نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | دسامبر 15, 2010

Astro night

تقریبا در آستانه ی بی هوش شدن از شدت خواب هستم اما فکر کردم این رو بنویسم شاید کم کم بتونم طلسم این وبلاگ رو بشکنم و باز هر روز آپدیتش کنم.

سکانس 1: روز/ خارجی/ مدرسه ی دخترک

عصر که رفتیم مدرسه دنبال دخترک، روی تابلوی اعلانات نوشته شده بود که امشب آسترو-نایت است و بچه ها قراره که ستاره ها رو رصد کنند و…

خب من بقیه ش رو نمی دونم. یعنی در واقع من اصلا این اعلان رو ندیدم، قهرمان دیده و خونده بود، اما او هم به خوندنش ادامه نداده بود، طبعا ربطی به ما و به دخترک نداشت.

سکانس 2: شب / داخلی / خونه

ساعت هفت و دو دقیقه ی غروب تلفن خونه زنگ زد. دخترک تازه مشقش رو تموم کرده و رفته بود توی اتاقش و مشغول بازی شده بود. قهرمان از توی اتاق به تلفن جواب داد و بعد از اتاق بیرون اومد و از دخترک پرسید چه می کنی، دخترک گفت بازی، قهرمان گفت مشق هات تموم شده؟ تلفن از مدرسه ات بود ها…

طبیعتا من تصور کردم که تلفن کسی بوده که با قهرمان کار داشته و قهرمان از این فرصت استفاده کرده تا به دخترک یادآوری کنه مشق هاش رو فراموش نکنه.

کمی بعد که پرسیدم تلفن کی بود، قهرمان گفت مدرسه ی دخترک. طبیعتا من زدم به صحرای کربلا و گفتم شوخی نکن، بی خیال، کی بود؟ و دیدم قهرمان جدی جدی می گه از مدرسه ی دخترک.

بله، از مدرسه زنگ زده بودند که بچه ها امشب آسترو نایت داشتند، اما چون هوا خیلی ابری است و هر چقدر بررسی کردیم دیدیم برنامه خوب از کار درنمیاد، برنامه رو کنسل کردیم و چون تعطیلات کریسمس در پیشه، متاسفانه توی این ماه دیگه فرصتی نیست که آسترو نایت برگزار کنیم و می مونه برای ماه آینده.

حالا صرف نظر از این همه توجه به دیگران، که باعث می شه ساعت هفت شب به همه ی والدین زنگ بزنند که برنامه کنسل شده، من نمی دونستم بخندم بایت این که اعلامیه رو ندیده و نخونده بودم چون یقین داشتم ربطی به یک شاگرد کلاس دومی که روز اول مدرسه شه و هنوز در گروه «تازه واردین» است نداره، یا گریه کنم برای همه ی بچه هایی که این شب ها به جای «آسترو نایت» می رن تماشای دسته های سینه زنی محرم.

Advertisements

Responses

  1. سلام………………………………….مبارک باشه کلاسسسسسسسسسسسسسسسسس یسنا خانم….. داشتم ادرس اینجارو به مامانم می دادم ..که میاد فیس بوک بخونه……………راستییییییییی اف لاینمو دیدی؟ اومدم همسایه خونه اتون شدمشاهین شمالی.. تقریبا از یک ماه دیگه دفتر تغذیه ام سر کوچه سابقه اتون افتتاح میشه.. راستی خونه اتون را چکار کردید؟؟

  2. inja barnameye madreseha kheili shade va bacheha baad az ye modat asheghe madreseh mishan

  3. سلام
    من هراز گاهی به وبلاگتون سر میزنم… راستش به خاطر اسم دخترتون… من یه دختر عمه دارم که همبازی بچگی هام بود..یعنی من با اون بچگی کردم در واقع…و اسمش یسنا بود… یسنای متولد ۱۳۶۰! خوب اون موقع همه فاطمه زهرا بودن!! کسی یسنا نبود….شاید تو کل شهر ما همین یه دونه یسنا بود…. اونم به سلیقه بابا بزرگم که عشق ایران باستان و اوستا خوانی داشت…با اینکه زرتشتی هم نیستیم… به نظرم یکی از زیبا ترین اسمهای دخترونه است…هم به خاطر خود اسم..هم اهنگش هم همه خاطرات خوب بچگی که برام زندگی میکنه…. خیلی حاشیه رفتم…
    فقط خواستم نظرمو بگم… راستش تماشای دسته های عزاداری زیادم گریه نداره… به هر حال… ریشه اش هر چی باشه… اصلا اینکه خرافه باشه یا هرچی…خیلی ساله که با فرهنگ عامیانه ما گره خورده… من مذهبی نیستم..ولی همیشه اون حال و هوای نذری پزون رو خیلی دوست داشتم…حیف که به خاطر جریان حاکم کشورمون همه چیز انقدر انحرافی و اعصاب خورد کن و افراطی شده که ادم میخواد خودشو خفه کنه… من تقریبا از بچگی تو ولایت فعلی شما زندگی کردم و میکنم… ولی اگه یه روز بچه داشته باشم… استرونایت و این چیزهاش که خوب…ولی میبرمش به سرزمین مادریم… تا سنت کشورمون رو لمس کنه….به هر حال این فقط نظر من بود…خیلی حرف زدم…خوش باشید…

  4. مهروش عزیز به نظرم هر کس با انتخاب هایش زندگی می کند…بچه هایی که میروند برای تماشای دسته های سینه زنی با این روش احساس خوشبختی می کنند. شاید چون متفاوت تر از این را در تصورشان ندارند.

  5. salam,be nazare man azizam in web khodetone,v hich lozomi nadari ke baraye hameh tozih bedi,ke masalan madreseh dokhtaret ghazash chetori v…..dar sani man ke toronto hastam madares ba madares fargh mikoneh che berese amrica be canada.az zendegit lezat bebar,bezar on ha ham ba fozoli kardan dar zendegi digaran lezat bebarand.

  6. خوب آخه دسته سينه زني هيچوقت كنسل نميشه !

  7. انديشه آدم هاست كه نوع زندگيشون رو مي سازه. كاش ادم هايي كه به بچه هاشون زنجير ميدن و مي فرستنشون دسته و هيات و اينا (فارغ از اينكه من اصلاً به اين موضوع اعتقاد داشته باشم يا نداشته باشم)، كمي در اين باره مي انديشيدند.
    خدا رو شكر كه دخترك جايي هست كه به انسان ها اهميت مي دهند.

  8. تبريك به يسناجون بابت شروع مدرسه در يك كشور جديد :* خوشحالم كه جايي زندگي مي كنيد كه آدمها ارزش و احترام دارند

  9. خخوشحالم برای یسنای گلم و متاسفم برای خودم و همه بچه های این سرزمین

  10. از خيلي وقت پيشا با وبلاگت آشنا شدم و چون خودم آملي ام طبيعتا حس خوب هم استاني بودن رو هم بهت دارم.
    فقط يه سوال : آيا عزاداري امام حسين انقدر بي ارزشه كه براي بچه هايي كه ميرن تو هيئت ها و تو اون شب ستاره رصد نمي كنن گريه ات مي گيره.
    عزيز دلم من اصلا مذهبي نيستم ولي شديدا معتقدم. عقب افتادگي كشور ما چيزاي ديگست كه بايد به حالش گريست نه عزاداري امام حسن.

    روز خوش

    • ممنونم که به من لطف داری ولی تو که از خیلی وقت پیش این جا رو می خونی لابد این قدر منو شناخته ای که بدونی جواب سوالت از نظر من قطعا مثبته، ولی مطلقا وارد بحث مذهبی نمی شم.
      فقط دو تا نکته رو اگه نگم شب خوابم نمی بره، یکم این که اون جمله ی «من اصلا مذهبی نیستم ولی شدیدا معتقدم» پارادوکس خیلی بامزه ای بود، دوم این که عقب افتادگی کشور ما مستقیما از همین چیزها ناشی شده.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: