خودم رو نجات بدم !


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: