نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 26, 2010

گویا تا اطلاع ثانوی گیر دادن به قهرمان سوژه ی اصلی این وبلاگه

قهرمان از سر میز بلند می شه، ته لیوان چای اش رو سر می کشه، می ره می نشینه روی کاناپه ی محبوبش، لپ تاپش رو می گذاره روی پاش و همین طور که منتظره تا لپ تاپ بوت کنه، به من که با حال خراب نشسته ام سر میز صبحانه و منتظرم قرص آلرست اثر کنه و عطسه و آب ریزش چشم و بینی ام کمتر بشه تا بلند شم میز رو جمع کنم می گه: برو مرسل (بقالی نزدیک خونه) پیاز بخر، این گوشت و مرغ ها رو اگه نپزی خراب می شن.

من از لای اشک و عطسه و دستمال کاغذی نگاهش می کنم و توی دلم می گم «واقعا ممنونم از این همه مراعات مریضی من»!!!

– خب، راستش، نه این رو نگفتم، توی دلم گفتم «واقعا که چه رویی داری». ولی الان فکر می کنم این جمله به اون لحظه ربط نداشت –

روزی که این طوری شروع بشه، تکلیف باقی ش هم معلومه.

در تمام روز تقریبا ساعتی یک بار می گه «بالاخره کیسه ی وکیوم نخریدی»، می گم من هنوز بیرون نرفته ام.

می گه «آخرش مهدی این ها رو دعوت کردی؟؟ نکردی» می گم سرشون شلوغه، نیستند توی نت که روزش رو هماهنگ کنم.

می گه «امروز باید می رفتی فلان جا فلان کار رو می کردی ها»، می گم دوشنبه رفتم، فردا هم که دارم می رم، نگاه می کنم.

می گه «این بچه صبحانه می خواد، هنوز بهش صبحانه ندادی»، می گم خودش هم می تونه درست کنه، و بلند می شم نسفیت و شیر درست می کنم می دم به دخترک.

می گه «این بوی چیه میاد؟ بوی آشغال نیست؟ آخه دیشب آشغال ها رو نگذاشتی دم در»، می گم آره، خوابم برد.

می گه «بشقاب یادگاری آنکارا نخریدی ها، بعدا نگی من نگفتم»، می گم حالا می خرم، وقت هست.

می گه «بالاخره کی این خونه رو تمیز می کنی؟»، بلند می شم از اتاق می رم بیرون.

می گه «وقتی خواستی تی رو خیس کنی نگذاشتی ش توی لگن، گذاشتی زیر شیر آب حمام، کلی آب حروم شد»، زیر لب غر می زنم و چیزی نمی گم.

می گه «این بچه ناهار می خوادها، هنوز ناهار نپختی»، می رم توی آشپزخونه.

آخرین چیزی که می گه، یادم نیست چی، می گم گاهی کارهایی که من انجام می دم رو هم ببین، همه ش چشمت به کارهایی که انجام نداده م نباشه.

می گه مثلا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و یک طوری این رو می گه که دقیقا یعنی تمام روز یا خوابیده بودی یا پای کامپیوتر بودی و هر روزت همینه و هیچ کاری نمی کنی و همه ی کارهای خونه مونده و همه ش می گی مریضم مریضم دست به سیاه و سفید نمی زنی و …

می گم مثال نداره، همین جوری یک چیز کلی گفتم.

در سکوت نگاهم می کنه و می ره روی کاناپه ی مخصوص یا محبوبش می نشینه پای لپ تاپ.

من فرش جلوی تلویزیون رو می تکونم و جاروبرقی رو دوباره روشن می کنم و فکر می کنم به این که جدا من از صبح هیچ کاری نکرده ام؟ یعنی آماده کردن صبحانه و پختن ناهار و 4 بار روشن کردن ماشین لباس شویی و مرتب کردن کمد لباس های دخترک که وضعیتش روزی یک بار اسف بار می شه به حساب نمیاد؟ و خب کارهای روتینی مثل شستن ظرف ها و جمع کردن ظرف های خشک هم که همیشه هست، حالا این که در آمار کار و بی کاری، می گن کار خونه به حساب نمیاد و در بازاریابی زنان خانه دار به عنوان «مصرف کننده» جامعه ی هدف شناخته می شن و در طبقه بندی علم اقتصاد جزو کسانی اند که «از نظر اقتصادی فعال نیستند» به کنار، یعنی حتا بابای بچه ها هم دیگه اون حجم کاری که به طور روتین هر روزه انجام می شه رو نمی بینه، به جاش اون ساعاتی که پای کامپیوتر می گذره می بینه؟ حتا اگه بدن «عیال» پر باشه از آنتی هیستامین و دست هاش هم پر باشه از دستمال کاغذی؟؟؟

Advertisements

Responses

  1. آفرین به ساروی کیجای پر حوصله ،این همه حرف رو اگه با حال مریض من شنیده بودم حتما از کوره در می‌‌رفتم

    فکر می‌‌کنم حجم کارهای خونه بعد از یک مدت عادی می‌شه و برای همین به چشم نمیاد

  2. vayy man ashghe in model adamaye ba hosele hastam ke hey ghose tamizi khoone ro nemikhoran va sare forsat karashono anjam midan:D be jenabe ghahraman begin ghadretoono bedoonan, chon donyaye shoma bozorge ke be khatere anjam shodane har kare koochiki ajale nemikonin:)

    • این جمله ی آخر ت عاااااااااااااالی بود. باید قاب کنم بزنم به دیوار
      ممنونم

  3. من یه چند وقتی هست به این موضوع فکر می کنم..از همون پستی که اسمش رو گذاشتی عالیجناب!!
    حالا یعنی واقعا چطور تونستی هیچی نگی؟فکر کنم من خیلی کولی و جیغ جیغو ام..یعنی حتی نگفتی آشغالا رو خودت می بردی می ذاشتی دم در؟؟ P:

    • هاهاها… اصلا بحث این که کسی به جز من حواسش به آشغال ها باشه به کلی منتفیه
      :-)))

    • هاهاها… اصلا بحث این که کسی به جز من حواسش به آشغال ها باشه به کلی منتفیه
      :-)

  4. یک سری از کارها رو بزار و جلوی روی قهرمان انجام بده… گاهی دیدن کمک می کنه به فهمیدن

    • از قضا من دقیقا برعکسم، وقتی می خوام کارهای خونه رو انجام بدم همه رو می اندازم بیرون. امروز که خونه نبود همه جا عین دسته ی گل شد.

  5. دوست عزيز قبل از هر چيز خوشحالم كه وبلاگتان را آپديت كرديد چون من خودم را به عنوان يك زن چه به لحاظ روحي و چه جسمي در وبلاگ شما مرور ميكنم درست مثل يك آينه

  6. در مورد قضيه سرگيجه
    براي من قرصهاي سنترم و سون سيز و البته با لذت غذا خوردن و صد البته تفكر مثبت بسيار معجزه گر بودند.

    اميدوارم بيشتر به خودتان برسيد نكند ديگر كمتر خودتان را دوست داريد؟

    • این سرگیجه یک ماجرای خیلی قدیمیه که گاهی برمی گرده، اولین بار در اثر استرس ایجاد شد ولی بعدا هر وقت فشار خونم بالا و پایین رفت اتفاق افتاد.
      مرسی از راهنمایی ت. به سوالت باید فکر کنم.

  7. اي بابا
    اين قهرمان از وقتي رفته ديار غربت روز به روز داره به ضد قهرمان تبديل ميشه…
    نذار بارمردهاي ترك زياد بگرده مهروش جان… :)

    • ضد قهرمان!!!!!!!!! عالی بود. به زودی از این عبارت استفاده های مفیدی خواهم کرد!!!!!
      (اینجا اسمایلی شیطانی.. ابلیسی.. دراکولایی.. چیزی نداره؟)

  8. و در بازاریابی زنان خانه دار به عنوان “مصرف کننده” جامعه ی هدف شناخته می شن و در طبقه بندی علم اقتصاد جزو کسانی اند که “از نظر اقتصادی فعال نیستند” . کاش منبع این جملات رو هم میدادین. یعنی همیشه منبع بدین
    ______________________________________
    نتیجه گیری کامنت گونه:
    همیشه هم فقط به ظاهر عبارت یا جمله فکر نکنید بلکه به خواستگاهی که مصدر جمله مربوطه از آنجا صادر شده هم فکر بنمایید

    • منبعش تعداد زیادی مقاله است که در سالیان طولانی خونده شده
      بله چشم، به «خاستگاه» جمله هم فکر «می کنم» حتما.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: