نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 19, 2010

پرسش: چرا این وبلاگ آپدیت نمی شود؟

پاسخ: دلیل خاصی ندارد. نویسنده کمی تنبلی می کند. کمی حواسش پی فیس بوک می رود. گودر خوانی را ترک کرده است و ای میل هایش هم به روز است و ای میل نخوانده ندارد. کارهای خانه را هم انجام نمی دهد. از صبح تا شب و نیمه شب و گاهی تا فردا صبح پای کامپیوتر نشسته است اما هیچ کار خاصی انجام نمی دهد. حتا عکس های دوربین را به موقع خالی نمی کند. جواب دادن به ای میل ها را هم گاهی به تاخیر می اندازد.

آهان، شاید به خاطر آلرژی است. نویسنده از سال گذشته که به این جا آمده دچار نوعی آلرژی شده که گویا نسبت به خاک اینجاست. هر روز صبح که بیدار می شود عطسه های وحشت ناکی می کند (بعضی ها از فعل زدن برای عطسه استفاده می کنند اما من و نویسنده عطسه کردن را به عطسه زدن ترجیح می دهیم) و جویباری از چشم ها و بینی اش روان می شود. نویسنده معمولا خود را به آشپزخانه رسانده و یک عدد قرص آلرست می خورد. سپس تعداد عطسه ها کاهش و فاصله ی عطسه ها افزایش پیدا می کند. بعد از این که عطسه و آب ریزش به پایان رسید، خارش آغاز می شود. نویسنده تقریبا تمام صبح را به خاراندن چشم ها (شامل محل رویش مژه ها، پلک ها، اطراف چشم به شعاع سه تا چهار سانت)، بینی (شامل پل بینی، اطراف سوراخ های بینی، اطراف بینی به شعاع دو سانت)، گونه ها، شقیقه ها، داخل گوش، پشت گردن و بعضی وقت ها روی چانه و غبغب می گذراند. همچنین احساس خارش شدید در گلو باعث می شود که مرتبا نوشیدنی سرد و گرم بنوشد و در نتیجه مرتبا به «گلاب به روتون» برود. حوالی ظهر مجددا عطسه و آبریزش شروع می شود و نویسنده یک قرص آلرست دیگر می خورد. در نتیجه تمام بعد از ظهر با خودش مبارزه می کند که نخوابد. انگار اگر بخوابد آسمان به زمین می آید.

نهایتا نزدیک غروب حال نویسنده خوب می شود. این ساعات و دقایق عموما به گشت و گذار خانوادگی می گذرد. در غیر این صورت نویسنده قطعا در تمامی این دقایق مشغول حرف زدن است. شنونده می تواند قهرمان باشد، یا مادر نویسنده، یا دوست نویسنده، و به ندرت دختر نویسنده. مکان صحبت نیز بسته به نوع شنونده، دراتاق پذیرایی، پای گوشی تلفن یا در نرم افزار اسکایپ، نرم افزار اووو، و به ندرت در اتاق نشیمن است. البته این که نویسنده به ندرت با دخترش حرف می زند به این دلیل است که به طور معمول دختر نویسنده دارد حرف می زند و به نویسنده فرصت نمی دهد.

باری، نویسنده همین چند دقیقه پیش، یعنی الان که ساعت دو و بیست و نه دقیقه ی نیمه شب است نه، بلکه حدود ساعت دو و هجده دقیقه ی نیمه شب، با خودش فکر کرد که شاید بهتر است به جای استتوس گذاشتن در فیس بوک، وبلاگش را به روز کند. و نیز فکر کرد که چه می شود اگر استتوس های فیس بوکش را هم به عنوان پست های مینی مال در وبلاگش آپدیت کند؟ طبیعتا اتفاق خاصی نمی افتد، فقط این وبلاگ بیشتر آپدیت می شود.

در واقع، نویسنده یک جورهایی دلش می خواهد قول بدهد که دوباره نوشتن در وبلاگش را به اولویت نخست هر روزش تبدیل کند، اما متاسفانه مطمئن نیست که سر قولش بماند.

.

.

.

پ.ن. نویسنده فکر می کند یکی از عوامل کاهش علاقه اش، بسته بودن کامنت هاست، اما نمی داند اعصاب آرام این مدتش را ترجیح می دهد یا کامنت های خواننده ها را. بنابراین به عنوان آزمایش کامنت های این پست را باز می گذارد.

Advertisements

Responses

  1. فکر می کنم نویسنده از اینکه داره با دیوار حرف می زنه خسته شده برای همین زیاد پست نمی ذاره ، خوب زیاد سرو صدا کردن همین میشه که با کلی شکایات شخصی در پرشین بلاگش تخته میشه باورت می شد ،تا تو باشی دیگه کمتر حرف مفت بزنی

    • دوست عزیز، وبلاگ ساروی کیجا پس از چندین بار بازجویی از نویسنده در معاونت امنیت دادگاه انقلاب، به دستور مقامات قضایی مسدود شد، نه به خاطر شکایات شخصی کاربران.
      جهت اطلاع شما، نویسنده به دلیل برخورداری از حس انسان دوستی، به حدی گرفتار رسیدگی به مشکلات یک عده ایرانی مانند شما نادان و مانند شما گرفتار در غربت است که وقت سر خاراندن ندارد.
      همچنین وبلاگ یک صفحه ی شخصی است برای این که هر کسی هر حرف مفتی که دلش خواست در آن بزند و هر چقدر دلش خواست سر و صدا کند.
      خنده دارترین بخش ماجرا این جاست که شما و دوستانتان نه تنها وقت صرف می کنید وبلاگم را بخوانید، نه تنها وقت صرف می کنید کامنت مزخرف بنویسید، نه تنها وقت صرف می کنید که شکایت کنید، که وقت صرف می کنید آدرس بعدی را هم پیدا کنید و دوباره در این دور باطل بیفتید.
      آفرین به این همه اشتیاق و پشتکار
      راستی از اسمتان که «محمد محرابی» است خوشتان نمی آید که با اسم «ماری» کامنت می گذارید؟؟؟

  2. سلام نمی دونی چقدر خوشحالم که نظرات رو باز گذاشتی خیلی وقت بود که دلم می خواست یه سلامی و عرض ادبی تقدیم شما بکنم دلم خیلی برای نوشته هات تنگ شده بود و همینطور برای خودت بعد از فیلتر شدن وب قبلی ات تا همین دو سه ماه پیش نمی دونستم کجا باید پیدات کنم اما اینو بدون که همیشه به دنبال توام دوست خوبم.از صمیم قلبم می گم عاشق نوشته هاتم.دوستدار تو اگه گفتی از کجا؟

  3. salam
    در سرزمین کلید اسرا ر خوش میگذرد آیا؟

  4. خدا خير بده اين نويسنده رو كه بالاخره با ما هم فرصت حرف زدن داد :دي

  5. مهروش جونم جات خاليه

  6. ای خواننده قربون نویسنده این پستت برود الهی .
    برای آلرژیت هم یه اسپری آپوبکلومتازون بگیر . حامی هم یه مدت این جوری بود از وقتی این اسپری رو می زنه خیلی کمتر شده .

  7. سلام عليكم سلام عليكم خوب هستين؟
    جا داره بعنوان يك آدم جوگير بگم wow!! … و بدين ترتيب خوشحالي خودم رو از باز بودن كامنتدوني اعلام و ابراز كنم.

    آخيييييييش! انگار جلوي دهنمو گرفته بودن!

    :))

  8. من کماکان خواننده این وبلاگم…و در این لحظه از بازگذاشتن کامنت ها در پوست خود نمی گنجم.

  9. سلام بابا چه عجب!!! من که کلا ارتباطم با تو قطع شد! توی فیس بوک که دو دقیقه بیشتر نمی تونم آنلاین بمونم و اصلا نمی تونم پیغامی بفرستم. ایمیلتم نداشتم. صد ساله می خواستم بنویسم بیا با گودر من دوست شو. حالا اگه دوباره گودر بازی رو شروع کردی بیا و با گودر من دوست شو. من که ایمیل جی.میل تو رو ندارم. کلا ازت ایمیلی ندارم. خوب و خوش باشی. پستت چسبید. من پستهای اینجوریتو دوست دارم. خوش باشی

  10. سلاملکم..
    واقعا من باس برم یه دو کیلو شیرینی تو محلمون پخش کنم که اینجا آپ شده و تاااااازه نظر دونیشم بازه!
    راستی چرا نمی ری از این آمپولای حساسیت بزنی که برای یه فصل کفایت می کنه..یعنی اول هر فصل باید بزنی..اینجا حدودا ده تومنه فکر کنم..
    بعدم حاج خانوم تو که انقدر توی فیس بوک فعالی خب به کامنت های ما توجه کن بیا اینجا هم فعال باش دیگه..
    آهان..حالا من یه چیز دیگه هم بگم و برم..اگه اومدی وبلاگl منو شناختی به کسی نگو من کیم قربونت برم :*
    ای بابا!ایمیلم رو پرسید دیگه معلوم شد من کیم!!

  11. سلام،یه درمان برای حساسیت ….شاید خنده دار باشه اما همسر من انواع حساسیت رو به سخت ترین شکلش داره نه قرص می خوره نه واکسن …
    تا اولین عطسه رو کردی یه آدامس اکالیپتوس بخور و نفس عمیق و دست و صورتت رو با آب خنک بشور ،این آدامس معجزه می کنه.امتحان کن ،نتیجش رو تونستی بگو بهم…

    • الان اگه بگم من قرص رو به آدامس اکالیپتوس ترجیح می دم یعنی خیلی لوسم؟؟ آدامسه خیلی تنده خب.
      :-)

  12. man kheli vagte weblogeto mikhoonam ,va az webloghaye mahboobame.oonaiam ke behet dari vari migan veleshoon kon baba

  13. جان دل خواهر…
    دلم برایت خیلی تنگ شده. این قدر حرف دارم که می دونم فقط می تونم به تو بگم…

  14. سلام سلام. خيلي خوش حالم که بالاخره اين کامنت دوني هم باز شد و…
    اخي. دلم تنگ شده بود برات. لعنت به اين فيلتر شکن هاي مزخرف. هنوز هم نمي تونم برم تو فيس بوک به راحتي و اد هم که اصلا نمي تونم بکنم. وااااااااااااي اين قدر حرف دارم که بگم… يادته وقتي داشتي از ايران مي رفتي گفتم تو ديگه برنمي گردي؟ ديدي رفتي و برنگشتي؟ واي که چه قدر دلم تنگ شده برات. راستي آرشيو وبلاگت چي شد؟ اگه بخواي من save آرشيوت تا اوايل 88 رو دارم. خبر بده بهم اگه خواستي برسونم بهت. ديگه……. همينا ديگه.. هزار تا بوس عزيزم.

  15. آخ مهروش جان چرانمي ذاري كامنت دونيت باز باشه
    اونقدر واسه هرپستي كه مي خوندم حرف تو گلوم قلمبه مي شد كه حد نداره…
    در مورد حساسيت عجيب همذات پنداري داريم…به عنوان يه حساس حرفه اي هر شبي كه موقع خواب كتوتيفن بخورم صبح حالم خوبه…
    اميدوارم مشكلت زودتر حل بشه .گاهي كامنت دوني رو باز بذار ما هم بتونيم يه سلامي بكنيم


دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: