نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | سپتامبر 1, 2010

و ناگهان دیگر کسی نیست که غم و شادی ات را با او در میان بگذاری

Advertisements

Responses

  1. نمی دونم چرا دلشوره گرفتم این پست رو با این عکس ها دیدم ،نمی دونم چرا یاد صحرا افتادم ،هر چی هست حالم اصلآ خوب نیست ، امیدوارم این ناگهان ها هیچ وقت برای کسی اتفاق نیوفته

    • ای بابا.. من منظورم تنهایی بود به جان خودم.. این قدر جدی نبودم در مورد «ناگهان» و ..

  2. بالا بريم پايين بياييم عملا همه تنهاييم ولي سعي مي كنيم خوب باشيم

    اميدوارم زياد تنها نباشي

  3. همین الان داشتم توی دفترچه ی جاجیمی م می نوشتم که من تنهااااام..حتی با داشتن خانواده ای بزرگ..دوستان زیاد..همکلاسی ها..همسایه ها
    مهروش خیلی خوش حالم که این چند روز هی میام اینجا و پست جدید می بینم و مثل قبل نباید هفته ها منتظر بمونم

  4. یکباره یاد این متن افتادم که:
    یک صندلی کنار رویاهایم ازآن تو
    بنشینی، یا بروی…
    اولین و سومین عکس را خیلی دوست دارم:)

  5. سلام. این عکس ها با حال و هوای این روزهای من خیلی هم خوانی داره. اگه اشکالی نداره لینکش رو می گذارم تو وبلاگم. مرسی.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: