نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 5, 2010

مشکل گوشی قهرمان – 2

از اون به بعد قضایا به خیر و خوشی گذشت، به جز خراب شدن جای شارژر روی گوشی که هر چی بردیم و آوردیم درست نشد و رسیدیم به روز جهانی زن و مسدود شدن وبلاگ ساروی کیجا در سرویس پرشین بلاگ و گریه زاری من در حد عزایی که شیعیان واسه حسین و فاطمه برگزار می کنند و آقامون که همواره می گن برای روز زن کادو نخواهند خرید و همواره معتقدند که سالی سه بار به بهانه ی روز زن طاغوتی و مسلمونی و جهانی برای من کادو می خرند، خواستند دل منو به دست بیارن و گفتند کادوی 8 مارس تو یه گوشی است، بریم بخریم.

من به راه راست هدایت شده و دوباره به سراغ نوکیا رفته و یک نوکیا N96 خریدم و درجا عاشقش شدم.

خب بعد چی شد؟

بعد چی شد؟

هیچی دیگه. دو هفته پیش گوشی نازنین خوشگل بیچاره ام رو گذاشته بودم توی جیب شلوارم که زیاد هم بزرگ نیست، یعنی یک گوشه ی گوشی از سر جیب معلوم می شه. بعد روم به دیوار گلاب به روتون توی یک مرکز خرید رفته بودم دستشویی که گوشی از توی جیبم افتاد بیرون و چنان ترکید که انگار توش تی ان تی کار گذاشته بودند. همه ش سر هم شد بالاخره اما دوربینش از کار افتاد، تیکه ی رویی و زیری رو هم می شد عین کتاب باز کرد توش رو تماشا کرد. (تازه دو روز پیش که استرس ناک بودم، این کتاب گوشی! رو هی باز کردم و بستم و باز کردم و بستم و باز کردم و بستم و تق!!!!)

بس که من خوش شانسم، بس که من خوش شانسم، فردا صبحش گوشی قهرمان (یعنی همون سونی اریکسون زشته) هنگ کرد و بعد از کلی دنگ و فنگ راه افتاد ولی دیگه دکمه های نیمه ی بالایی ش کار نمی کرد. من طفلکی با یک دنیا فداکاری گوشی م رو به قهرمان تقدیم کردم و گفتم عزیزم هیچ اشکالی نداره، من این روزها کار واجبی ندارم، تو این رو بردار که داری می ری سفر، من هم یک گوشی واسه خودم پیدا می کنم می خرم دیگه…..

قهرمان گفت نه و این دفعه می خوام خودم انتخاب کنم و بذار یه بار من گوشی ای رو به دستم بگیرم که خودم در خریدش نقش داشته ام و من داشتم برنامه می چیدم که چه جوری گوشی منفجر شده ام رو که از ظاهرش هیچی پیدا نبود (فقط دوربین اصلی ش کار نمی کنه) به ایشون بندازم و خودم صاحب گوشی نو بشم (یک کوربی خوشگل صورتی رو نشون کرده بودم که مدتی بعد دخترک ازم بگیردش و من نونوار شم) که ناگهان…

با دو تا از دوستان نازنین و البته بی خبر از این مشکلات گوشیوی!! ما که تازه یک کله پاچه فروشی کشف کرده بودند، رفتیم کله پاچه خورون! بعد هم چون دیگه اصلا امکان حرکت نداشتیم، توی پارک نزدیک اونجا ولو شدیم و نشستیم به صحبت.

صحبت گشت و گشت و گشت و به قول گلستانه ی نازنینم هی تاپیک عوض شد و رسید به بحث شیرین گوشی. همچین که آقامون گفتند گوشی م مشکل داره، و درست پیش از این که من شروع کنم به مقدمه چینی در راستای ماه بودن و شاه بودن گوشی خودم که می خواستم فداکارانه و عاشقانه بدمش به قهرمان، ژیلا گفت من همین جا روبروی این پارک یه مغازه می شناسم گوشی دست دوم می فروشه یکی 20 لیر (14 هزار تومن) و اگه هم ایراد داشته باشه ده بار هم بیارین بدون حرف عوض می کنه.

قهرمان جان پا شد و گفت همین حالا بریم بخریم.

رفتیم به این امید که من همون جا به روش همیشه یک گوشی بپسندم و آقامون ترجیح بدن که من گوشی نو داشته باشم، آما… آما…

اول این که تعداد گوشی های مغازهه کم بود و من امید نداشتم گوشی مورد علاقه ام رو توشون پیدا کنم. ثانیا آقامون منحصرا با ژیلا و شجاع همفکری کردند و بنده اون بغل وایسادم نگاه کردم. ثالثا خریدن گوشی در چنان کسری از ثانیه انجام شد که من فرصت هیچ گونه نقشه کشی و برنامه ریزی رو پیدا نکردم.

خب، الان می پرسید قهرمان جان در کسری از ثانیه چه گوشی ای خریدند؟؟

نوکیا 1100

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: