نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | فوریه 26, 2011

تلخون

قهرمان از صبح تا شب خونه نبود. من و دخترک مثل همیشه ی وقت هایی که قهرمان یک روز کامل در خونه نیست، روز رو به تنبلی گذروندیم. فقط بعد از ظهر رفتیم توی محوطه ی خونه که دخترک دوچرخه سواری کنه.

+

کاغذهای مدرسه ی دخترک رو از توی کشوهای میز تحریرش جمع کردیم و ریختیم توی یک جعبه ی پلاستیکی شفاف بزرگ، از همین ها که درشون محکم بسته می شه. از وسط تمرین ها و مشق ها و نقاشی ها، یک کاغذ سبز رنگ بیرون کشید و گفت راستی این رو دیده این؟

دخترک چهارم فوریه، یعنی 22 روز پیش، یک Award گرفته برای پیشرفت قابل توجه در Reading، به علاوه ی کوپن برای یک پیتزای رایگان در پیتزا هات، مخصوص Super studentها.

بهش می گم دختر، تو که دیدی اون هفته برای Awardی که به خاطر Cooperation در کلاس گرفتی ما چقدر خوشحال شدیم، باز یادت نیامد که این رو بیاری به ما نشون بدی؟
شونه هاش رو انداخت بالا.

+

فیلم می بینم، ای میل چک می کنم، بادام می خورم، ای میل فوروارد می کنم، وبلاگ می نویسم…

مغز خرتوخری دارم در این لحظه.

+

لابد سرحال نیستم باز، که به اینجا برگشته ام. تمام امروز هی پشت سر هم آه کشیدم.

اما آه نیامد.

چون کاری از دستش ساخته نبود.

این را خودش گفته بود.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: