نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 6, 2010

مشکل گوشی قهرمان – 3

همون جا گوشی سونی اریکسون چاق زشته روتحویل من دادند و گفتند مال بد بیخ ریش صاحبش.

من هم گفتم حالا که این طور شد من همه ی گوشی هام!!!!!!! رو می برم یه جا می فروشم و یه گوشی تووووپ نو می خرم برای خودم. آقامون گفتند تو هر کاری دوست داری بکن، من با همین نوکیاهای 1100 و 1110 راحت تر از هر گوشی دیگه ای ام. اصولا گوشی باید فقط تلفن باشه، وقتی صد تا کار انجام بده یعنی هیچ کدوم رو درست انجام نمی ده.

دو روز بعد آقامون رفتند سفر استانبول.

تنهایی.

آخه فرموده بودند که خیلی خسته هستند و نیاز به تنهایی و آرامش و کمی آزادی دارند و این ها.

حالا دیگه کاری نداریم به این که پنج شنبه ساعت 2 عصر پرواز کردند (آخه دوست داشتند ماه عسل یک نفره شون لوکس باشه) و شنبه صبح زنگ زدند که پاشین بیاین استانبول دیگه، دلم تنگ شد، زن و بچه ام رو می خوام، بلکه به این قسمت می پردازیم که شبش با یه دوستی رفته بودند ددر دودور و صداشون همچین سرخوش و مست از می ناب بود که آدم دلش می خواست کل گوشی های عالم بشریت رو فرو کنه توی حلقش. حلق خودش نه، حلق ایشون. بس که این جا گرم بود اون شب (هنوز هم هست) و من اعصاب نداشتم از شدت گرمای هوا و ایشون خوش و خرم بودند.

و همچنین می پردازیم به روز بعدش که گوشی مزبور کل روز، توجه بفرمایید کل روز، خاموش بود و البته جا داره بگم روز من وقتی آقامون نیستند از ساعت دوازده آغاز می شه. بعد باز مهم تر این که ساعت هشت و بیست و سه دقیقه ی شب یک اس ام اس براش فرستادم، دو و نیم صبح دلیوری ریپورتش اومد. یعنی شما تصور کنید -اگه حتا تصور کردنش سخته- که یک نفر توی خونه ساعت 1 همه رو به زور بفرسته بخوابونه و بگه من چون 6 صبح بیدار می شم اگه دیرتر بخوابم فلان و بهمان، بعد توی سفر تنهایی ساعت دو و نیم صبح تازه موبایلش رو روشن کنه.

تازه این دیدگاه مثبت و معتمد ساروی کیجایی شه. یکی دیگه بود می گفت هی تو، تمام روز موبایلت رو خاموش گذاشتی توی هتل و ساعت دو و نیم شب رسیدی به اتاقت، حالا بگو کجا بودی؟

دیگه اینجا بود که اون روی هاپونشان ساروی کیجا بالا اومد و ظهر روز بعد در جواب «سلام عزیزم، بیدار بودی یا بیدارت کردم؟» فرمود «علیک سلام، چه فرقی می کنه؟» و غیره.

بعد آقامون در باب شفاف سازی فرمودند که گوشی جدید /یعنی همون 1100 / دقیقه ای یه بار غش می کنه ظاهرا!! و ایشون روز گذشته رفته بودند جزیره ی بیوک آدا به گشت و گذار و خب دسترسی نداشتند به شارژر و اینا. می فرمایند که اصلا همین جوری یهویی!! شارژش خالی می شه. اون وقت شما فکر کنین که ایشون اصولا عادت دارن گوشی که می خرند صفر باشه یا دست بیست و پنجم فرقی نداره، یه باتری نو اوریجینال بخرند براش. اون روز من و ژیلا و شجاع نذاشتیم باتری بخره و گفتیم حالا اگه خراب بود بخر. حالا خرابه ها، اما توی استانبول باتری 1100 قحط اومده.

البته هیییییییییییچ فکر بد نکنید. اینا از عوارض استانبوله. اصولا توی استانبول گوشی ها خوب کار نمی کنند

مخصوصا اگه تنها رفته باشین، و همین جوری 24 ساعته خاموش می مونند، مگر این که خودتون بخواین زنگ یا اس ام اس بزنین!!

بعد فرمودند «این قدر هی غش می کنه که می خوام برم یه گوشی دیگه بخرم» و من با اون روی هاپونشانم نگفتم که نه بیار همین جا ژیلا گفته طرف عوضش می کنه، به جاش گفتم آره فکر خوبیه، بخر، اصلا برو اون بلک بری رو بخر که دوست داشتی.

بعد ایشون نرفتند نخریدند.

یعنی من کشته ی این چاخان های تابلوی اسفند ماهی هام. یادمه توی یکی از این طالع بینی ها نوشته بود یه وقت هایی همین جوری حال می کنن دروغ بگن، مثلا می خوان برن سر کوچه سیگار بخرن می گن داریم می ریم روزنامه بخریم، بعد برمی گردن می گن روزنامه نداشت ولی سیگار خریدم. خیلی باحالن کلا.

.
.
.

بعد من الان در این فکرم که آیا ممکنه که همسر گرامی قصد دارند مشکوک نمایی! کنند که میزان عزیز بودگی! شون رو بسنجند؟ یعنی ببینند که بنده حسودی می کنم خدمتشون یا نه؟؟

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: