نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | مارس 2, 2011

نامه ی سوم

دیشب /یا دم صبح، نمی دانم/ خواب آن دو خواهری را دیدم که در شیراز دوستم بودند و دوستشان داشتم و دارم. یادم نیست در خواب بر من و آن دو خواهر چه گذشت، اما یادم هست که صبح، تا چشم هایم را باز کردم به خودم گفتم امروز خبر خوبی خواهم شنید. همیشه ی این سال ها چنین بوده، هر شبی که این دو خواهر به خواب من آمدند، نوید بخش خبری خوش در روز پس از آن بوده اند.

غروب، در محوطه ی دانشگاه یو سی آی با دخترک به انتظار قهرمان نشسته بودم. چند خرگوش بی هراس در چمن ها می دویدند و دخترک را به دنبال خود می کشاندند. کلاغی هم با وقار بسیار بر شاخه ای نشسته بود و پر و بالش را مرتب می کرد. تا آن زمان دو خبر خوش به من رسیده بود و به فکر دو خواهری بودم که بودنشان خود خود خوشحالی بود و خوابشان خوش قدم. بعد، طبعا به تو فکر کردم /هر دوستی ای در قلب من به نشانه ای از تو ختم می شود/ و یادم آمد در تمام سال های دوستی و غریبگی با تو، هر صبحی که با صدای کلاغ زاغی بیدار شده ام خبری از تو شنیده ام، و فکر کردم چرا این جا کلاغ زاغی نیست؟؟؟؟

یعنی می شود که تو در هیچ گوشه ای از این جهان مجازی رد پایی نداشته باشی؟ یعنی می شود در سال 2011 میلادی، کسی هییییچ نشانی در اینترنت نداشته باشد؟ می دانم که نامت را تغییر نداده ای، عاشق اسم خودت بودی، و من در جست و جوی عکسی یا نشانه ای از تو، اسمت را با هزاران هزار فامیلی در اینترنت دنبال کرده ام.

آیا تو مرده ای؟

راستی تو می دانی چرا این جا کلاغ زاغی نیست؟؟

 

با مهر

مهروش

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: