نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | اوت 4, 2010

مشکل گوشی قهرمان – 1

آقامون اینا اصولا مشکل گوشی دارند. منظورم گوش و حلق و بینی نیست البته، گوشی موبایل رو می گم.

آقامون اینا در زندگی شون کلا یه بار شده که خودشون واسه خودشون گوشی بخرند، اون هم نوکیا 1110 بوده که هنوز بعد از هزار سال چون جان شیرین توی وسایلشون هست و همواره ازش به عنوان بهترین گوشی تمام دوران ها یاد می کنن. توی تهران سیم کارت ایرانسلشون رو با افتخار گذاشته بودن توش. بعد تصور کنین که آیفونشون رو گذاشتن تهران و توی خونه مونده ولی این جناب 1110 همراهمونه. اگرچه اینجا کار نمی کنه. آخه گوشی های ایران اینجا بعد از سه هفته قطع می شن. باید ببریم موبایل فروشی که قفلش رو بشکنن یا همچین چیزی، و خب طفلکی 1110 چرا باید همچین بلایی سرش بیاد آخه؟

خلاصه، مشکل گوشی های آقامون اینه که کلهم اجمعین، یعنی به طور مطلق (با یک استثنا که همون جناب مستطاب 1110 است)، کاملا و مطلقا اولش متعلق به من بوده اند.

البته این به این معنی نیست که من گوشی رو کهنه می کنم می دم به ایشون خودم نو می خرم ها؟؟؟ نه… گوشی رو می خرم یک هفته /یا حتا رکورد یک روز رو هم دارم/ استفاده می کنم بعد می گم :»نچ، خوشم نیومد، عزیزم گوشی تو هم که کهنه است دیگه، تو اینو بردار، من می رم اون یکیه رو می خرم که بعد از این دیدیم و مثلا خوشگل تر بود یا رنگش فلان بود یا طرحش بهمان بود».

این جوری هاست که آقامون هییییییییییییییییییچ وقت گوشی توی دستشون رو دوست نمی دارند، و هیییییییییییچ وقت خودشون گوشی مورد علاقه شون رو انتخاب نکرده اند، یعنی الان دارین می گین که آخی قهرمان طفلکی مظلوم و اینا؟؟ نه دیگه، همه ش که بد نیست، به این هم فکر کنین که در عوض ایشون هیییییییییییییچ وقت هم احساس نیاز به گوشی جدید نکرده اند، چون پیش از به وجود اومدن این نیاز، خود به خود یه گوشی جدید آخرین مدل اومده دستشون، گیریم که ازش خوششون نیاد.

حالا خب این قضیه طبعا در اینجا هم تکرار شده دیگه. یعنی بعد از سه هفته که گوشی هامون از کار افتاد، و هر دوش هم چون نوکیاهای محبوبمون بودند (1110 و 6300) هیچ کدوممون راضی نشدیم بلایی سرشون بیاریم، و چون آقامون همیشه می گن «کسی با من کاری نداره» و من در عوض خودم همواره با همه کار دارم، قرار شد من گوشی بخرم.

این شد که همین جوری رفتیم توی اولین مغازه ی موبایل فروشی که سر راهمون بود، اون هم ساعت نزدیک 9 شب، و چون طرف نوکیایی که من بپسندم نداشت، و لابد اگه اون شب گوشی نمی خریدم فرداش خورشید طلوع نمی کرد، یک سونی اریکسون w200 زشت چاق سیاه و نارنجی که مدلش هم نه تنها جدید نبود که مربوط به سال 2006 بود (البته من در نیمه ی اول 2009 خریدم ها، انگار چقدر هم مهمه) خریدم و طبیعتا فرداش پشیمون شدم اما هیچی نگفتم تا وقتش برسه.

خب وقتش وقتی رسید که آقامون مجبور شدند موبایلشون رو راه بندازند، یعنی تقریبا یک هفته بعد.

یهو!! یعنی واقعا یهو!! یادم افتاد که ای دل گافل (ترکیه ایم خب) گوشی دخترک هم که همراهمونه!؟؟ و چی شد؟ این شد: اوا خدا مرگم بده گوشی دخترک تاشو و نقره ای و در نتیجه زنونه است، نمی شه که تو برداریش، من یه همکاری داشتم از اینا داشت همه می گفتن چون اوا خواهره اینو خریده، این یکی ولی سیاه و زشته، به درد مردها می خوره. من فداکاری می کنم گوشیم رو می دم به تو، گوشی دخترک رو برمی دارم.

طبیعتا سه هفته بعد گوشی دخترک از کار افتاد.

و خب سیم کارت من توش بود دیگه، کی باید گوشی می خرید؟ من یا قهرمان؟

یه سامسونگ SGH-A137 سیاه خریدم.

.
.
.
.

پ.ن. ادامه دارد

پ.ن.2. اون رکورد یک روزه ام مربوط به همون آیفون است. مطلقا باهاش دوست نشدم.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: