نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اکتبر 2, 2010

باید امشب چمدانی را، که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم…

Advertisements

Responses

  1. سلام. پس بالاخره رفتنی شدی.
    یاد آرزوهایی که پارسال برای کریسمس برات داشتم افتادم. فقط یکیش مونده!!! یه نینی متولد 1390 که آمریکا دینا بیاد!

  2. من كيم ؟
    نقش حبابي روي آب
    قايقي افتاده در دست سراب
    تصوير گنگ زندگي
    عكس مرگ خنده ها در زير قاب
    بي جوابي در دو راه انتخاب ……………!

  3. سلام ساروی کیجا.یه سوال داشتم.می خاستم بدونم سارو یعنی چی؟معنی خاصی داره تو منطقی شما؟
    من خودم اسمم سارو است ولی نمی دونم سارو یعنی چی!اگه بتونی راهنماییم کنی ممنون میشم.البته در درجه اول می خاستم بدونم تو شمال ایران و ترکیه چه معنی میده؟آخه فکر کنم ریشش بر گرده به اون مناطق شمال ایران.
    از بابت اینکه حرف های سانسور آمیز نوشتم شرمندم.

    • شما یک زحمت بکشید توی وبلاگ، زیر عکسم رو بخونید متوجه می شید.
      ضمنا «می خواستم» و «ریشه ش» درسته

    • ای بابا!!!!!!!!خودمم حول همونو نیگاه کردم.یحنی سارو(saro) مطرادفه با ساری؟
      اگه اینتوره صاری(ساری) یحنی چی؟من که صواد ندارم.میشه شوما لتف کنید و بیشطر راهنمایی کنید؟

    • من لتف! کرده آی پی ات رو بلاک کردم.

  4. پاسخی که به «سارو» داده اید، برایم جالب بود و خنده به لب ام آورد.

    زمانی من وبلاگ شما را همیشه می خواندم… ولی حالا که فرصت نمی کنم، گاه دلم برای شما و یسنا و صد البته حرف هایتان تنگ می شود.

    دست ام می لرزد وقتی می خواهم برایتان کامنت بگذارم. می ترسم اشتباه بنویسم!


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: