نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 27, 2010

تبارنامه ی انسان

دوست عزیزم، خانم آبی، من با خواندن این شعر از علی معلم که در صفحه ی 20 شماره ی نخست مجله ی شعر چاپ شده، ایشان را شاعر دانستم.

و حتما پیداست چقدر این شعر را دوست دارم که یک کپی از آن صفحه ی مجله به همراه من است.

دوست دارم بدانم آیا اگر نام شاعر این شعر را نمی دانستی، حدس می زدی شاعر چنین شعری همین آقای علی معلم دامغانی، با همه ی مشاغل گران پایه ی دولتی و دست بوسی هایش باشد؟؟

.

صـَرعی نه چون توّهـُم صـَرعی نـِمودناک

پتیاره ای ست در تک ِ این غار ِ دودناک

گیرم چو دیو، پای خیالی تنیده اید

او را نه دیده اید، نه هرگز شنیده اید

در صحبت ِ شتاب و درنگی که نیست باز

با آب و صخره هست به رنگی که نیست باز

از باد اگر به شعبده شولا برآورید

زین صورت ِ نهفته، هیولا برآورید

*

سامان ِ روم را هوس ِ راهیان نسوخت

در آب ِ ژرف هم، نفس ِ ماهیان نسوخت

این جا نزاع ِ آتش و دامان دروغ ِ کیست؟

پیکار ِ خواجگان و غلامان دروغ ِ کیست؟

سلطان غلام باره تر از زُمره ی شماست

افسانه شیره ای ست که در خمره ی شماست

در خفیه دوستید شمایان که دشمنید

چون د ِرهـَم ِ دوروی، دو روحید و یک تنید

ا ِستادن است کام ِ شما گر دوتا شوید

امروز بنده اید، که فردا خدا شوید

*

با وی سـِتاده دیو ِ معاصی، سیاه و صعب

آنک شبی چو نامه ی عاصی، سیاه و صعب

انسان، کبودناخن ِ سرمای احتضار

ایمان، سیاه جامه ی شب های انتظار

سقف و سرا، گرفته تر از دخمه ی مجوس

سنگین شبی، زمین دژم و آسمان عبوس

گیتی چو غار ِ دیو، فروخفته در عـَفـَن

روح ِ مهیب ِ مرگ، برآشفته در کفن

توفان ِ بوی ناک، هلاک از ستیغ درد

خون می چکد ز باره، چو باران ز میغ ِ درد

مردان ِ ره، حصاری ِ وسواس ِ هست و نیست

از بیم ِ مرگ مرده، پی ِ پاس ِ هست و نیست

طفلان ِ خوگرفته به سودای ِ چنگ و سنگ

مردانه می تپند به وسواس ِ رنگ و ننگ

*

بگذار آتش از تب ِ توفان برآورم

دود از تبارنامه ی انسان برآورم

زخمی زنم که میخ ِ امان را برآورد

سیلی شوم که بیخ ِ جهان را برآورد

ای خلق، تار و پود ِ شما دلق ِ ژنده ای ست

سنجیده ام، خدای ِ شما نیز بنده ای ست

او بنده باره ای ست، شما بنده واره اید

در چنبرید هر دو، ولی هیچ کاره اید

*

این گیر و دار، عرصه ی مرد ِ نـَبَرده نیست

این جا عزیز نیست، امیری که بَرده نیست

بـَعث و نـُشور، نخله به شورآب کـِشتن است

بوزینه وار، هیمه به شب تاب هـِشتن است

دیری ست این که نخله به شورآب می بریم

بوزینه وار، هیمه به شب تاب می بریم

روزی خدا تمرُد ما را بهانه کرد

قابیل کینه کرد و خدا را روانه کرد

آن روز تا نماز ِ دگر هم خدا نماند

با ما پی ِ وداع ِ سفر هم خدا نماند

آن روز عمر و عافیت از ماه و سال رفت

شیرینی از حلاوت و حسن از جمال رفت

آن روز زنده-مرده ی انسان فـَریسه شد

غربت ولیمه آمد و غیبت هـَریسه شد

گیتی دریغ کـُشته و اندوه کـِشته است

این قصه در صحیفه ی آدم نوشته است

*

سوگند می خورم که خدا نیست در زمین

غیر از شما و رنج شما، نیست در زمین

.

نکته:

بعث به معنی برانگیختن و نـُشور به معنی زنده کردن است. «بعث و نـُشور» کنایه از روز قیامت است

فـَریسه یعنی کشته شده و از هم دریده شده، ولیمه یعنی مهمانی و هـَریسه نام نوعی آش یا حلیم است.

Advertisements

Responses

  1. متاسفانه شغل اکثر شاعران این سرزمین مداحی هم بوده است و غم نان از سرزنش معافشان کرده

    شبیه این معنی که گفتی عرب به شکار (آنچه شکار می شود نه عمل شکار کردن) فریسه و به شکارچی مفترس می گوید.

  2. حق با توئه..خیلی فوق العاده بود..یه بیت هاییش همه ش توی ذهنم تکرار می شه..اون علی معلمی که من می شناختم که پول کثیف می گرفت و ترانه های هچل هفت می نوشت با این شعر از ذهنم رفت!!!


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: