نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 30, 2010

هیچ کس شعری برای تجریش نگفته است / سهم من است، شاید…

می دونی، هیچ احمقی در ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح که صدای اذان براش غم و نوستالژی عجیبی به همراه آورده، صفحه ی جست و جوی تصاویر گوگل رو باز نمی کنه و توی اون مستطیل باریک سفید نمی نویسه: تجریش.

اگه این کار رو کرد، مسؤولیت باقی ماجرا، هر چی که پیش بیاد، پای خودشه.

.

.

Advertisements

Responses

  1. چرا والله، احمقی چون نگارندهٔ این کامنت!!!! امان از این نوستالژی !!!!

  2. ممنونم………. خیلی از کامنتت ذوق کردم. مدتها بود یه کامنتی این قدر شفاف شرایطم را توضیح نداده بود. می دونی گاهی فکر می کنم تو فرصت داشتی تا بزرگ شی یا شایدم این فرصت رو به زور به دست آوردی اما فعلا من از این فرصت محرومم.
    شوهری من را لای پنبه نگه می داره و کلا احساس می کنم از فضای زندگی حقیقی دورم ولی با این حال همه ازم توقع دارند بزرگ باشم. فرصتی که واقعا ندارم. یا بهتر بگم بهم ندادن. تا یه مدت زمان زیادی مادرم و حالا همسرم. اگرچه در ظاهر همه منتظر بزرگ شدن!!! من هستند اما به نظرم این تغییر اول باید در روحم اتفاق بیافته که متاسفانه شرایطش رو ندارم یا نمی زارن داشته باشم!!

  3. نبودی امشب که مثل ما توی ترافیکش بمونی و مجبور شی پیاده بری تا نیاوران ننه!

  4. khob tir maheeyeh va zendegi 2 nostalgia! kash bargardeed, ma ke aloodeh shodim ,hamisheh een heseh bado dareem, albateh be adamesham bastegee dareh, vali man midoonam 2 nostalgy bazi……man midoonam….Glamp:)


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: