نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | نوامبر 10, 2010

نامه ی دوم

این روزها مدام به تو فکر می کنم. چمدان هایی که به انتظار سفر در گوشه ی اتاق باز مانده اند همیشه مرا به یاد تو می اندازند. به این فکرم که برای سفر چه باید بخرم و یادم می آید که تو حتا کورن فلکس هم خریده بودی و به جز چمدان لباس هایت، 14 کارتن بار با خودت داشتی. نمی دانم هیچ گاه با آن همه سبزی خشک که با خودت برده بودی قورمه سبزی درست کردی یا نه، وقتی برگشتی آن قدر حال و هوایت تغییر کرده بود که نمی شد احوال قورمه سبزی را از تو پرسید.

دیروز داشتم در چمدان نیمه خالی ام دنبال چیزی می گشتم که انگشترم به لباسی گیر کرد و از انگشتم در آمد. می دانی به یاد چه چیزی افتادم؟ آن انگشتری که دوستش داشتم و نگین سورمه ای زیبایی داشت با نقش برجسته ی ملکه الیزابت اول. در آخرین روز پیش از سفرت با هم چمدانت را می بستیم که نگین انگشترم ناپدید شد، از روی پایه جدا شده و در انبوه لباس های چمدان تو گم شده بود. به من قول دادی برایم نگهش می داری و بعدها گفتی که پیدایش نکرده ای. پایه ی خالی اش را تا همین چند سال پیش نگه داشته بودم. می دانی، دیروز بعد از این که انگشترم را از لای لباس ها یافتم، تازه فهمیدم که آن نگین نمی توانست گم شده باشد، هر دویمان دیده بودیم که در چمدان تو افتاده بود و نمی شد که پیدایش نکرده باشی.

راستش را بخواهی کمی دلم گرفت.

امروز از آن روزهاست که وقتی به تو فکر می کنم ازت بدم می آید. همه اش بدی هایت را به یاد می آورم و چنان رنجیده ام که گویا هیچ گاه هیچ خوبی ای از تو ندیده ام. طبعا چنین نیست، نباید چنین باشد، اما من هیچ چیز به یاد نمی آورم، هیچ خاطره ای از تو و از روزهای بودن تو و از روزهای با تو بودن به یاد نمی آورم که لبخندی واقعی بر لبم بنشاند.

می دانی، دو سه روز پیش کسی پروفایل آرمان را در فیس بوک پیدا کرد و آدرسش را برایم فرستاد. عکس هایش را دیدم و بچه هایش را تماشا کردم. پسر بزرگش را وقتی دیده بودم که هنوز راه نمی رفت، حالا بزرگ شده و بسکتبال بازی می کند. موهای پسر کوچکش در بعضی از عکس ها آن قدر بلند بود که فکر کردم دختر است. به قهرمان گفتم پیدایش کرده ام، به دوستم که در خانه مان مهمان بود نشانش دادم، اما هیچ کس دور و برم نبود که سابقه ای، تاریخچه ای، داستانی از نخستین عشق من در آن سال های نوجوانی بداند. آن روز دلم تو را می خواست که کنارم بنشینی و مثل آن روزها که سرمان را در کتابی یا آلبوم عکسی فرو می بردیم، سرمان را در مانیتور لپ تاپ فرو ببریم و از فرق سر تا نوک پایش را آنالیز کنیم. همان شب در سی دی های موسیقی دوستمان سی دی «کریس رئا» را دیدم. آخر تو که می خواستی از زندگی من بیرون بروی چرا این همه نشانه از خودت به جا گذاشته ای؟

نه، حتا دلم نمی خواهد در مورد آرمان و عکس هایش با تو حرف بزنم، در این لحظه اصلا دلم نمی خواهد با تو حرف بزنم. از دستت عصبانی ام. عصبانی ام که رفته ای. عصبانی ام که ردی از تو پیدا نمی کنم. عصبانی ام که مثل قطره ی آبی بخار شده ای.

اما اگر می ماندی، با آن همه تفاوتی که با هم پیدا کرده بودیم، آیا بودنت بهتر از نبودنت می بود؟؟

.

با مهر

مهروش

Advertisements

Responses

  1. akhey mehrvash …in ki bood ? man mishnakhtamesh ?

    • کدومشون رو می گی؟ آرمان رو که می شناختی، مخاطب نامه رو هم احتمالا..
      با ما هم مدرسه نبود البته.

  2. سلام…
    دلم گرفت.امروز تولدمه.من هم یه دوستی چندین و چند ساله رو واسه همیشه از دست دادم.امروز تولدمه و هی فکر می کنم کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدم.خیلی بدن این حسای چندگانه به یه نفر.خودتم گیج میکنن گاهی.خسته م…

  3. واییییییییی.. اون نامه ی اول رو هم که نوشته بودی من دقیقا شب قبلش او رو دیده بودم..دیشب هم توی همون کافه ای که با هم کشف اش کردیم..
    دلم گرفته بود که چرا به روی هم نیاوردیم..اما جمله آخرت خیلی عالی بود..باید با طلا نوشتش..واقعا مطمئن نیستم بودنش بهر از نبودنش بوده باشه..

  4. سبك نگارشتان را دوست مي داريم بانو. هر چه باشد، روزمره نويسي، نامه به يك دوست، نگاه هاي سياسي و اجتماعي….. حتي سليقه تان را در انتخاب عكسهاي تماشاخانه بسيار مي پسنديم.خوش باشيد

  5. مهروش جان سلام
    بازش نکن اون ایمیلو من نفرستادم
    شاید هک شده باشم برای چند نفر دیگه هم از طرف من فرستاده شده
    مرسی
    شاد و سلامت باشید
    سلام برسون
    به امید دیدار


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: