نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | ژوئیه 31, 2010

ساروی کیجای استرس ناک

من استرس دارم الان. یعنی فکر کنم داره سه ساعت می شه. اصلا می شه گفت «من استرس دارم الان»؟ از کلمه ی اختراعی قهرمان می شه استفاده کنم و بگم «من مسترسم الان»؟ یا چی؟ استرس دارم. الکی هم هست. مسخره است. قلبم تالاپ تولوپ می کنه. همین جوری بیخودی. این قدر نشستم پای لپ تاپ که مامی که هی الکی توی خونه دور می زد، اومد گفت «تو هم که همیشه یه عالمه کار داری». گفتم نه، دارم تفریح می کنم. گفت جدی؟ گفتم آره. بعد پا شد رفت اون اتاق نشست جلوی تلویزیون و من عذاب وجدان گرفتم. بابا می خواد بخوابه، ولی نمی خوابه. نمی دونم خوابش نمیاد یا دخترک نمی ذاره بخوابه. دخترک پیراهن نو پوشیده نصفه شبی و یه بشقاب اسپاگتی با کچاپ فراوون گرفته دستش و همین جور  که می خوره، هم تلویزیون تماشا می کنه (کلیپ تتلو که می خونه یه چیزهایی نداره به جاش یه چیزهایی داره، فقط پاسپورت و کارت ملی ش یادمه) و هم از مامی سوزن و نخ گرفته برای عروسک هاش لباس بدوزه و هم با بابا حرف می زنه. آخرش گند می زنه به لباس نو. الان هم داره شاهرخ خان رو به مامی و بابا معرفی می کنه و داستان اوم شانتی اوم رو براشون تعریف می کنه.

من اینجام، پای میز کامپیوتر، نشسته ام هی نفس عمیق می کشم و استرس دارم.

قهرمان رفته استانبول. آقامون به چند روز تنهایی و آرامش و دور بودن از کانون گرم خانواده نیاز داشتند. احتمالا اگه نمی رفتند کانون گرم خانواده رو خطر آتش سوزی تهدید می کرد. عادت هم نداریم وقتی یکی مون نیستیم اون یکی هی زنگ بزنه بگه چه خبر کجایی شام چی خوردی ناهار چی خوردی. اما از ساعت هشت و دوازده دقیقه که استرس ناک! شدم و تلفنش خاموش بود و پیام گذاشتم که «کال می، فوری»، تا الان که یازده و بیست و پنج دقیقه است پیام دلیوری مسیج نیامده و هی توی دلم به جونش غر می زنم. لپ تاپش رو برده ولی یه بار هم کانکت نشده توی این سه روز. اصلا کاری هم باهاش نداشتم توی این سه روز، توی سه روز آینده هم، توی سی روز آینده هم شاید، اما الان باید حرف بزنم باهاش. اه.

دلیل استرسم این قدر مسخره است که حد نداره. با یه آرامشی موضوع رو که به کلی مربوط به یکی دیگه بود واسه مامی تعریف کردم، نه همون وقت که شنیدم، اون موقع مامی و بابا با دخترک رفته بودند توی محوطه ی جلوی خونه که دخترک دوچرخه سواری و تاب بازی و سرسره بازی کنه و جوجه ی صورتیی رو که مامی براش خریده به دوستاش نشون بده، نیم ساعت گذشته بود که تعریف کردم، نیم ساعت رو توی خونه راه رفته بودم و به قهرمان زنگ زده بودم و آب خورده بودم و نفس عمیق کشیده بودم، تازه با این حال مامی هم دچار استرس شد، بعد تازه من بهش می خندیدم که واه، به تو چه آخه؟ به ما چه اصلا؟ یکی دیگه یه کاری کرده تو استرس می گیری؟؟ اون وقت قلب خودم داشت صد تا در دقیقه می زد همون لحظه. تازه خبر هم بد نبود، خوب بود، عالی بود اصلا.

توی اسکایپ واسه ی یکی از دوستانم که این خبر براش جالب بود خبر رو نوشتم، بعد پاک کردم، بعد واسه یه دوست دیگه نوشتم، باز پاک کردم، بعد یکی دیگه، و این قضیه چهار بار دیگه هم تکرار شد. آخرش خبر رو واسه هیچ کی ننوشتم. بعد سایتی رو که توی صحبت با اون دوست حرفش شده بود /گفتم اصلا که خبر رو دوستم توی اسکایپ بهم داد؟ گفتم که خبر مربوط به خودش بود؟ گفتم که خبر خوب بود، دوستم حالش خوب بود، همه چیز خوب بود؟/ باز کردم و هی لینک هاش رو توی صفحه های جدید باز کردم. هی از بالا تا پایین صفحه ها رو خوندم و بعد دیدم هیچی هیچی نمی فهمم اصلا. بس که استرس داشتم. بیخودی.

توی فیس بوک هیچ خبری نبود. خبر بود اما بد بود. محمد نوری مرد. یعنی الان به این یک خبر اصلا نیاز نداشتم. فیس بوک رو بستم و فرض کردم آخرین خبر مرگی که شنیده ام درباره ی بهمن محصص بوده. یعنی چی اصلا که محمد نوری بمیره؟ چرا آخه؟ نه شایعه است اصلا. یعنی الان من نیاز دارم که شایعه باشه. واسه این یکی جا ندارم. تازه بعدش هم قهرمان لابد مثل یک ماه پیش ترانه ی «نمی شه غصه ما رو..» رو شر می کنه توی فیس بوک و یک کلمه هم بالاش نمی نویسه تقدیم به من مثلا، که اون همه توی سال های دوستی مون برام این ترانه رو می زد و می خوند. حالا اون همه ش هم همچین اون همه ای نبود، ده بار هم نشد حتا. بعد بهم می گه «توی صفحه ام یه ترانه گذاشتم برو بشنو». می رم می بینم اینه. یک ساعت بعد می گه خوب بود؟ می گم نمی دونم، گوش ندادم. می گه چرا؟ می گم می مردی اگه بالاش می نوشتی تقدیم به من؟ می گه خب من که اومدم به تو گفتم برو گوش بده، یعنی همون. می گم خب این جوری که هیچ کس نفهمید تو ترانه رو واسه من گذاشتی. می گه حالا درد تو چیه؟ این که من تقدیمش نکردم به تو /که کردم/ یا این که کسی نفهمید؟

هوا گرمه. حالم خوب نیست. یه عالمه استرس دارم یهویی. یه عالمه کار هست توی خونه. امروز می خواستم خونه رو بسابم در حد خونه تکونی. مامی و بابا و دخترک نرفتند بیرون، گفتند گرمه، حال نداریم، خسته ایم. من هم نمی تونم وقتی بقیه دورم راه می رن کار خونه بکنم. هر آشغالی که از هرجای خونه بردارم یکی غر می زنه که «مال منه.. مال من بود.. قرار بود مال من باشه..». خونه منفجر شده از شلوغی. دخترک از «به بچه چی کار داری» و «حالا قول می ده بعدش جمع کنه» و «بچه رو اذیت نکن، من خودم جمع می کنم»های مادربزرگ و پدربزرگش سوءاستفاده می کنه و بمب منفجر می کنه توی اتاق ها. قانون «بازی فقط توی اتاق خودت» تبدیل شده به «همه جا اتاق خودته» و خب قهرمان هم که نیست بگه «دختر کفش مادرش رو می پوشه» و «تو مرتب باش اوضاع دخترک هم درست می شه».

دارم چرت و پرت می گم اما حالم بهتره الان.

امروز درایور لپ تاپم داشت کار می کرد، یهو مرد. درش باز و بسته می شه اما دی وی دی رو نمی چرخونه. عکس های دوربین رو خواستم خالی کنم، ارور داد. رمش رو گذاشتم توی رم ریدر عکس ها رو خالی کردم، رم رو فرمت کردم، دوباره ارور داد. باتری ها رو تا سرحد مرگشون شارژ کردم، باز ارور داد. گوشی ان 96 خوشگلم از دستم افتاد، دو تیکه ش از هم جدا شد. تازه این ها همه ش وقتی بود که استرس نداشتم.

از همه بدتر هواست که گرمه . گرمه. گرمه. در همین لحظه هوا 31 درجه است بدون باد، بدون کولر.

من گرمم است / واز گوشواره های صدف.. / گور بابای گوشواره های صدف اصلا / همون، من گرمم است

.

.

.

پ.ن. آخ چه خوبه غر زدن. حالم بهتر شد.

Advertisements

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: