نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 3, 2010

تو منزهی از این که بیمار شوی

نویسنده مریض است. نویسنده از بس در این مدت ابراز بیماری کرده خودش هم حالش به هم می خورد از این همه غر زدن و نالیدن. نویسنده هرگز به چیزی آلرژی نداشته و از دست این آلرژی مسخره که ول کن هم نیست، عصبانی است. نویسنده دو روز پیش فکر کرده شاید اصلا سرما خورده باشد و به جای قرص آلرست، قرص سرماخوردگی خورده و معلوم شده بیماری اش همان آلرژی است، چون نه تنها با قرص سرماخوردگی خوب نشده که به خاطر نخوردن آلرست، شدیدتر هم شده است.

نویسنده دیروز خودش را با خوردن انواع دارو خفه کرده و آن قدر قطره ی بتامتازون در چشمش ریخته که صدای قهرمان به اعتراض بلند شده است. نویسنده قصد داشته امروز با حال خیلی خوبی از خواب بیدار شده و به گردآوری وسایل بپردازد، بنابراین با بدنی سرشار از دارو در ساعت 1 شب (یا صبح) خوابیده و ساعت 11 و نیم امروز بیدار شده است. نویسنده در این مورد که با آن حجم دارو امروز آب ریزش نخواهد داشت درست فکر کرده بوده است، اما همان حجم دارو باعث شده است نویسنده نتواند از جایش تکان بخورد و دچار ضعف و بی حالی شدید بشود.

سپس نویسنده به دلیل همین بی حالی تصمیم گرفته است که بر خلاف روزهای دیگر صبحانه بخورد. نکته: نویسنده می داند که صبحانه مهم ترین وعده ی غذایی است و متابولیسم را بیدار می کند و نباید حذف شود و غیره، اما صبحانه خوردن را دوست ندارد و همواره یک لیوان چای تلخ را ترجیح می دهد. ندرتا برای خودش ویفر موزی!! یا کلوچه ی پرتقالی!! می خرد تا با چای صبحش بخورد.

باری، نویسنده به همراه چای، برای خودش پنیر کاشار کرمی آورده است تا با «پیده ی رمضان» بخورد. نویسنده در لقمه ی سوم رویش را به طرف قهرمان کرده تا جوابش را بدهد و هم زمان داشته با کارد به تکه ی برشته ای از نان فشار وارد می کرده تا آن را ببرد. نویسنده سپس کارد را با قدرت تمام روی انگشت سبابه ی دست چپش فرود آورده است، جوری که عین بچه های کوچک اشکش جاری شده است.

بعد از مقداری اشک و آه و عوض کردن چسب زخم خونین، نویسنده فهمیده است که یا باید به تخت خواب برگردد و یا روی مبل مخصوصش بنشیند و تکان هم نخورد، وگرنه امروز با این حال و روز احمقانه یک کاری دست خودش می دهد.

نویسنده الان که ساعت دو و سی و پنج دقیقه است گرسنه است و می خواهد برای ناهار خانواده سوسیس سرخ کند، چون هر چه اعلام کرده است که حال ناهار پختن ندارد و یا اصلا حال ندارد، کسی به روی خودش نیاورده است. البته نویسنده پلو با کنسرو ماهی تن را ترجیح می دهد، اما فقط یک کنسرو در خانه هست، و بعید است کسی حاضر باشد که برود یک کنسرو دیگر بخرد.

نویسنده بس که مریض است و غر زدنش می آید و حال کار کردن ندارد و مهم تر از همه این که کسی نازش را نمی کشد، دلش به حال خودش می سوزد.

نویسنده حتا گریه اش هم گرفته است.

.

.

.

پ.ن. عنوان برگرفته از یک حدیث نبوی است.

Advertisements

Responses

  1. آخی… امیدوارم زود خوب بشی و از دست عامل آلرژی زا راحت!

  2. خوب میشی
    خیلی زود

  3. اخخخخخخخخیییییییییییی………….
    امیدوارم زود تر خوب شی.
    در ضمن حالت رو درک میکنم.قهرمان من هم وقتی دیگه رمقی برام نمونده باشه دست به کار میشه و غذای مخصوصش یعنی نیمرو رو اماده میکنه و با این همه زحمتی که کشیده ،حسابی خسته میشه.
    به نظر من باید یه ترتیب اساسی به این اقایون داد .یعنی وقتی که مریض میشن و ما باید مدام بهشون سرویس بدیم،یه دفعه دلمون برای دوستامون تنگ بشه و بریم بیرون ،اون وقته که قدر شناس میشن.ننننننننننننهههههههههههههه؟


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: