نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 23, 2010

آزادی و تفاوت بنیادین آرمان با عملکرد

صبح رفتم ددر. یعنی رفتم که برم ددر. یعنی رفتم که تا شب برنگردم. نگفتم هم که می رم ددر و می رم که برم و می رم که تا شب برنگردم.

ظرف کثیف این قدر داشتیم که دیگه ظرف تمیز توی کابینت ها نبود. خونه ی به هم ریخته، بساط صبحانه ی پهن روی میز، دخترک هنوز در خواب، ای میل و فیس بوک چک نشده، همه چیز رو رها کردم و رفتم ددر.

توی راه با خودم گفتم خب چی کار کنم؟؟ برم مارکز اسپنسر واسه خودم یه شلوار جین بخرم، بعد برم ال سی وایکیکی ببینم رنگ قهوه ای اون بارونی رو که خوشم اومده بود آورده یا نه، اگه آورده بود بخرم، بعد برم ناهار بخورم. چی بخورم حالا؟ ساندویچ نمی خوام، کباب نمی خوام، مرغ نمی خوام، اسکندر نمی خوام، پلو می خوام، شوربا (سوپ) هم می خوام، پلو رو با چی بخورم؟ خب پلو می گیرم با سالاد، به اینا چه که من فقط دلم پلو می خواد. بعدش هم خوبه که برم هوتیچ یا دری مد ببینم کفش های فصل جدید رو آورده اند یا نه. عصر می رم کافه مادو یه ساعت می شینم مردم رو نگاه می کنم. تلفنم رو هم خوبه خاموش کنم. یه روز آزادی مطلق. چی می شه مگه؟

وقتی رسیدم مرکز شهر، تصمیم گرفتم اول برم یک کیف پول لویی ویتان دامیر آزوربرای خودم بخرم، برای کیف جدیدم، رفتم سراغش و کیف پول رو خریدم، یک جاسوییچی هم روش. جاسوییچی رو توی لویی ویتان اوریجینال توی استانبول قیمت کرده بودم 570 لیره، این مغازه کپی های خیلی خوبی رو از ایتالیا وارد می کنه، به شدت شبیه اصل، حتا از نمونه های چینی (که کپی های خوبی هستند) بهتر و مرغوب تر. جاسوییچی رو 25 لیره می فروخت، من چون مشتری ش بودم 18 لیره گرفت.

باقی پول رو که می گذاشتم توی کیفم، چشمم افتاد به قبض برق و گاز. گفتم اول قبض رو می دم، بعد می رم مارکز اسپنسر و باقی ماجرا. رفتم توی صف وزنه ایستادم. اینجا قبض ها رو به بانک نمی پردازند، دکه ها یا مغازه هایی هست که بهش می گن وزنه، هر کدوم مال یکی از امور آب و برق و گاز. قبض ها ماهانه میاد و اگه نپردازیم دو روز بعد از مهلت پرداخت، قطع می کنند. صف وزنه ی برق غلغله بود. ده دوازده دقیقه ایستادم. پام درد گرفت. اذان ظهر رو گفتند. وزنه تعطیل شد. گفتند نیم ساعت بعد دوباره باز می شه. ول کردم رفتم دنبال استفاده از آزادی م.

یک ساعت توی مغازه ها گشتم. جنس ها رو زیر و رو کردم. یک کیف مشکی خوشگل از دولچه گابانا پسندیدم. قیمتش خوب بود، اما به درد سر کار رفتن می خورد. انگار که وکیل باشی و بخوای پرونده بگذاری توش. کلی انگشتر تماشا کردم. سه تاش رو گذاشتم دستم. خوشم نیامد. رفتم سراغ لوازم آرایش، حسش نبود. خانومه می خواست من رو بنشونه روی صورتم کلی چیز تست کنه. هی می گفت رایگانه. اما حسش رو نداشتم که بعد از انجام تست آرایش، حالش رو بگیرم و هیچی نخرم. مجبور می شدم خرید کنم و دلم نمی خواست. رفتم سراغ عطر. یک عالمه عطر بو کردم. بعضی هاش خوب بود، بعضی هاش افتضاح. یکی از انواع کلوین کلاین رو دوست داشتم. صد میلش 155 لیره بود. بوش خوب بود. زدم روی دستم که ماندگاری ش رو چک کنم بعدا برم بخرم. (الان که دارم می نویسم هنوز بو می ده دستم، بعد از 3 ساعت، اما قهرمان می گه خوب نیست. می گه مایه ی بوش خوبه اما حالا که مونده روی پوست شبیه عطرهای ارزون و تقلبی به نظر میاد)

گرسنه ام شد. رفتم همون دور و بر ساندویچ بخرم. هیچ کدوم رو دلم نمی خواست. یک کوکا خریدم انرژی بگیرم. گفتم زیرو باشه که کمتر ضرر داشته باشه. تموم که شد و انرژی که نگرفتم، یادم اومد قند توی کوکاست که انرژی می ده، کوکا با قند صفر به چه درد می خوره اصلا؟

برگشتم سراغ وزنه ی برق. هنوز شلوغ بود. نایستادم. تند و تیز رفتم که آزادی رو بزنم به بدن. قبل از این که برسم به ایستگاه تراموا، یاد قبض گاز افتادم. برگشتم سراغ وزنه ی گاز، دو تا خیابون اون ور تر از وزنه ی برق. خلوت بود. روی تابلو زده بود شماره ی 209. من شماره گرفتم، داد 210. نشستم، هنوز قبض رو درنیاورده بودم از کیفم که روی تابلو نوشته شد 210. کارم تموم شد. توی دو دقیقه.

راه افتادم سمت ایستگاه تراموا. فکر کردم امروز ال سی وایکیکی نرم، وقتی برم که دخترک باشه. کت نیاز داره واسه پاییز. دیدم پیتزا اونو بازه. دیشب رفته بودیم به قصد پیتزاخورون، ولی بسته بود. زنگ زدم به قهرمان. گفتم پیتزا اونو بازه بیاین بخوریم. گفت دخترک ناهار خورده، من هم کلی کار دارم.

عصبانی شدم. رفتم که دیگه واقعا آزادی رو راه بندازم. تند رفتم برسم به تراموای بعدی. کفشم پام رو زد. بدجور.

حواسم همه ش به پام بود که لنگ نزنم واسه یه تیکه پوست ساییده. توی کیفم چسب زخم نبود. رفتم داروخونه. چسب زخم خریدم با قرص آلرست واسه حساسیتم. یادم اومد ویتامین دخترک تموم شده. یکی خریدم. چسب زخم و داروی من شد 4 لیره، ویتامین دخترک 20 لیره.

گرسنه ام شد. یادم افتاد صبح گفتم امروز ناهار نون بخوریم. گفتم نون تازه می خرم می آرم. رفتم فروشگاه بزرگ دور میدون و نون خریدم. آب سیب بدون شکر خریدم. باتری خریدم برای دوربین دیجیتالی دخترک. دنبال اون مارک پنیر خامه ای گشتم که قهرمان دوست داره، بهش می گه پنیر شهوت انگیز، نداشتند. برنج ها رو نگاه کردم. اونی که ما دوست داریم بینشون نبود. بستنی ها رو دید زدم، باز هم بستنی مورد علاقه ی دخترک رو نداشتند. آدامس محبوبش رو خریدم.

رفتم بیرون. یک طرفم ایستگاه تراموا بود به سمت مارکز اسپنسر و باقی ماجرا، یک طرفم ایستگاه اتوبوس بود به سمت خونه. فکر کردم خسته ام، از صبح بیرون بوده م، خرید کرده ام، بارم سنگینه، گرمه، پشتم خیس عرق شده، کفشم پام رو زده، گرسنه ام، خونه نون نیست واسه ناهار قهرمان، دخترک کت می خواد از ال سی وایکیکی، قهرمان باید کمکم کنه توی انتخاب شلوار جین، خوابم هم میاد تازه…

رفتم ایستگاه اتوبوس. رسیدم خونه. غذا گرم کردم. قهرمان نون تازه رو نخورد، همون که از دیروز مونده بود رو خورد با غذاش. آب میوه نخورد، از توی یخچال دوغ آورد واسه خودش. بعد از ناهار یه چیزی براش تعریف می کردم، وسطش گفت خب آخرش چی شد، بعد گوشی گذاشت گوشش و دراز کشید توی لپ تاپش فیلم تماشا کرد. دخترک ویتامین بعد از ناهار رو نخورد، رفت حمام، بعد با حوله نشست جلوی تلویزیون، همون جا خوابش برد.

.

.

.

پ.ن. عنوان، نام یک سخنرانی از مهندس بازرگان است.

Advertisements

Responses

  1. والا فکر کنم ما زن ها کلا این مدلی هستیم..این چیزا رو به خودمون نمی تونیم ببینیم..و الا یه مرد پشمالو راحت از صبح هزار تا جا می رفت یه نگاه هم به گوشیش نمی نداخت هیچی شبم می گفت: اِ!یادم رفت خبرت کنم همسر جون..حالا یه چایی بیار تا بگم کجا ها رفتم توام بعد با دوستات برو!

  2. من هنوز هر وقت اینجا رو باز می کنم یاد نوشته روز تولدت میفتم دلم میگیره…

  3. خواهر جان یه صد باری اومدم بکامنتم نشد!!!
    در هر صورت همین قدرشم کلی عالیه. آخرش روحیت بهتر از اول صبح نبود؟؟

  4. مي گمااااااااا حالا درسته كه كلي كار مونده كه نكردي اما مي تونم بپرسم خود قهرمان تو اين بازي چه نقشي داره فقط نقش ياداور كننده قصه است؟؟؟؟؟؟؟؟ ايا؟؟؟؟

    • این روزها آره، چون از من مریض تره و نمی تونه کار کنه. در باقی مواقع خودش انجام می ده.


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: