نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 27, 2010

ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود…

ساعت پنج و نیم صبح است و از ساعت دوازده شب که غر زدی قصه های MP5ات که شب ها گوش می دهی تا خوابت ببرد تکراری شده و من دنبال یک کتاب صوتی با فرمت MP3 گشتم برای داون لود و قصه ی «آب زندگی» نوشته ی صادق هدایت را یافتم، تا همین الان، نشسته بودم پای گوگل و سایت های اینترنتی را شخم می زدم دنبال فایل داستان هایی که خودم عاشقشان بودم در کودکی هایم.

حسن و خانوم حنا را خیلی دوست نداشتم و راستش خوشحال شدم که لینک داون لودش کار نکرد، قصه های صمد بهرنگی اما هنوز سوگلی قلب پر از قصه ی منند، و تلخون گل سرسبدشان.

تلخون را چند ماهی هست که داری، خودم هم گاهی آخر شب ها، یا دم صبح ها، از روی موبایلم قصه اش را گوش می دهم، قصه ای که تک تک کلماتش را با تک تک سلول هایم می شناسم. ماهی سیاه کوچولو را هم همان وقت ها برایت داون لود کرده ام، یک بار گوش دادی و گفتی خوشت نیامده است. چه همه حیرت کردم از دیدن چهره ات، صبح آن شبی که سهمیه ات ماهی سیاه کوچولو بود و انتظار می کشیدم تا با هیجان برایم از نبرد با مرغ ماهی خوار بگویی، گیریم این نبرد یک هزارم کاراته کید هیجان زده ات کرده باشد، اما شانه بالا انداختی و به سادگی گفتی خوشم نیامد، و توضیحی ندادی.

یک شب تا صبح بیدار مانده ام که لابد بار عذاب وجدانم را کم کنم که به جای کتاب خواندن پیش از خواب، برایت قصه داون لود می کنم و می گذارم MP5 صورتی ات چشم های مست خوابت را ببیند و آه های اولین رویایت را بشنود. بهانه ی کتاب به همراه نداشتن حتا برای خودم خنده آور است، وقتی که تمام این داستان ها را می شود روی فایل PDF داون لود کرد.

باری، امشب اولدوز و کلاغ ها را پیدا نکردم. این یکی را می دانم دوست خواهی داشت، با آن بازی همیشگی ات با کلاغ ها و ماماش جون، که ما سه چهار سال است با هنرمندی از تو پنهان کرده ایم ای میل های شبانه مان را و تو، همین تو که در پنج سالگی قصه ی فرشته ی دندان را باور نکردی و گفتی می دانم خودتان هدیه ی زیر بالشم را خریده اید، در هفت سالگی هنوز خیال می کنی کلاغ ها به ماماش جون خبر می دهند که مسواک نزده ای یا صبحانه نخورده ای یا آب میوه ات را تمام نکرده ای، چه، بر اساس یک قرار تعیین نشده هیچ گاه خبری در تلفن گفته نشد و تو نتوانستی ردی از خبررسانی ما بیابی. این است که اولدوز و کلاغ ها برایت فانتزی عظیمی را رقم خواهد زد.

می دانم کوراوغلو و کچل حمزه را به اندازه ی کچل کفترباز، یا دومرول دیوانه سر را بیش از دو گربه بر روی دیوار دوست نخواهی داشت، می دانم یک هلو و هزار هلو را بارها گوش خواهی کرد و می دانم 24 ساعت در خواب و بیداری را شاید یک بار هم به آخر نرسانی، اما اولدوز و کلاغ ها چیز دیگری است.

و راستی، بگذار بگویم که حالا دیگر می دانم چرا ماهی سیاه کوچولو را دوست نداشتی و چرا من و بابایی عاشقش بودیم.

ماهی سیاه کوچولو جنگی است در راه آزادی، قیامی است علیه اجبار و تکرار و آنچه می شود در یک کلام «سنت» خلاصه اش کرد. من و پدرت از خیلی کوچکی هامان یاغیان خانواده محسوب می شدیم، عجیب نیست که عاشق ماهی سیاه کوچولو باشیم که جانش را در راه آزادی بر سر دست گرفت. من و پدرت جنگ برای آزادی را از زمانی آغاز کردیم که به مادرانمان گفتیم برای حریم شخصی ما، برای چهاردیواری اتاق ما احترام قائل شوید، و این چندان دیرتر از سن حالای تو نبود.

تو اما، نیک می دانی که سر بریده ای هم اگر در کشوی کتابخانه ات گذاشته باشی، ما بی حضور تو، بی اجازه ی تو، بی اطلاع تو، به وسایل شخصی ات دست نمی زنیم. تو می دانی من کمد لباست را مرتب می کنم، اسباب بازی هایت را در سبد می ریزم و دفترهایت را در کشوی دوم می گذارم، اما محال است پشت یا بالای کمد را هم نگاه کنم، محال است جعبه های خرده ریزت را بجورم و محال است لای دفترچه ها را باز کنم،

این است که دیگر حیرت نمی کنم از آن شانه بالا انداختن و ماهی سیاه کوچولو را دوست نداشتن. به خودم می بالم که توانسته ام بر خواست قلبی ام پا بگذارم و کاری کنم که چهاردیواری اتاقت برایت امن تر از هر گاوصندوقی باشد و بدانی نه فقط آزادی که تا ته دنیا را بکاوی و مثل ماهی سیاه کوچولو بفهمی در دنیا چه خبر است، که در این جست و جوی آزادانه ات حمایت ما را نیز خواهی داشت.

چه خوب که قرار نیست همه ی نسل آینده ی برآمده از ژن های یاغی من و پدرت، در پنج یا هفت سالگی به ماهی سیاه کوچولویی فکر کند که هیچ نمی داند آخر جویبار کجاست و این حسرت به دلش مانده که یک بار مهتاب را توی خانه شان ببیند. چه خوب که قرار نیست بچه های تو از سقائک و اره ماهی و مرغ ماهی خوار بترسند. چه خوب که قرار نیست همه ی دخترکان طغیان گر خانواده /با نشانه هایی غیرقابل انکار از مادربزرگم و مادرم و من و تو در وجودشان/ پشت کتاب های درسی شان بنویسند: «مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…». تو باید زندگی کنی، آزاد، در جایی که آب ته ندارد…

و کلاغ ها خبر شادی های دخترکت را برای من خواهند آورد.

روز تولد هفت سالگی

راستی می دانی، هنوز که هنوز است مادرم در هر موردی می گوید :«من هیچ فکر نمی کردم بچه ام این طوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!» و من تا آخر دنیا باید بگویم :«هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»

Advertisements

Responses

  1. saravi kija, man hamisheh azat geleh mand boodam ke ghavanine privacy adamha ro raayat nemikoni,….ama oomadam begam tazegiha neveshtehat ajeeb ghashang shodand.shad bashi.

    • می دونم منظورت از پرایوسی آدم ها چیه، فقط این رو می گم که وقتی تو در یک خاطره حضور داری، اون خاطره مال تو هم هست و می تونی منتشرش کنی یا نکنی. مثل یک عکس، که اگه با کسی عکس گرفتی نمی تونی ازش بخوای عکس رو منتشر نکنه، چون عکس مال او هم هست، تو اگه مشکلی داشتی باید از اول عکس نمی گرفتی.

  2. واااای چقد این دخترناز به مامانش شبیه ….ساروی کیجاوقتی کوچک بود…نکنه سوتی دادم اصلا عکس بچه گی های خودته…هر کاری میکنم نمیتونم توفیس بوک ادت کنم…راستی من از خیلی قدیما بانوشته هات هستم از تمومه خونه قبلیات تا اینجا…

  3. کیجا جان،
    مرا به تنهایی، تلاطم، و یاغی‌ گری کودکیم بردی با این پست. من عاشق قصه‌های صمد بهرنگی بودم….الدوز و کلاغ‌ها گل سر سبدشان بود!!!

  4. کودکی ها من همش بین پناهگاه و اتاق خواب گذشت.. پر از دلهره و ناآرامی. تلاش برای فهمیدن واژه جنگ و مرگ. از سال 61 که به دنیا آمدم تا وقتی مدرسه رفتم هیچ خاطره ای جز جنگ توی ذهنم نمونده…
    خوشحالم که دخترک بعدها خاطرات شیرینی از کودکیش دارد.. خوشحالم که دخترک در فضای آزادی بزرگ شده است و امیدوارم من هم بتوانم برای دخترک یا پسرکی که بعد در زندگیمان خواهد آمد کودکی آزاد و شادی رو رقم بزنم. درس بزرگی بود این پستت برای من..

  5. سلام
    همشهری عزیز این عکس بنر سایتت رو لطف میکنی به میلم بفرستی ؟؟
    این عکس کجاست ؟؟
    با احترام
    علیرضا

    • من نمی دونم عکس کجاست، قالب خود سایت است اما عکسش من رو یاد مازندران می اندازه.
      وردپرس رو خیلی خوب بلد نیستم، باید بگردم دنبالش ببینم کجاست، حتما می فرستم.

  6. سلام سلام صد تا سلام

    چقدر اين پست دوست داشتني بود… هم مادرانه بود هم دخترونه

    و خوش به حال يسنا…

  7. سلام عزیزم.خوبی؟یسنای من که خوبه .خداروشکربزرگ شده.من بی معرفت نیستم خانم.شما ما رو فراموش کردی.همسرت خوبه؟سلام برسون خیلی بهش.مطالبت رو خوندم مثل همیشه ای مثل قدیما.بااحساس وبی پروا.به من سر بزن.خوشحال میشم ازت باخبر باشم.همسرم ودخترام سلام دارن.راستی مامانت گاهی لطف می کنه به ما سر میزنه.خیلی ماهی دلم برات تنگ شده

  8. akso mokhalefam ya kolan hameyeh khatereha, nemisheh mesleh een bargehayeh khaejiha! hey term and condition! gozasht ke man aks migeeram be een shart…man bahat ham otagh hastam 2 khabgah be oon shart,…aslan gahee ejtenab napazeereh, masalan khanevadeyeh hamsareh man meedoonand 2 zendegeem chee hast valee aya man meetoonam har rooz beheshoon begam be ozveh jadid, be felani,…nageed man chi kar mikonam?…khob mokhalefayeh sitet ye gorooh adama ee hastand ke hame ja hastand va kareshoon azareh vali bazi az een nokteh narahat mishodand ke hala basteh be farhangeshoon enteghad mikardand…be gheir az eenha neveshtehat pokhteh shodeh, omidvaram ye rooz ketabi benevisi va moarefi koni, har chand midoonam kami mesle khodam tanbali, ama hemat kon va benevis…shad bashi

  9. چقــــــــــــــــدر دخترکت ناز و ملیحه مهروش جان… اسفند دود کن برایش حتما:)
    شما چه مادر و پدر خوب و باگذشتی هستید برای دخترکتان و او چقدر باید قدر بداند داشتن چنین والدینی را:)


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: