نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 18, 2010

یک صندلی کنار رویاهایم از آن تو… بنشینی… یا بروی…

.

با سپاس از بهاره بابت یادآوری این شعر

Advertisements

Responses

  1. زيبا بود و قابل انديشه هم شعر هم عكس ها

  2. از خوندن لینک قبلی واقعا شوکه شدم !!! آخه مرجان با تو چه مشکلی داشت؟؟؟ من خواننده وبلاگ هر دوتاتون بودم اما از جریان اختلافتون خبردار نشدم؟؟ در هر صورت واقعا دیشب از ناراحت خوابم نمیومد آخه دختر نازنینت چه گناهی داره چه قدر بعضی آدما پست شدند عقده هاشونو به هر وسیله ای میخوان خالی کنن فقط اهمیت نده بااینکه واقعا سخته

  3. اون دو دفعه بچه انداختن منو کشته!!!
    اتفاقا به نظر من تو از اون تیپ دخترا بودی که طرفو تا لب چشمه می بردی تشنه بر می گردوندی
    اصلا اگر کسی خواننده ی دائمی وبلاگت باشه و هیچ شناختی از تو به جز وبلاگ نداشته باشه کافیه تا به چرند بودن این مطالب پی ببره
    خیلی راحت می شه با دونستن چند تا چیز از تو چند تا انگ بهت چسبوند.
    مثلا تو بیای بگی شهریور پارسال من مهمونت بودم .بعد من بیام بگم آها همونطور که خودش گفت که فلان شب به فلان مناسبت ما خونه شون بودیم فلان حرف زده شد و بهمان کار انجام شد.
    ما هنوز فرهنگ استفاده از اینترنت رو بلد نیستیم.اتفاقا من می خوام اینجا بگم که خود تو هم در این جریانات بی تقصیر نیستی. وقتی تو همه جیک و پوکتو اینجا می ریزی رو دایره نباید بیشتر از این هم انتظار داشته باشی.
    آخه چرا باید تو تمام مشخصات خودت و خانواده ات رو برای همه بگی.خدا به یسنای طفلی رحم کنه.به نظر من از همین حالا یک اسم مستعار براش درست کن و هیچ نام و نشونی ازش در نت نگذار .بذار دیر تر بفهمه در بین هموطنانش چه آدم های ماهی پیدا می شه.
    در آخر برای همه آرزوی شفا و بهبودی از درگاه الهی می کنم.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: