نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 20, 2010

پرسش: چه خبر؟

پاسخ:
نویسنده یک روز تلخ را پشت سر گذاشته است. نویسنده تمام روز بیمار و تقریبا تنها بوده است. نویسنده ساعت ده صبح با تلفن قهرمان زندگی اش از خواب بیدار شده است. قهرمان که قرار بوده صبح زود به دنبال کار مختصری از خانه خارج شود و پیش از ساعت ده به خانه برگردد تا همراه با نویسنده به جایی تلفن کنند، در تماس تلفنی گفته است که به موقع نمی رسد و بهتر است نویسنده خودش تماس بگیرد. تلفن نویسنده مطابق معمول کنتور* نداشته است. نویسنده در حالی که خیلی خیلی خوابش می آمده است، رفته از بقالی پارچا-کنتور** خریده است. شارژ شدن موبایل نویسنده تا ساعت ده دقیقه به یازده اتفاق نیفتاده است و نویسنده در این مدت ناخن هایش را می جویده و به گوشی اش نگاه می کرده است.

از ساعت ده دقیقه به یازده نویسنده یک نفس مشغول گرفتن شماره ی تلفن مورد نظز بوده و مرتبا بوق اشغال می شنیده است. بدی ماجرا در این بوده است که از هر ده بار تماس، یک بار بوق اشغال مربوط به شماره ی تلفن مورد نظر بوده و نه بار دیگر به شبکه ی ترک سل مربوط می شده است. نویسنده پس از 5 ماه رضایت داده و سیم کارت آوئای خودش را در گوشی گذاشته است، چون می دانسته که شبکه ی آوئا خلوت تر از شبکه ی ترک سل است، اما سیم کارتش رجیستریشن فیلد نشان می داده است.

نویسنده به قهرمان زنگ زده و مقادیری غر زده است. از جمله گفته است که ایشان می بایست به قرار قبلی با همسرشان پایبند می ماندند، و این که اگر این اتفاق به صورت کاملا برعکس روی داده بود، ایشان چه واکنشی نشان می داده اند. سپس گوشی را بدون خداحافظی قطع کرده و به شماره گرفتن ادامه داده است.

تلفن مورد نظر چهار بار آزاد بوده است، اما کسی گوشی را برنمی داشته است. در ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه مهلت تماس با شماره ی مورد نظر تمام شده است، در حالی که می بایست تا ساعت 12 ادامه داشته باشد.

نویسنده گوشی را به کناری پرت کرده و روی کاناپه دراز کشیده و دلش خواسته است که دوباره بخوابد. به دخترک یادآوری کرده است که مبادا چیزی بخورد چون تصمیم داشته است مانند دوستانش عروج *** بگیرد. در ساعت 12 و 2 دقیقه قهرمان تکست داده است که من تا همین الان داشته ام شماره می گرفته ام. نویسنده حوصله نداشته است پاسخ بدهد که دقیقا 15 دقیقه است شماره ی مورد نظر قطع شده است و ابن نشان می دهد که قهرمان تا آن زمان نمی توانسته است مشفول شماره گرفتن بوده باشد. سپس خوابیده است.

یک ساعت بعد با تکست قهرمان که «شما فحش هم بدهید اشکالی ندارد» بیدار شده و پاسخی ارسال نکرده است. دخترک که شال صورتی رنگی به کمر بسته بوده به نویسنده گفته است که فکر می کند دیشب شکمش سرما خورده است، چون شکمش درد می کند. نویسنده به او یادآوری کرده است که این از عوارض عروج است و یعنی که باید گرسنه ها را به یاد بیاورد و دلش برای آن ها بسوزد. دخترک شال را باز کرده و گفته است که هر چقدر عروج را امتحان کرده دیگر کافی است و از عروج خوشش نیامده است و می خواهد برود غذا بخورد، هر کسی هم که گرسنه است برود کار کند پول دربیاورد غذا بخرد بخورد. سپس رفته است و برای خودش نسفیت میوه ای و شیر ریخته و خورده است.

نویسنده از جا بلند شده است تا به کارهای خانه رسیدگی کند، اما دیده است که سرگیجه ی شدیدی دارد و احساس مریضی کرده است. با این حال به آشپزخانه رفته و کمی به امور خانه رسیدگی کرده است، سپس احساس کرده است که دارد از حال می رود، پس به تخت رفته و بلافاصله به حالتی شبیه بی هوشی دچار شده است.

دو ساعت بعد دخترک نویسنده را بیدار کرده و گفته است از این که نویسنده به هیچ صدایی واکنش نشان نمی دهد و حتا با زنگ تلفن بیدار نشده، کمی ترسیده است. نویسنده به او گفته که فقط کمی احساس بیماری می کند و مساله ی مهمی اتفاق نیفتاده است. دخترک گوشی تلفن را به او داده و نویسنده چند جمله ای با مادرش حرف زده است. سپس با توجه به این که شماره ی مورد نظر از ساعت 2 تا 4 نیز وصل می شده است، به شماره گرفتن پرداخته است. شماره در ساعت 3 و 44 دقیقه قطع شده و نویسنده دوباره بی هوش شده است.

نویسنده در ساعت 4 و ربع با تکست دیگری از قهرمان بیدار شده است. قهرمان نوشته بوده است که ناهار بخورید، من یک ساعت دیگر می آیم. نویسنده پاسخ داده است که ما می رویم بیرون. سپس به سختی هوشیار شده و به دخترک گفته است اگر دوست دارد با هم بروند بیرون. دخترک مرکز خریدی در آن سوی شهر را پیشنهاد داده و رفته است تا آماده بشود.

نویسنده با سردرد برای دخترک یک سینه ی مرغ سرخ کرده است تا در راه گرسنه نشود. وقتی دخترک غذا می خورده است، دخترهای همسایه به دنبالش آمده اند تا برای بازی به محوطه ی مجتمع بروند. دخترک از بیرون رفتن پشیمان شده و با دوستانش به محوطه ی بازی رفته است. نویسنده بطری آب را از یخچال برداشته و وقتی سرش را بالا برده که از بطری آب بنوشد، تلوتلو خورده و محکم به دیوار برخورد کرده و افتاده است. بعد از آن دقایقی به طول انجامیده است تا نویسنده بتواند از جایش بلند شود و در یخچال را ببندد و متوجه شود که زانوهایش به شدت دارند می لرزند.

نویسنده برای خودش چای درست کرده و با بامیه خورده است. مدتی جلوی تلویزیون نشسته و کانال های ماهواره را بالا و پایین کرده است. سپس احساس کرده حالش بهتر شده و اتاق تلویزیون را مرتب کرده است، اما وقتی خواسته رویه ی کاناپه را برای شستن جمع کند دوباره سرش گیج رفته و به شدت زمین خورده و صندلی هم روی پایش افتاده است.

نویسنده سپس فکر کرده است که فشار خونش پایین است، اما بلد نبوده است با دستگاه فشار خون کار کند و با خودش فکر کرده است که باید یک دستگاه دیجیتالی برای استفاده ی شخصی خودش خریداری کند. سپس چند دانه بادام و پسته و توت خشک خورده و ساعتی روی کاناپه دراز کشیده است.

دخترک به خانه بازگشته و برای خرید بستنی پول درخواست کرده است. همچنین می خواسته است که نویسنده مخزن دستگاه حباب ساز دخترک را پیدا کند. نویسنده به اتاق دخترک رفته و دو کیسه ی بزرگ آشغال جمع کرده و دم در گذاشته است. سپس تعداد زیادی مجله ی کودکان به زبان ترکی و اسباب بازی هایی که دیگر مورد علاقه ی دخترک نبودند و وسایل متفرقه ای مانند کلاه مقوایی مک دونالد و گردن بند و جاسوییچی را در دو کیسه ی بزرگ دیگر ریخته و دخترک را از پنجره صدا کرده است. دخترک اسباب بازی ها را برای دوستانش برده است و نویسنده از پنجره تماشا کرده است. در عین حال مرتبا به خیابان نگاه کرده است تا قهرمان را ببیند که می آید. اما قهرمان نیامده است.

نویسنده کمی در اتاق دخترک دراز کشیده و غصه خورده است که چرا نه می تواند فشارخون خودش را اندازه بگیرد و نه هرچقدر شوری و شیرینی می خورد حالش بهتر می شود. نویسنده فکر کرده است که جز پایین بودن فشار خون چه اتفاق دیگری ممکن است افتاده باشد و فکر کرده است که لباس بپوشد و به هاستانا**** برود، اما دیده است که حتا سرش را نمی تواند از روی زمین بلند کند. بعد پیش و بیش از این که دلش برای خودش بسوزد، از دست خودش عصبانی شده است و تصمیمات جدیدی گرفته است و هم زمان فکر کرده است که غیرممکن است به آن ها عمل کند.

نویسنده دوباره از قهرمان تکست داشته و با بدخلقی جواب داده است. ساعت 7 و نیم اذان مغرب را گفته اند و بچه های مجتمع برای افطار رفته اند و دخترک به خانه برگشته و سراغ پدرش را گرفته و سپس گفته است «مگر قرار نبوده پیش از ساعت ده برگردند تا با هم تلفن بزنید؟» و داغ دل نویسنده را تازه کرده است.

نویسنده به سختی از جا بلند شده و تصمیم گرفته است شام درست کند. آب جوش آورده و پاستا پخته و در این حین ظرف ها و میوه ها را شسته و به دخترک میوه داده است. نویسنده یک قرص ویتامین خورده و شیشه های مشروبی را که خیلی دوست داشته دور ریخته است. ویتامین تاثیر خوبی داشته و نویسنده به حال عادی برگشته و حتا روکش کاناپه های اتاق تلویزیون و پتوی مسافرتی محبوبش را در ماشین لباس شویی انداخته است.

ساعت 8 شب قهرمان با یک بطری سه لیتری کوکاکولا به خانه بازگشته است. نویسنده اصلا از او نپرسیده است که از صبح تا آن وقت کجا بوده است. قهرمان شام نخواسته و فقط سالاد خورده است. نویسنده بعد از شام با دخترک کارتون تماشا کرده و دوباره از حال رفته است. دخترک او را بیدار کرده و گفته است لطفا این جوری نشوید، من خوشم نمی آید.

نویسنده رفته تا روکش کاناپه ها را از روی بند بردارد که باز در زانوهایش شدیدا احساس ضعف کرده و به طناب رخت چنگ زده است تا نیفتد، اما طناب رخت که از یک سال پیش در باد و باران و آفتاب تاب می خورده، پاره شده است. نویسنده که از ارتفاع می ترسد، فورا از تراس خانه که در طبقه ی هفتم واقع است خارج شده است و برای اولین بار در روز، لپ تاپش را روشن کرده است.

نویسنده به نظر خودش و به نسبت روز تلخی که گذرانده، با قهرمان خیلی عادی برخورد کرده است و احتمال می دهد که زنان دیگر نتوانند جلوی خودشان را بگیرند تا از همسرشان نپرسند تمام روز کجا بوده است. نویسنده حتا با خودش تصمیم گرفته بوده است که اگر احیانا قهرمان تصمیم بگیرد در این باره حرف بزند، به او بگوید زندگی شخصی او به نویسنده مربوط نیست. با این حال دیده است که قهرمان در استتوس فیس بوکش نوشته است: «به زندان سلطان گرفتار به / که در خانه بینی به ابرو گره» و مجبور شده است کامنت بگذارد که «نقش خود توست هر چه در من بینی / با شمع درآ که خانه روشن بینی» و امیدوار است که پاسخ دندان شکنی داده باشد.

ضمنا نویسنده به شدت جلوی خودش را گرفته است تا به قهرمان تذکر ندهد که باید می نوشته است «به زندان قاضی گرفتار به / که در خانه دیدن به ابرو گره»، چون فکر کرده است استتوس قهرمان در صفحه ی فیس بوک شخصی اش به او ربطی ندارد.

اما خبر اصلی شاید این باشد که نویسنده در نخستین روز باز بودن کامنت ها، پذیرای گروه همسرایان بوده و از این همه پشتکار ایشان متعجب است. همچنین واقعا نمی داند آیا کار درستی است که 12 کامنت پرمحبت را ندیده بگیرد و بچسبد به همان 1 کامنت؟ نویسنده واقعا نمی داند چه کار کند.

.
.
.

* به شارژ مالی که برای سیم کارت های اعتباری خریده می شود می گویند کنتور

** کارت های آماده ی کنتور به میزان های مشخصی است، اما با خریدن پارچا-کنتور می شود هر مقداری که دلمان می خواهد کنتور بخریم.

*** در ترکیه به روزه می گویند عروج

**** بیمارستان

Advertisements

Responses

  1. تو که خوب جوابش را دادی… نگران نباش….

  2. اووواااا..
    بهتری حالا؟
    نه آخه طرفی رو که حتی جنسیت خودش رو هم تشخیص نداده می شه آدم حساب کرد؟
    راستی این دستگاه فشار سنج دیجیتالی هم خیلی خوبه..من یه دونه دارم که از وقتی خریدمش نصف قبل می رم دکتر :))

  3. عالی جواب دادین

  4. بعد از مدت ها که می خوندمتون و آدرس عوض کردین تازه پیداتون کردم.
    در مورد قهرمان هم اگه این جمله رو شوشوی من می گفت سریعا خر می شدم.“شما فحش هم بدهید اشکالی ندارد” و سریع جوابشو می دادم.
    در مورد این که تا حالا کجا بود هم معمولا همون شب نمی پرسم اما بالاخره می پرسم.
    فشارسنج دیجیتالی هم خوبه.
    در ضمن خانوم ساروی کیجا بسیار عالی جوابش رو دادین.
    خوشحال شدم دوباره پیداتون کردم.

  5. بیخود نیست که من عاشق نویسنده هستم و دلم برایش پر پر می زند مرسی که توجه نکردی به اون همه بلاهت . مهروش یه فکری به حال این افت فشار شدیدت بکن همیشه این طوری به خیر نمی گذره ها .
    نه واقعا ولی کم زنی پیدا می شه بتونه طاقت بیاره که نپرسه اون همه ساعت کجا بودی ؟ من واقعا بابت این همه احترامی که به حریم خصوصیش می گذرای بهت افتخار می کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

  6. بهتر شدي الان؟

  7. سلام. راستش فشار سنج ديجيتالي من که هيچ وقت درست کار نمي کنه. سالم هم هست. نمي دونم چه مرگشه اصلا. بهتري حالا؟ اصلا چرا اين جوري شدي يه هو. نگرانتم.

  8. وایییییییییییییییییییییییی. چه عشقی کردم.. اصلا فکرشم نمی کردم یه روزی دوباره بتونم واست کامنت بزارم..
    من مطمئنم به همین زودیها میای می نویسی قهرمان طفلکی دنبال یک کاری بوده که انجامش تو رو بینهایت خوشحال می کنه…
    ولی در هر حال مشاعره بسیار جالب بود..

  9. مبارک باشه بساط کامنت و این حرفا !

  10. آخ جون يعني از اين به بعد كامنت دوني بازه؟
    مهروش جون بيخيال…البته مي دونم همسراي 1 الان ميره بقيه كلاغها ورهم خبرمي كنه..ولي بيخيال…تو كه اين همه مدت كم نياوردي،بعدشم نمياري
    منم خيلي دچار افت فشار ميشم(فكر مي كنم نقاط بيماري مشتركگ زيادي داريم :))
    من كه كمي نمك بخورم رو به راه ميشم…اگه دوباره دچار شدي حتما نمك رو امتحان كن…(البته اميدوارم تكرار نشه)

  11. تو که جنسیت کامنت گذاراتو متوجه می شی می تونی به من بگی اردک سروین نره یا ماده؟

    • نه بابا این بیچاره چون خیلی باهوش بود در کمتر از سه ثانیه در فیس بوک یافتیده! شد.
      :-)
      حالا تو به سروین بگو ماده است. دخترها حیوون ماده رو بیشتر دوست دارند. فرقی نداره چی باشه. تو بگو خاله مهروش گفت ماده است.
      :-)

  12. eee taiidi ham ke nist che bahale

  13. به برادر ماری!
    حسودیم شد به این همه خوش خیالی تو که فکر کردی با چند تا کامنت وبلاگی رو می بندن.
    کاش کمی از خوش بینی و خوش خیالی تو رو من یکی داشتم

  14. حالا واقعا چه خبر؟
    به تر شدی؟
    مواظب خودت باش تو مملکت غریب.

  15. دیدگاه شما چشم به راه بررسی است.
    ee ino alan didam

  16. سلام.من تصادفا با وبلاگ نویسنده اشنا شدم .به نظرم اگر چه نویسنده زیاد حرف می زند اما نثر قشنگی دارد که ادم تا ته پر حرفی هایش را می خواند مخصوصا اینکه رابطه اش با قهرمان دل ادم را خنک میکند امیدوارم مشکل افت فشار نویسنده نیز حل شود تا بیشتر حرف بزند. ضمنا برای این مشکل خوردن چای دارچین توصیه می شود

    • بله نویسنده بسیار پرحرف است اما نمی دانم چرا همه پرحرفی هایش را تحمل می کنند
      :-))

  17. سلام عزیزم باز که نظرات پست جدید بسته شده!!!!!
    ولی قبول داری که آزادی در این حدش هم به آدن انرژی میده که تا چند وقت کاملا شارژه؟

  18. ما دوست می داشتیم برای پست بالایی کامنت می گذاشتیم و بگوئیم که ما خیلی شما رو دوست می داریم اما همه تلاشمان برای کامنت گذاشتن در پست بالا به دیوار منتهی شد .
    به همین دلیل اینجا می گوئیم دوستتان داریم هوارتا و دلمان هم خیلی خیلی تنگیده است شما دعا کن خدا ما را بطلبد انجایی که شما هستی تا ما کمی دلتنگی مان کمتر شود .
    در ضمن ما خیلی خیلی ذوق و کیف می نمائیم از خواندن پست های طولانی شما

  19. سلام
    بابا باز كه كامنتدوني رو بستي كه! بالايي بسته بود
    : (
    مهروش جون يه سوالي:
    چه جوري به اون گودري كه اونجا نوشته لينك دادي كه بقيه بتونن بدون اينكه نياز به پسورد باشه بخونن؟ از كدوم قسمت گوگل ريدر؟ من بلد نيستم…

    • قصد نداشتم ببندم کامنت رو. اتفاقی شده.
      خب من الان نمی دونم که دقیقا چی رو بلد نیستی. این که توی گودر نوشته هات پابلیک باشه یا این که توی وردپرس لینکش بیاد؟
      در مورد اول، توی ستینگ ریدرت می تونی پابلیکش کنی
      در مورد دوم توی ویجت های وردپرس – اد لینک – لینک شردآینم های خودت رو می گذاری


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: