نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 22, 2011

نامه ی چهارم

سال 1390 فرا رسید. اگر در جایی از این کره ی خاکی زنده باشی (که امیدوارم باشی) یک ماه و نیم دیگر 37 سالگی ات را جشن خواهی گرفت. احمقانه است که من، همین من که روزی رنگ روژ لب های تو را هم می دانستم، حالا نمی دانم هفت سین امسالت را به چه رنگ و شکلی آراسته ای.

حساب که می کنم، می بینم اگر مانده بودی مهر ماه امسال سی و یکمین سال دوستی مان را جشن می گرفتیم. سی و یک سال عمری است، حتا بیست سال دوستی مان هم عمری بود. ساده از یک عمر گذشتی، ساده.

در این یکی دو روزی که از سال نو گذشته، مثل هر سال خودم را می کاوم و مثل هر سال چیزهای جدید و عجیب و غریبی در خودم کشف می کنم. امسال دانسته ام که این همه گریز بیمارگونه ام از تلفن و تماس های تلفنی، نمی تواند به آن حساسیت های بیمارگونه ی مادرم نسبت به تلفن بی ارتباط باشد. بعید نیست که چون در تمام آن سال های پرحرارت نوجوانی با آن شدت و حدتی که احتمالا یادت هست از تلفن محروم بوده و برحذر داشته شده ام، تماس تلفنی در من احساسی بد و ناخوشایند، و حتا شاید احساس گناهکاری و بزهکاری، ایجاد می کند.

دیگر این که، دانسته ام با این همه ادعای صداقتی که دارم، درد دل کردن از من برنمی آید. همین که دیروز ذره ای از حال بد روز عیدم را برای الف. تعریف کرده ام و امشب نشانه ای از ناراحتی ام را به پ. بروز داده ام، حالم را بد می کند. هی به خودم می گویم آخر این چه کاری بود که تو کردی، این چه حرکتی بود، چه حرفی بود، مگر آدم به قول قدیمی ها رخت چرک های خانواده اش را جلوی دیگران می شوید… می دانم که می خواسته ام عامل ناراحتی ام را جلوی دیگران شرمنده و سرافکنده کنم اما در عوض حالم از خودم به هم می خورد.

این ها را گفتم که از تو بپرسم آیا من با تو درد دل می کرده ام؟ آیا غصه های واقعی و درونی ام را برایت می گفته ام؟ آیا به جز ماجراهای احمقانه ای که بر ما می گذشت، از چیز دیگری حرف می زدیم؟ من یادم نمی آید، آیا هیچ گاه نشسته ام برایت از آن ته ته ته قلب و روحم حرف بزنم؟؟؟؟

من یادم نیست.. من یادم نمی آید… تو چی؟

سال نو شده است. می خواهم نو شوم و در همین قدم اول رو در روی خودم مانده ام. مانده ام که من این همه سال، این همه حرف را کجای دلم تل-انبار کرده ام؟ دیگر چه تعجبی است که با کمترین کلامی به کلی از کوره به در می روم؟ مگر نه این که یک لیوان پر را یک قطره لبریز می کند؟ من که هیچ گاه «عروسک سنگ صبور» نداشته ام، اگر برای تو هم درد دل نمی کرده ام و هیچ شاهزاده ای هم از پس پرده ای بیرون نیامده و در در آغوشم نگرفته است، پس چطور هنوز قلبم نترکیده؟ چطور هنوز قلبم نترکیده؟

اگر روزی از این روزها قلبم ترکید، گناهش به گردن تو، که نه درد دل کردن یادم دادی و نه ماندی تا اگر روزی درد دل کردن را آموختم بشنوی شان.

سال نو شد، من نشدم.

سال خوبی داشته باشی.

با مهر

مهروش

Advertisements

Responses

  1. عالی بود. ادعای نو شدن در ساله جدید مثله امیدوار بودن به قد بلند تر شدن در ۳۰ سالگیست !


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: