نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 17, 2010

نامه ی یکم

هفته ی پیش، روی مبل چرمی یکی از کافه های خیابان استکلال استانبول، همین طور که چای می نوشیدم و به آمد و رفت بی پایان مردم در آن خیابان نگاه می کردم، ناگهان دریافتم که همیشه و همه جا دارم به دنبال تو می گردم. در هر چهره ای، در هر زنی که می گذرد، دنبال ردی از تو هستم. چشم های یکی را شبیه چشم های تو می بینم، موهای آن یکی را هم رنگ موهای تو در آخرین دیدار /که باور کنی یا نه، به یاد داشته باشی یا نه، ده سال تمام ازش گذشته است/، و گاه حتا به صدای خنده ی کسی برمی گردم تا تو را بیابم.

همان شب، روی همان مبل چرمی، با دومین فنجان چای، دریافتم که اگر روزی بیابمت، ببینمت، با تو در جایی از این جهان رو در رو شوم، دری به جایی که من هستم باز شود و تو از آن به درون بیایی، نمی دانم چه خواهم کرد. صدایت می کنم؟ نه، آخرین دیدارمان را همیشه به یاد خواهم داشت، دیدمت که مرا دیدی و رویت را برگرداندی، اما صدایت کردم، بوسیدمت، از زمین و آسمان حرف زدم، قول گرفتم که با من تماس بگیری، و برای همیشه گمت کردم. صدایت نمی کنم. می نشینم به تماشایت و سراپایت را برانداز می کنم. شاید حتا پنهان شوم تا تو مرا نبینی. شاید ساعتی به دنبالت بیایم و به تماشایت ادامه دهم. صدایت نمی کنم، اما نمی دانم چه خواهم کرد.

همان شب، روی همان مبل چرمی، دریافتم که اگر بخواهم برایت نامه بنویسم، نمی دانم برایت چه خواهم گفت. از چه برایت خواهم نوشت. از خودم؟ از تو؟ از خاطرات گذشته مان؟ از آنچه می شد در این ده سال بگذرد و نگذشت؟ از آن دروغ هایی که به من گفتی و به روی خودم نیاوردم؟ از آن توقع هایی که از تو داشتم و تو برنمی تافتی و ساکت هم نمی ماندی؟ از آن خنجرهایی که از پشتت بیرون کشیدم؟ از آن خنجرهایی که به پشتم فرو بردی؟ حتا نمی دانم چه خطابت خواهم کرد؟ دوست من؟ عزیزم؟ دوست قدیمی؟ فلانی؟ سرکار خانم؟ هی؟

می خواهم با تو حرف بزنم، می خواهم مثل تمام سال هایی که بودی و گمان می کردم که بهترینی و دردانه ای، و نبودی ، و دوستت داشتم و گمان می کردم دوستم داری، و نداشتی، و برایت راز می گفتم و گمان می کردم محرم رازهای توام، و نبودم، و دوستی ات را چون جان شیرین در قلبم می پروردم و گمان می کردم در قلب تو جایی دارم، و نداشتم، به دوستی یک سویه ام ادامه بدهم، گمان کنم که هستی، گرچه در دوردست ها، و باز دوستت بدارم، چه هیچ گاه نتوانستم مهرت را از دلم بیرون کنم.

از این پس برایت نامه می نویسم.

.

با مهر

مهروش

 

Advertisements

Responses

  1. نمي دونم..روش رو كه برگردوند و خودش رو به نديدن زد من صداش نكردم..نامه هم ننوشتم..فقط گاهي جاي يه سوختگي رو كه نمي شه كسي رو جاش نشوند گوشه ي قلبم حس مي كنم..

  2. آخی خوش به حالش که کسی مثل تو انقدر دوسش داره و چه بدبخته که قدر ندونسته و نمی دونه .

  3. همیشه عمیق ترین زخم ها از نزدیک ترین دوستانه..

  4. زیبا بود و بی کینه اما پر از گله و عشق !


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: